سينماي استراتژيك،راهكاري مؤثر براي مقابله با تهاجم فرهنگي
با شروع انقلاب صنعتي در اروپا كه از نيمه قرن 17 ميلادي آغاز شد، تغييرات شگرفي در گستره اقتصادي و در پي آن در عرصه سياسي اروپا به وجود آمد. پيشرفت علم، صنعتي شدن كارخانجات، اختراع ماشين بخار، بهرهبرداري از ذغال سنگ به عنوان منبع جديد انرژي و ... عواملي براي افزايش توليد و گسترش كمي و كيفي كالاهاي توليدي شدند. اين امر سرمايهداران و دولتمردان را با دو سؤال اساسي روبهرو كرد:1. چگونگي تأمين مواد خام.
2. چگونگي بازاريابي جهت فروش انبوه كالاهاي توليدي.
با توجه به كمبود منابع و جمعيت پايين قاره اروپا كه ظرفيت تأمين مواد خام و بازار فروش كافي را نداشت، دولتمردان غربي پاسخ دو سوال فوق را در تجاوز و دستاندازي بر منابع ساير ملل غيراروپايي و چپاول ثروت ملي آنها يافتند.
هلند، پرتغال، فرانسه، اسپانيا و انگلستان، ناوگان دريايي و نيروي نظاميشان را روانه چهار گوشه جهان كردند و در ابتدا به وحشيانهترين شكل، قاره آمريكا، آفريقا، شبه قاره هند، استراليا و بعدها ايران قاجاري و ديگر كشورهاي مسلمان را آماج تاخت و تاز، قتل و عام و نسلكشي قرار دادند و از اين طريق، قدرت خود را در كشورهاي ديگر استوار كردند.
در آن عصر بود كه واژه منحوس استعمارگري به لغتنامه سياسي جهان اضافه شد. در رأس استعمارگران آن عصر، امپراتوري بريتانيا قرار داشت. متجاوزان انگليسي، گروه گروه شمال آمريكا، استراليا، بخشهايي از آفريقا، هند، قسمتهايي از جنوب چين، جنوب شرقي آسيا و سپس خاورميانه و مصر را بلعيدند و بر آن بودند تا تمام دنيا را به انبار خود تبديل كنند.
هنوز يك قرن از استعمارگري انگليس نگذشته بود كه رفته رفته هستههاي مقاومت بر ضد بيگانه در كشورهاي مستعمره، به ويژه هند و جهان اسلام شكل گرفت. اين مقاومتها بيگانگان را به اين نتيجه رساند كه تنها با نيروي نظامي و توپ و تفنگ، ادامه تسخير مستعمرات ميسر نيست. از اين رو، در آغاز قرن نوزدهم فوران و تراكمي از انديشمندان و فلاسفه غربي، پا به عرصه وجود گذاشتند و پي در پي ديدگاههاي فلسفي خود را روانه آشفته بازار جهان آن روز كردند. اكثر قريب به اتفاق فيلسوفان غربي علاوه بر دغدغههاي فرهنگي - اجتماعي درون جامعه اروپا، نگاهي هم به مستعمرات داشتند و در بسياري موارد، تجاوزگري را توجيه فلسفي ميكردند.
پيتر اول و دوم از نخستوزيران اوايل قرن نوزدهم انگليس ميگفتند: شما ملت انگليس، همه چيز را فراموش كنيد؛ جز منافع ملي خود را. گروويچ ميگفت: بايد حريصانه به تصرف و تسخير طبيعت و ديگر كشورها بپردازيم. او همانند سلفش ماكياولي، اخلاق را از سياست جدا ميپنداشت. ولتر رقابت تا بن دندان مسلح را تجويز ميكرد. كانت، ايمان را از عقل جدا كرد و نتيجهاش در اروپا اين بود كه كفر چنان باب روز شد كه كشيشان را نيز دلباخته خود كرد. كانت همچنين گفت: تنازع، لازمه بقاست؛ پس بايد از اين روحيه تنازع و بقا و رقابت و خودخواهي و ميل تملك به قدرت، سپاسگزار بود. هگل با استفاده از داروينيسم، مدعي شد كه به غير از اروپاييان، بقيه بشريت، در طراز پايينتر تكاملي قرار دارند و بنا بر اين قاعده، ميتوان بر آنها تاخت و نابودشان كرد. وي كه كار جمعبندي نظرات فلاسفه قبل از خود را نيز به عهده داشت، در جايي ديگر چنين عنوان كرد: تاريخ جهان، صحنه سعادت و خوشبختي نيست. خوشبختي، صفحات بيروح زمانهاند؛ تا در جايي ديگر بدبختي نباشد، خوشبختي در اروپا معني نخواهد داشت و آن قدر گستاخ شد كه شرارت بر ملتهاي ضعيفتر را مجاز شمرد.
همزمان با هگل، شوپنهاور هم به ميدان آمد و افزود: زندگي يكسره شر است. شرارت و مبارزه و تنازع از لوازم حياتند. اگر شرارت و تنازع از بين بروند، ملالت و كسالت به بار ميآيد؛ پس زندگي همچون پاندولي ميان رنج و كسالت در حركت است و بدون دوزخ، بهشت، چيزي جز كسالت نخواهد بود و سرانجام، نيچه، فيلسوف آلماني هم به اروپاييان لقب درندگان موبور را تفويض كرد.
مجموعه اين اهداف كثيف درست در زماني كه استعمارگران غربي توانايي خود براي حفظ مستعمرات – به ويژه آسيا - را از راه نظامي از دست ميدادند، به كار آمد و از دل آن، واژه ديگري به نام تهاجم فرهنگي متولد شد و به اين ترتيب، غربيها شروع به سوء استفاده از وسايل نرمافزاري كردند و در اين راه، هنر و ادبيات را به كار كشيدند؛ تا ذهن تودهها را در مشرق زمين و ساير مستعمرات، تخدير و جهانبيني خودشان را القا كنند. اين، سرآغاز پيدايش ادبيات استراتژيك بود. در قرون هيجده و نوزده، ادبيات استراتژيك، تسلط انگليس بر مستعمرات را توجيه ميكرد و خوراك ميداد و داستانهايي همچون گاليور، آليس، رابينسون كروزو و ... در همين زمينه نوشته شدند و اين پديده، تبديل به يكي از دكترينهاي اساسي شد براي نفوذ و استحاله فرهنگي. رمانها و داستانهايي برآمده از ادبيات استراتژيك نوشته شد كه موضوعشان اغلب مهاجرت انگلوساكسونها به استراليا، نيوزلند و آمريكا بود و ساكنان بومي مستعمرات هم مثلاً با جان و دل از آنها استقبال ميكردند و مايل به پذيرش مهاجم و اشغالگر ميشدند؛ اما در آنها هيچ اشارهاي به قتل و عام تاسمانيهاي استراليا نميشد.
با تولد سينما و دوران گذار از سينماي صامت به سينماي كلاسيك و همزمان با پايان جنگ جهاني دوم و ضعيف شدن انگليس و جايگزيني ايالات متحده آمريكا به عنوان استعمارگر نوين، از نفوذ و تاثير ادبيات استراتژيك كاسته شد و به جاي آن، نهاد ديگري در آمريكا شكل گرفت كه سينماي استراتژيك نام دارد.
مركز اين نوع سينما، هاليوود معروف در ايالت كاليفرنياست و يكي از اولين اهدافش هم كمك به براندازي اتحاد جماهير شوروي سابق بود. مجموعه فيلمهاي جيمز باند در دهه شصت ميلادي كه در اكثر آنها آمريكاييها اهورايي بودند و پيروز و روسها اهريمني و شكست خورده، خود شاهدي بر اين مدعاست. در مورد اشغال قاره موسوم به آمريكا نيز كافي است به انيميشن پوكوهانتس دقت كنيم؛ تا عمق بهرهبرداري از ابزار هنر در توجيه روند سلطه برايمان روشن شود. در اين انيميشن، دختري سرخپوست عاشق يك جوان انگليسي ميشود و نامزد سرخپوست خود را رها ميكند. اين امر در نمادگرايي هنري، بدين معناست كه سرزمين و عقيده بومي كشوري كه دختر مذكور به آن جا تعلق دارد، مايل به پذيرش مهاجمان است و باز هم اشارهاي به اين نكته نميشود كه اشغال قاره آمريكا، با قتل و عام سرخپوستان ميسر شد؛ نه با عشق و عاشقي.
مشابه اين محصولات سينمايي در مورد اشغال استراليا، نيوزلند، هند و خاورميانه هم ساخته شده و دهههاست روانه بازار گرديدهاند؛ مثلاً در مورد اشغال خاوميانه عربي و تجزيه امپراتوري عثماني، فيلم معروف لارنس عربستان از ماهيت استراتژيك برخوردار است.
با شروع عصر انقلاب الكترونيك و انفجار اطلاعات و گسترش تصاعدي رسانههاي جمعي در غرب و سايه انداختن رسانهها و سينماي استراتژيك بر تمام جهان – به ويژه مشرق زمين-، اين پديده، ابعاد تازهاي يافته است و در مواردي فعالتر از نيروي نظامي آمريكا ميباشد كه يك مصداق بارز آن، شخصي صهيونيست به نام رابرت مردوخ است. وي كه از سركردگان امپرياليسم خبري ميباشد، علاوه بر نفوذ عميق در هاليوود، دهها رسانه مكتوب، تصويري و ماهوارهاي را در جهت راهبردي، براي گسترش نفوذ آمريكا، هدايت ميكند و هرگاه كاخ سفيد اراده كند، رابرت مردوخ، لشگر رسانهاي خود را براي جنگ رواني بر ضد هر شخصيت حقيقي و حقوقي كه نظريهپردازان پشت صحنه سياست آمريكا تشخيص بدهند، به راه مياندازد.
در اين بين، حوزه فرهنگي تمدن ايراني كه از كوههاي پامير و هندوكش در تاجيكستان و افغانستان تا سواحل شرقي مديترانه و از باكو در شمال تا بحرين در جنوب گسترده شده است، در حساسترين پهنه جغرافياي سياسي جهان قرار گرفته است. قدرتمندترين كشور اين منطقه وسيع در مجموع از حيث سياسي، اقتصادي، نظامي، فرهنگي و هنري ايران، كشور كهن و پرافتخارمان ميباشد؛ سرزميني كه پس از پيروزي انقلاب اسلامي و قطع دست آمريكا و رهايي از استعمار دويست ساله و تبديل شدن به كشوري مستقل، به جرم استقلال سي سالهاش، پس از بياثر شدن جنگ تحميلي و دهها دسيسه و توطئه ديگر، در چند سال اخير، به شدت مورد تهاجم رسانهها و سينماي استراتژيك غرب قرار گرفته است كه دو نمونه آن، فيلمهاي موهن الكساندر و سيصد(۳۰۰) ميباشد.
در اين شرايط حساس، واقعگرايي حكم ميكند كه سياستگذاران عرصه هنر و به ويژه سينما، از اين هنر در مواقع لزوم، استفاده راهبردي بكنند و در كنار سينماي ناب و معناگرا، سبك و سياق استراتژيك را هم به سپهر سينماي ايران بيفزايند. سينماي ايران، اين قابليت و پتانسيل را دارد، تا همچون دوران سخت جنگ تحميلي، محصولات خود را به عنوان يكي از سبكهاي ارزشمند سينمايي به جهانيان بنماياند. سينماي ايران، اين بضاعت را دارد تا در اين شرايط، با ارائه محصولاتي كه ماهيت راهبردي هم دارند، قدم در ميدان مبارزه رسانهاي با غرب بگذارد.
خوشبختانه در سه چهار سال اخير، قدمهايي در اين راستا برداشته شده كه براي شروع، خوب است. راهاندازي دو شبكه بينالمللي العالم و Press TV و نيز ارائه فيلم اعدام فرعون كه بسيار به جا و به موقع ارائه شد، از اين كارهاي مفيد بودند. اميد است كه اين روند همچنان ادامه پيدا كند و بر جنبههاي كمي و كيفي آن افزوده شود.
پينوشت:
1. ادوارد برمن، كنترل فرهنگ، ترجمه حميد الياسي، نشر ني، 1360.
2. سي رايت ميلز، نقدي بر جامعه شناسي آمريكايي، ترجمه دكتر عبدالمعبود انصاري، شركت سهامي انتشار، 1360.
3. توماس مور، آرمانشهر، ترجمه داريوش آشوري، انتشارات خوارزمي، 1366.
منبع: سهيل سرمدي از مجله پرسمان، نهاد رهبری در دانشگاه هاhttp://www.porseman.net/defaulte.aspx?namayesh=2218
آيا يهوديان يك قومند؟ يك تاريخنگار اسراييلي به اين پرسش كهن، پاسخي نوين ميدهد و آن اين كه بر خلاف عقيده رايج يهوديان، نه در نتيجه بيرون رانده شدن عبرانيان از فلسطين، بلكه به سبب به آيين يهود گرويدن مردمان در آفريقاي شمالي، جنوب اروپا و خاورميانه، در جاهاي گوناگون پراكنده شدهاند. اين نظر، يكي از بنيادهاي انديشه صهيونيست را كه مدعي است يهوديان بازماندگان پادشاهي داوودند و نه وارثان جنگجويان بربر يا سواران قوم خزر، به لرزه ميافكند.
تك تك اسراييليها به اين امر اطمينان مطلق دارند كه قوم يهود از هنگامي كه تورات در صحراي سينا بر آن قوم نازل شد، وجود داشته، ايشان خود نوادگان مستقيم و انحصاري آن قوم هستند. همگان خود را متقاعد نمودهاند كه اين قوم پس از خروج از مصر، در «سرزمين موعود»، مستقر شد و در آن، قلمرو شكوهمند داوود و سليمان را پي افكند؛ سپس ميان دو سرزمين يهوديه و اسراييل، تقسيم گرديد و به همين روش، هيچ كس از اين امر بيخبر نيست كه قوم يهود دوبار ناگزير به ترك سرزمين خود شدهاند؛ بار نخست پس از ويراني نخستين نيايشگاه (معبد) در سده ششم پيش از ميلاد و بار دوم پس از ويراني دومين نيايشگاه در سال هفتاد پس از ميلاد.
از آن پس، دوران سرگرداني آنان آغاز شد كه تقريباً دو هزار سال به درازا كشيد. راه قوم يهود، از پس سفرهايي دشوار، به يمن، مراكش، اسپانيا، آلمان، لهستان و اعماق روسيه انجاميد؛ اما اين قوم توانست همواره وابستگي خوني ميان گروههاي از هم دور افتاده خود را حفظ كند؛ تا يگانگياش تباه نشود. در پايان سده نوزدهم، شرايط مناسب براي بازگشت اين قوم به ميهن باستانياش فراهم شد. اگر نسلكشي نازيها روي نداده بود، ميليونها يهودي به صورت طبيعي دوباره در ارتص ايسرائل (سرزمين اسراييل) جاي گرفته بودند؛ زيرا بيست سده بود كه آنان اين خيال را در سر ميپروراندند. فلسطين، سرزميني دست نخورده بود و در انتظار آن كه همان قومي كه در آغاز از او برخاسته بود، بيايد و دوباره به بارش بنشاند؛ زيرا اين سرزمين، از آنِ آن قوم بود و نه از آنِ اين اقليت بيبهره از تاريخ كه به تصادف از اين جا سر در آورده بودند. بنابراين، جنگهايي كه قوم سرگردان براي باز پس گرفتن سرزمين خود كرد، به حق بود و مخالفت سرسختانه مردم محلي، نامشروع.
اين تفسير تاريخ يهود، از كجا سرچشمه ميگيرد؟ اين تفسير، كار افراد با استعدادي است كه از نيمه دوم سده نوزدهم به بازسازي گذشته پرداختهاند و نيروي تخيل زايندهشان بر مبناي قطعههاي پراكنده يادگارهاي ديني - چه يهودي و چه مسيحي - زنجيره پيوستهاي از نياكان قوم يهود ساخته است. در آثار فراواني كه درباره تاريخ دين يهود نگاشته شدهاند، رهيافتهاي فراوان و گوناگوني يافت ميشود؛ اما بحثها و اختلاف آراي دروني اين تاريخ نگاري، هيچ گاه اصل دريافتهاي ساخته و پرداخته در پايان سده نوزدهم و آغاز سده بيستم را به چالش نكشيدهاند.
هنگامي كه چيزهايي كه ممكن بود خلاف اين تصوير باشند، كشف ميشدند، اين كشفيات تقريباً هيچ انعكاسي نمييافتند. مراجع ويژه توليد دانش درباره گذشته يهوديان، به بروز اين حالت نيمه فلج، ياري بسيار كردهاند. اين مراجع، دپارتمانهايي از دانشگاه هستند كه انحصاراً به «تاريخ يهوديت» اختصاص دارند و از دپارتمان تاريخ - كه در اسراييل، تاريخ عمومي خوانده ميشود - كاملاً مجزا هستند و حتي اين بحث حقوقي كه «چه كسي يهودي محسوب ميشود»، ذهن اين تاريخ نگاران را به خود مشغول نساخته است. از نظر آنان، همه اسلاف آن قومي كه دو هزار سال پيش ناگزير به ترك سرزمين خود شدند، يهودي محسوب ميشوند.
اين پژوهشگران «مجوزدار»، در بحثي كه در پايان سال 1980م. در ميان «تاريخ نگاران نوين» در گرفت نيز شركت نكردند. بيشتر بازيگران اين مباحثه عمومي كه شمارششان نيز محدود بود، از رشتههاي دانشگاهي ديگر يا از خارج از دانشگاه برخاسته بودند. جامعهشناسان، خاورشناسان، زبانشناسان، جغرافيدانان، متخصصان علوم سياسي، پژوهشگران ادبي و باستانشناسان، به بيان انديشههاي نويني درباره گذشته يهوديان و صهيونيسم پرداختند كه در ميان آنان، چند نفري هم از فارغالتحصيلان دانشگاههاي خارج از كشور بودند. در اين ميان از «دپارتمانهاي تاريخ يهوديت»، هيچ صدايي برنخاست؛به جز گفتههايي محافظهكارانه، پيچيده در زباني ثقيل و توجيهگر انديشههاي پيش پا افتاده و نخنما.
خلاصه اين كه پس از شصت سال، تاريخ ملي، هنوز خام مانده است و به احتمال زياد، به اين زوديها هم تحولي در آن ايجاد نخواهد شد. با وجود اين، رويدادهايي كه در نتيجه پژوهشها حقيقتشان آشكار شده، پرسشهايي را در ذهن هر تاريخنگار باوجداني برميانگيزد كه در نگاه اول، تعجبآور به نظر ميرسند؛ اما جنبهاي بنيادين دارند. آيا ميتوان كتاب مقدس را كتابي تاريخي دانست؟ نخستين تاريخ نگاران يهودي مدرن، مانند ايزاك ماركوس يوست يا لئوپولد تسونتس در نيمه نخست سده نوزدهم، چنين برداشتي نداشتند. از ديدگاه آنان، عهد عتيق، كتاب اصيل دين شناسي، براي گروههاي مذهبي يهودي، پس از ويراني نخستين نيايشگاه بود. در نيمه دوم سده نوزدهم، تاريخ نگاراني با دريافتي «ملي» از كتاب مقدس پيدا شدند كه در اين ميان بايد از هاينريش گرايتس نام برد. اين تاريخ نگاران، داستانهاي موجود در تورات را به روايتهاي يك گذشته اصيل ملي بدل كردند. از آن هنگام تا كنون، تاريخ نگاران صهيونيست از تكرار «حقايق مندرج در كتاب مقدس» باز نايستادهاند و اين حقايق، هر روز در نظام آموزش و پرورش كشوري به شاگردان تعليم داده ميشوند؛ اما دهه 1980م. زمين لرزيد و اين افسانههاي بنيادين را تكان داد؛ اكتشافات باستانشناسي نوين، امكان يك كوچ بزرگ در سده سيزدهم پيش از ميلاد را نفي كرد و به همين روي، موسي نميتوانسته عبرانيان را از مصر خارج و به سوي «سرزمين موعود»، هدايت نمايد. دليل محكم اين امر، آن است كه در آن دوران، اين سرزمين در اختيار مصريان بود و از شورش بردگان در سرزمين فراعنه و تسخير سريع كشور كنعان به دست عنصري بيگانه، اثري يافت نشده است.
آيا تبعيد سال هفتاد ميلادي، حقيقتاً روي داده است؟ مايه شگفتي است كه درباره اين «رويداد بنيادين» تاريخ يهوديان كه مبناي «پراكندگي قوم يهود» محسوب ميشود، كمترين كار تحقيقي انجام نشده است. دليل اين امر، بسيار پيش پا افتاده است؛ روميان هرگز يكي از اقوام خاور درياي مديترانه را تبعيد نكردند؛ به استثناي اسيراني كه به بردگي وا داشته شدند و ساكنان يهوديه حتي پس از ويراني نيايشگاه دوم نيز به زندگي در زمينهاي خود ادامه دادند كه بخشي از آنان در سده چهارم ميلادي، به مسيحيت گرويدند؛ در حالي كه اكثريت آنان به هنگام پيروزي اعراب - در سده هفتم ميلادي - به دين اسلام پيوستند. بيشتر انديشمندان صهيونيست از همه اينها با خبر بودند. «ايتسهاك بن زوي» كه بعدها رئيس جمهور اسراييل شد و داويد بن گوريون، بنيانگذار كشور، تا سال 1929م. زمان شورش بزرگ فلسطينيان، خود همين مطالب را نوشتهاند. آنان چندمين بار يادآور شدند كه دهقانان فلسطين، نوادگان ساكنان سرزمين باستاني يهوديهاند.
بنابراين، اگر پس از غلبه روم، كسي از فلسطين تبعيد نشده، آنان از كجا آمدهاند؟ پشت پرده تاريخ نگاري ملي، يك واقعيت تاريخي شگفتانگيز نهفته است. از هنگام شورش خانواده ماكابيم در سده دوم پيش از ميلاد تا شورش باركوخبا در سده دوم ميلادي، دين يهود، رتبه اول را در ميان دينهايي كه به تبليغ خود ميپرداختند، دارا بود. خاندان حاكم هاسخونيان، ايدوميان ساكن جنوب يهوديه و ايتوريان ساكن منطقه گاليله را به زور وادار به گرويدن به دين يهود كردند و آنان را به «مردم اسراييل» محلق كردند.
پادشاهي يهودي – هلنيستي هاسمونيان-، كانوني براي گسترش دين يهود در سراسر خاورميانه و در كنارههاي درياي مديترانه شد. در سده نخست پس از ميلاد، در سرزمين كنوني كردستان، پادشاهي يهودي آديابن پديد آمد كه آخرين پادشاهياي هم نخواهد بود كه پس از يهوديه، «يهودي ميشود» و چندين نمونه ديگر نيز از آن پس چنين خواهند كرد.
پيروزي دين مسيح در آغاز سده چهارم، به گسترش دين يهود پايان نداد؛ اما فعاليت تبليغي يهوديان را به حاشيههاي حوزه فرهنگي مسيحيت راند و بدين گونه بود كه در سده پنجم، در جايي كه اكنون كشور يمن وجود دارد، يك پادشاه توانمند يهودي به نام حمير پديد آمد كه بازماندگان وي، دين خود را پس از پيروزي اسلام و تا دوران كنوني نيز حفظ كردهاند. همچنين وقايعنگاران عرب از وجود قبايل بربر گرويده به دين يهود، در سده هفتم خبر ميدهند.
مهمترين گرويدن گروهي به دين يهود، در منطقهاي ميان درياي سياه و درياي خزر روي داد؛ در پادشاهي قوم خزر در سده هشتم. گسترش دين يهود از قفقاز تا اوكراين كنوني، چندين گروه مختلف يهودي را پديد آورد كه بر اثر هجوم مغول، بسياري از آنها به سوي خاور اروپا رانده شدند و در آن جا به همراهي يهودياني كه از مناطق اسلاو جنوب و سرزمينهاي كنوني آلمان آمدهاند، فرهنگ بزرگ «ييديش» را پيريزي كردند. تقريباً تا دهه 1960م. اين روايتهاي چندگانه درباره اصل و نسب يهوديان، كم و بيش آميخته با ترديد در تاريخنگاري صهيونيست يافت ميشود و از اين زمان به بعد، اين روايتها به تدريج به حاشيه رانده ميشوند؛ تا جايي كه به كلي از حافظه عمومي در اسراييل، رخت بر ميبندند. فاتحان شهر داوود، در سال 1967م. ميبايستي بازماندگان مستقيم پادشاهي اسطورهاي باشند و نه خداي نكرده، وارثان جنگاوران بربر يا سواران قوم خزر و بدين ترتيب، به نظر ميرسد كه يهوديان «قومي» هستند كه پس از دو هزار سال تبعيد و سرگرداني، عاقبت به اورشليم، پايتخت خود بازگشتهاند.
مدعيان اين روايت خطي و يكپارچه، فقط آموزش تاريخ را به كار نگرفتهاند. آنان دانش زيست شناسي را نيز به خدمت خود فرا خواندهاند. از دهه 1970م. به اين سو، يك سري پژوهشهاي «علمي» كوشيده است از هر راه ممكني، خويشاوندي ژنتيك يهوديان سراسر جهان را به اثبات برساند. اكنون ديگر «پژوهش درباره اصل و ريشه جمعيتها»، يك حوزه مشروع و محبوب زيست شناسي - مولكولي به شمار ميرود؛ ضمن اين كه كروموزم نرينه Y در اين جستو جوي ديوانهوار، يگانگي «قوم برگزيده» و جايگاهي افتخاري در كنار كليو، الهه يهودي تاريخ را به خود اختصاص داده است.
اين دريافت تاريخي، مبناي سياست هويتي دولت اسراييل را تشكيل ميدهد و كار از همين جا ميلنگد. در واقع، اين دريافت، تعريفي جوهرگرا از دين يهود به دست ميدهد كه در آن، عنصر قومي، مركزيت دارد و سبب برقراري نوعي تفكيك انسانها از يكديگر ميشود كه در آن، يهوديان را از غير يهوديان، جدا ميكند؛ چه اين غير يهوديان، عرب باشند و چه مهاجر روسي يا كارگر خارجي.
شصت سال پس از تأسيس، اسراييل همچنان از تصور خود به صورت جمهورياي كه وجودش متعلق به همه شهروندانش است، سرباز ميزند. در حدود يك چهارم اين شهروندان، يهودي محسوب نميشوند و اين كشور، بنا بر روح قوانينش، از آنِ آنان نيست. در عوض، اسراييل همچنان خود را به عنوان كشور يهوديان سراسر جهان ميشناساند؛ اگر چه اينان ديگر نه پناهندگاني تحت آزار و تعقيب، بلكه شهرونداني برخوردار از تمامي حقوق خود باشند كه در برابري كامل با كشورهاي محل اقامتشان زندگي ميكنند. بنابراين، ميتوان گفت كه يك قومسالاري بيحد و مرز، توجيهگر تبعيض شديدي است كه اين كشور با توسل به اسطوره ملت بادي كه براي جمع شدن در «سرزمين نياكان خود» دوباره متشكل شده است، بر بخشي از شهروندان خود روا ميدارد.
بنابراين، نوشتن تاريخي نوين براي يهوديان بيآن كه نگاه تاريخنگار از خلال منشور صهيونيست بگذرد، كار سادهاي نيست. پرتوهاي نوري كه در گذر از اين منشور ميشكنند، به رنگهاي قومگرايانه تندي در ميآيند. در حقيقت يهوديان هميشه گروههايي مذهبي را شكل دادهاند كه در بيشتر موارد براي تغيير دين به يهوديت در مناطق گوناگون جهان بوده است. اين گروهها، نمايندگان يك «قوم» با اصل و نسبي يگانه و يكسان نيستند كه در طي بيست سده سرگرداني، از جايي به جايي رفته باشد.
ميدانيم كه در توسعه هر نوع تاريخنگاري و به طور كلي، در فرايند مدرنيته، زماني صرف ساختن ملت ميشود. اين كار در طول سده نوزدهم و بخشي از سده بيستم، ميليونها انسان را به خود مشغول داشته بود. پايان سده بيستم، صحنه آغاز به بادرفتن برخي از اين رؤياها بود. اكنون شمار فزايندهاي از پژوهشگران به تحليل، كالبد شكافي و شالوده شكني روايتهاي بزرگ ملي ميپردازند؛ به ويژه اسطورههاي اصل و نسب مشترك كه در وقايعنگاريهاي دوران گذشته، مقام شامخي داشتند. كابوسهاي هويتي ديروز، فردا به رؤياهاي هويتي ديگري جاي خواهند سپرد.منبع: ماهنامه سياحت غرب، شماره 63. در این ادرس هم می توانید این مطلب را ببینید: http://www.porseman.net/defaulte.aspx?namayesh=2220
