سینما و صهیونیسم

رسانه، سینما، هنر، نقدفیلم، فلسفه، ادیان، تاریخ، غرب شناسی، آخرالزمان، صهیون پژوهی

مهمترین مسئله دوقلوهای افسانه ای، رشد پسربچه ای چینی، به هم راه دختری غربی در فضای فرانسه، مهد انقلاب صنعتی و مهد انقلاب کبیر است. گویا تهیه کننده فرانسوی می خواسته گذر چین از ورود به دنیای ماشینیسم را در این مجموعه به نام خود رقم بزند. 
 
پس از تبیین اساس و مبانی پژوهش، اکنون نوبت به بررسی انیمیشن هایی می رسد که به ظرافت در صدد تبلیغ سبک زندگی و نوع جهان بینی خود هستند. حال برای آشنائی هرچه بیشتر، روند حضور ادیان و مرام های چینی را در انیمیشن هایی که تلاش دارند آنها را معرفی و تبلیغ نمایند، بررسی کرده و ذیل هر انیمیشن به بحث می پردازیم. متن کامل در ادامه همین مطلب...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم شهریور 1393ساعت 5:58  توسط گروه مطالعاتی  | 

سینما وصهیونیسم: به برخی مخاطبان ارجمند قول داده بودیم که پاورپوینتی درباره سواد رسانه ای در وبلاگ بگذاریم. اما به نظرم رسید این دو مطلب و تلخیص منقح آنها از آن پاورپوینت کاملترند: (متن کامل در ادامه مطلب)

خلاصه مطلب

تعریف سواد رسانه ای: توانایی و قدرت دسترسی، تحليل، ارزيابي و انتقال اطلاعات و پيام‌هاي رسانه‌اي كه مي‌توان در چارچوب‌هاي مختلف چاپي و غير چاپي عرضه نمود را سواد رسانه‌اي مي‌گويند.
سواد رسانه‌اي علاوه بر توانایی ملحوظ در سواد سنتي، كه همان توان خواندن و نوشتن بود، توانایي تحليل و ارزشيابي پيام‌ها و قدرت توليد و انتقال اطلاعات به ديگران در قالب‌هاي مختلف و با ابزار گوناگون را در انسان پديد مي‌آورد. اين‌گونه از سواد؛ با توانمند كردن انسان بر درك نحوه كار رسانه‌ها و نحوۀ معني‌سازي آنها، ماهيت و اهداف توليد پيام رسانه‌ها و تأثيرات و تكنيك‌هاي رسانه‌هاي گوناگون، او را از مصرف‌كنندگي صرف خارج كرده و در برابر اثرات رسانه‌ها مقاوم مي‌سازد.
سواد رسانه‌اي در كنار آموختن خواندن ظاهر پيام‌هاي رسانه‌اي از رسانه‌هاي مختلف، مي‌كوشد خواندن سطرهاي نانوشتۀ رسانه‌هاي نوشتاري، تماشاي پلان‌هاي به نمايش درنيامده و يا شنيدن صداهاي پخش‌نشده از رسانه‌هاي الكترونيك را به مخاطبان بياموزد.

توانایی‌هاي مرتبط با سواد رسانه‌اي
1. توانایی استفاده از تكنولوژي روز از جمله كامپيوتر، براي پردازش و توليد اطلاعات؛
2. توانایی نتيجه‌گيري در مورد روابط علّي و معلولي، ميان گزارش‌هاي رسانه‌ها و واكنش عمومي؛
3. توانایی تشخيص تأثير تحريف، كليشه‌سازي، تبليغات و خشنونت در رسانه‌هاي ديداري؛
4. توانایی تشخيص تفسير و بوجود آوردن تصويرهاي بصري؛
5. توانایی مصرف انتقادي و نه منفعلانه از رسانه‌ها؛
6. توانایی اتخاذ رژيم مصرف رسانه‌‌اي؛ مصرف چه زمان و چه مقدار و چگونه و چه بخش‌هائي از رسانه 
7. توانایی تجزيه و تحليل اجتماعي، سياسي و اقتصادي رسانه‌ها.

ويژگي‌هاي اصلي سواد رسانه‌اي1. پيوستار و نه مقوله؛ سواد رسانه‌ای، موضوعي داراي درجات گوناگون است. موضوعي نيست كه دائر بين نفي و اثبات بوده و افراد در مقايسه با آن به دو دستۀ حائز سواد رسانه‌اي و فاقد آن تقسيم شوند؛ بلكه افراد در مقايسه با آن هريك درجات مختلفي از سواد رسانه‌اي را دارا هستند 
2. چند بُعدي؛ سواد رسانه‌اي مستلزم آن است كه در ابعاد گوناگون، اطلاعات كسب كنيم. اين ابعاد عبارتند از: بُعد شناختي، احساسي، زيبائي‌شناختي و اخلاقي.
حوزۀ شناختي به اطلاعات واقع‌بنياد دلالت دارد؛ مانند تاريخ‌ها، اسامي، تعاريف و ... اين‌گونه از اطلاعات، در مغز مستقر هستند. اطلاعات حوزۀ احساسي كه حاوي اطلاعاتي درباره احساساتی مثل عشق، نفرت، خشم و ... مي‌باشد، در قلب مستقر است و جايگاه اطلاعات حوزه زيبائي‌شناختي كه حاوي اطلاعاتي دربارۀ روش توليد پيام است را بايد در چشم‌ها و گوشها دانست.جايگاه اطلاعات عرصۀ اخلاقيهم كه شامل اطلاعاتي دربارۀ ارزشها است، ملاك و معياري براي قضاوت راجع به "درست و غلط" را فراهم مي‌كند. 
ساختار قدرتمند دانشي، بايد حاوي اطلاعاتي از هر چهار حوزۀ مذكور باشد و اگر يك نوع اطلاعات موجود نباشد، ساختار دانش، ضعيف مي‌شود؛ كه در نتيجۀ آن، سواد رسانه‌اي كه از همين ساختارها تشكيل شده، ضعيف خواهد شد و نمي‌توان به درستي، نارسایي‌هاي پيام رسانه‌اي را تشخيص داد.

اصول سواد رسانه‌اي

سواد رسانه‌اي بر پايه اصولي استوار است كه اين اصول مورد التفات راهبردسازان و سياست‌گذاران هر كشوري قرار دارد:
 1.رسانه‌ها ساختگي و سازه‌اي هستند؛مرز ميان واقعيت و مجاز در نمايش رسانه‌اي دشوار است.
2.رسانه‌ها واقعيت را بازسازي مي‌كنند؛ 
3.مخاطبان مفهوم مورد نظر خود را از رسانه‌ها مي‌گيرند.
4.محصولات رسانه‌اي اهداف تجاري دارند؛ 
5.رسانه‌ها دربردارنده پيام‌هاي ايدئولوژيكي و ارزشی هستند؛ 
6.رسانه‌ها بار سياسي و اجتماعي دارند؛ در پس نقاب آزادي‌گرايي

7.هر رسانه شكل زيباشناختي خاصي دارد؛ اصل سواد رسانه‌اي ما را قادر به درك ويژگي‌ها و مشخصات منحصر به فرد هر رسانه مي‌كند. 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1392ساعت 1:47  توسط گروه مطالعاتی  | 

مصاحبه استاد حسن عباسی با مجله سینما رسانه درباره

دکتر مجید شاه حسینی و موضع گیری های رسانه ای و سینمایی وی

معرفي مجيد شاه‌‌حسيني کار ساده‌‌اي مي‌‌نمود. اما هنگامي‌‌که با حسن عباسي به مصاحبه نشستيم، متوجه شديم که شناخت شاه‌‌حسيني، نيازمند داشتن درکي عميق از رفتار او در صحنه‌‌ي فرهنگي- هنريِ ايرانِ بيست سالِ اخير است. زاويه‌‌ي نگاه عباسي در معرفي دکتر مجيد شاه-حسيني، معطوف به نوع کنشي است که از وي درعرصه‌‌ي نقد و نظر، در عرصه‌‌ي مديريت رسانه-اي در سازمان صدا و سيما، و مديريت او بر فارابي مشاهده شده است. اين‌‌که انگيزه‌‌ي شاه‌‌حسيني در اين عرصه‌‌ها، از چه عمقي برخوردار بوده است و چه جهت‌‌گيري مشخصي داشته است. عباسي به‌‌جاي پرداختن به شخصيت مجيد شاه‌‌حسيني، به رسالت او در صحنه‌‌ي فرهنگي انقلاب اسلامي پرداخت. سينما رسانه در اين مصاحبه با حسن عباسي به بررسي جايگاه علمي دکتر مجيد شاه حسيني در حوزه نظريه پردازي سينما و رسانه مي پردازد.

در ادامه مطلبُ متن کامل را ببینید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391ساعت 23:1  توسط گروه مطالعاتی  | 

سردمداران نهضت فمینیسم، خانواده را به عنوان جایگاه اصلی پابرجایی ستم بر زنان معرفی کرده و معتقدند که مهم‏ترین عامل فرودستی زنان، نظام خانواده و کار خانگی است. این تلقی از خانواده، رفته رفته منجر به تضعیف این نهاد مهم اجتماعی و سست شدن روابط خانوادگی در جوامع غربی گردید، تا آنجا که ...   بقیه در ادامه مطلب و  اینجا


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:8  توسط گروه مطالعاتی  | 

سايه روشن‌هاي سبک زندگي بورژوايي به مثابه يک دين

باسم الحکيم.
در يک دهه‌ي اخير، مبحث سبک زندگي در عرصه‌ي عمومي و فضاي رسانه‌اي ايران طنين روزافزوني داشته است، به گونه‌اي که اکنون به يک مفهوم آشنا در نزد عموم تبديل شده است.
اما مفهوم سبک زندگي، که برگرفته از عنوان سبک زندگي آمريکايي American Lifestyle است و اغلب سهل و ممتنع مي‌نمايد، از ديد برخي صاحب‌نظران موضوعي پيچيده و مبحثي غامض است. روان‌شناسان، جامعه-شناسان، پزشکان، هنرمندان، و عالمان دين هر يک از منظر تخصص خود به استيل زندگي پرداخته‌اند و آن را مفهوم آشناي حوزه‌ي تخصصي خود معرفي مي‌کنند. اما منظر متفاوتي نيز وجود دارد: منظر علوم استراتژيک!
در پانزده سال اخير، حسن عباسي، در تتبع خود پيرامون سرفصل‌هاي گوناگون علوم استراتژيک، يکي از محورهاي ثابت مطالعه و بررسي خود را بر سبک زندگي به عنوان مقوله‌اي «استراتژيک» متمرکز کرد. يک دهه قبل، در شرايطي که همگان «غرب‌شناسي» را مقوله‌اي فلسفي معرفي مي‌کردند و مي‌پنداشتند با خواندن متون کانت و هگل و هايدگر و پوپر، غرب‌شناس مي‌شوند، او از «غرب‌شناسي استراتژيک» سخن گفت و مدعي شد که غرب ديروز، غرب کريستف کلمب و ماژلان و واسکودوگاما و تاسماني بود، نه غرب دکارت و کانت و هيوم و لاک. او هم‌چنين اذعان مي‌نمود که غرب امروز، غرب مک‌نامارا، هانتينگتون، برژه‌ژينسکي، توماس شيلينگ و فوکوياماست، نه غرب هابرماس و برايان مگي و ليوتار. در سال‌هاي اخير نيز که همگان در کش و قوس انتخاب ميان «فرم»، «بيوتي»، يا «ممي‌سيز» در بستر فلسفه‌ي هنر و جامعه‌شناسي هنر بودند، حسن عباسي با رد Entertainment و محض سرگرمي در آثار سينمايي، به معرفي محتواي آثار سينمايي از حيث تلقي‌هاي استراتژيک پرداخت و مفهوم «سينماي استرتژيک» را مطرح نمود. سبک زندگي به مثابه مقوله‌اي استراتژيک، بارها توسط وي در کنفرانس‌ها و همايش‌هاي دانشگاهي گوناگون مطرح شده است. در يک بعد از ظهر منتهي به افطار، در يک روز رمضاني تابستاني، در انديشکده‌ي يقين، ما «چيستي، چرايي و چگونگي» سبک زندگي با روي-کردي استراتژيک را با حسن عباسي به گفت و شنيد گذارديم. مباحثي که در پي آمده، حاصل آن پرسش و پاسخ-هاست. /لعيا اعتمادسعيد/ ميلاد دخان‌چي  
* شما همواره به سبک زندگي به مثابه يک موضوع استراتژيک نگريسته‌ايد! چرا؟
بسم الله الرحمن الرحيم. طبيعي است که هر کس از منظر تخصص خود موضوعات مبتلابه را بنگرد و تکليف مخاطب خود را مشخص کند که با چه روي‌کردي مواجه است. من هم به ندرت ممکن است در يک حوزه‌ي خاص و موضوعي به خصوص درگير مطالعه و تحقيق شوم که به آن حوزه از منظر علوم استراتژيک ننگرم. در واقع در موضوعي مانند سبک زندگي، اگر نمي‌بايست با روي‌کردي استراتژيک وارد مي‌شدم که ضرورتي نداشت به بررسي بپردازم؛ ديگران که از منظرهاي گوناگون به آن مي‌پرداختند، لذا کفايت مي‌کرد. اما پاسخ اصلي به پرسش شما اين است که ....  andishkadeh.ir/News/Content/?n=40

***فايل پلت هاي مرتبط در لينک زير قابل دريافت است: ۱. روند نيو اينديوژواليزاسيون براي ساخت انسان مرچنت و تقويت جامعه ي بورژوا در آمريکا  ۲. نسبت دين و سبک زندگي  .... متن کامل این مصاحبه را در ادامه مطلب ببینید...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 0:33  توسط گروه مطالعاتی  | 

 

اتوپيا، سرزمين موعود و واقعيت هاي فراموش شده
حسن عباسي در هشتمين نشست از سلسه نشستهاي تخصصي سيمناي ديني بررسي بررسي سينماي استراتژيک ديني پرداخته است که متن مباحث اين نشست در نشريه موعود شماره 125 و 126 در تيرماه 90 به چاپ رسيده است.

استاد حسن عباسی: تلقي فلسفي غرب و اتوپياگرايي و آکرونياگرايي غرب هيچ قرابتي با مهدويت و جامعه ي آرماني مهدوي ندارد. آخزالزمان مورد نظر اسلام با آتلانتیس و ... غرب متفاوت است...

***مجري: «إِنَّهُ مِن سليمان و إِنَّهُ بسم الله الرحمن الرحيم» ضمن تشکر از اين که فرصتي براي اين مصاحبه در اختيار ما قرار داديد، به عنوان پرسش آغازين بفرماييد چه تفاوتي ميان اتوپيا، مدينه ي فاضله و عالمه، و سرزمين موعود وجود دارد و نماينده هر گروه کدام است؟
بسم الله الرحمن الرحيم. واژه ي اتوپيا Utopia که در فارسي به «ناکجا آباد» و «آرمانشهر» شناخته مي شود، در زبان عربي از سوي کساني چون ابونصر فارابي به «مدينه ي فاضله» معروف است.
ريشه ي اتوپيا به فلسفه ي کلاسيک در يونان باستان مي رسد و اساساً واژه اي در وادي فلسفه است. در واقع نخستين بار افلاطون 2500 سال قبل در يونان ... بقیه این مصاحبه خواندنی را در ادامه مطلب ببینید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 0:20  توسط گروه مطالعاتی  | 

مسیح و مسیحیت در قرآن کریم

باتشکروقدردانی ازاستادمحترم کلاس رسانه پژوهی جامعه الزهرای حوزه علمیه قم

گردآورنده:زینب، جامعه الزهرا(سلام الله علیها)، 2/2/1390

 مقدمه

 قران کریم،به عنوان آخرین کتاب آسمانی بشر،معجزه جاویدان پیامبراسلام محمدمصطفی (صلی الله علیه واله وسلام)و کلام دست ناخورده الهی در میان انسانها ، سندی معتبراست که هر انسان عاقلی را مجاب کرده و هر منصفی را به اذن الهی به راه راست هدایت می کند.

 بحث مسیح و دین کنونی مسیحیان جهان ،بحث جنجال برانگیزی است که هر جستجوگری را برای کشف واقعیت این دین اسمانی کنجکاومی سازد.باتوجه به انجیل کنونی وسخنان خداوند در قرآن محید ،در می یابیم که انجیلی که اکنون در میان مردمان است،کتابی است دست نوشته بشر ،تحریف شده وغیر مستند.بنابراین ما در این مقاله برآن شدیم که با رجوع به معتبرترین کتاب الهی ،قرآن،این موضوع را بررسی کرده و دیدگاه های مسیحیان کنونی در باره دین عیسوی  را با نگاهی منصفانه و عقل گرایانه بازنگری کنیم.

در این مبحث ،ما در ابتدا به آیات مربوط به میلاد حضرت مریم وسپس میلاد عیسی علیه السلام می پردازیم . در این جا،سعی برآن داریم که نگاهی کلی وجامع از میلاد این دوبزرگوارداشته،وسپس بحث پیامبری حضرت ونیز معجزات ایشان را بازگونماییم.در انتها سخن از دیدگاههای مسیحیت انحرافی و عقاید باطل ایشان ،ونیز بررسی کسانی است که به خود را پیرو عیسی می دانستند اما به این دین الهی خیانت نمودند.

امید است که به لطف ایزد منان،این مختصر تلاش ما،راهی برای کسب معارف حقه،برای طالبان حق وحقیقت باز کرده و مورد توجه وعنایت حضرت حجت (علیه السلام) قرارگیرد.ان شاءالله ... در ادامه متن کامل را ببینید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 12:54  توسط گروه مطالعاتی  | 

به گزارش گروه بين الملل مشرق، گردهمايي بيلدربرگ از 9 تا 12 ژوئن (پنجشنبه 19 تا يکشنبه 22 خرداد) در هتل "سورتا هاوس" در "سنت موريتز" سوئيس برگزار شد که در آن موضوع تغيير حکومت سوريه و راه انداختن يک جنگ بزرگ در خاورميانه مورد بحث قرار گرفت.

بیلدر برگ کلوپ

اين هتل در ناحيه حنوب شرقي سوئيس بوده و امسال محل حضور پر هزينه ثروتمندترين افراد کره زمين و رهبران سياسي بود که خود را انجمن اقتصادي و سياسي جهان مي نامند حال آنکه برخي معتقدند اين نشست بيش از آنکه اقتصادي باشد، سياسي است. اين دسته از تحليلگران معتقدند سران فراماسونري جهاني سه نشست سالانه برگزار مي کنند که بخش اقتصادي آن در گردهمايي "داووس" بخش امنيتي آن در گردهمايي "مونيخ" و بخش سياسي آن در گردهمايي "بيلدربرگ" برگزار مي شود که بيلدربرگ از همه مخفيانه تر و بدون پوشش خبري است و تنها يکي از خروجي هاي آن، نشست سران "گروه هشت" است.   بقیه را در ادامه ببینید...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 17:57  توسط گروه مطالعاتی  | 

مقدمه مهم وب سینما و صهیون: وقتی با انصاف به اطراف خود می نگرم و شدت تهاجم رسانه ای غرب به بشریت آزاد و متعهد را می بینم، واقعا به مشکل بودن اداره سازمان صدا وسیما بیشتر پی می برم و احساس می کنم تا زیرساخت هایی چون دانشکده های رسانه ای ما از شر سکولاریسم و اومانیسم و پوزیتیویسم رهایی نیابند، اداره اسلامی صدا وسیما بسیار مشکل ودر حد محال می نماید. البته نمی خواهم نا امیدانه حرف بزنم. بلکه باید با انصاف گفت که صداوسیما تلاش های بسیار جدی و مفیدی هم داشته است. اما باید اذعان کرد تا زمانی که مواد درسی دانشکده های رسانه ای ما مسلمین، دنباله روی از غربی ها باشد و به دانش و هویت اسلامی خود متکی نباشیم و مباحث فلسفه علوم اسلامی را جدی نگیریم، وضعمان به نحو ریشه ای اصلاح نمی شود. باید ارده "برنامه ریزی و اجرای برنامه استراتژیک رسانه ای جمهوری اسلامی ایران" را  در خود و اطرافیان مان قوی تر کنیم و فقط نق نق نکنیم، بلکه خود هم قلم برگیریم و عزم مان را جزم کنیم تا به آرمان های رسانه اسلامی نزدیک تر شویم. در این مسیر نقد منصفانه فیلم و برنامه های رسانه ای قدمی ابتدایی ولی بسیار مهم در این زمینه است.

در چند روز اخیر، متاسفانه  از تبلیغات صدا وسیما با خبر شدم که در ایام نورزو ۱۳۹۰، قصد آن است که در بخش فیلم های سینمایی شبکه سه که برای عموم جوانان پخش می شود، برخی فیلم ها با مضامین ضداسلامی، یهودی، مسیحی، مادی، یونانی و مروج مکاتب منحرف نیز پخش شود! خصوصا از شنیدن خبر پخش احتمالی فیلم "نبرد تایتان ها" و "اسم من خان..." بسیار نگران شدم. با دوستان هم که تلفنی و حضوری صحبت کردیم، بسیار نگران و ناراحت شدند. در جلسات داخلی گروه مطالعاتی و غرب شناسی و نقد فیلم شهیدسیدمرتضی آوینی، ساعت ها بر روی این دو فیلم، وقت گذاشته بودیم. وضوح شرک جلی و چندخداگرایی و ترویج باستان گرایی و یونان زدگی و ایران ستیزی و اسلام هراسی از مولفه های جدی محتوایی فیلم "نبرد تایتان ها"ست و اسلام آمریکایی و یورو اسلام و مقدمه سازی برای دین نوین جهانی و مبارزه با اسلام استعمارستیز و حجیت دادن به اسلام پلورالیستی و تساهلی و تسامحی و مبارزه با شریعت اسلامی، در فیلم "نام من خان..." موج می زند. ای کاش مسئولین تلویزیون با استفاده از صدها دانشجو و طلبه و استادان خوب و متعهد دانشکده صداوسیما و مرکز پژوهش ها و نهاد رهبری و ... با دقت بیشتری فیلم های ایام نوروز را انتخاب و ترجمه و دوبله می کرد. ای کاش صداوسیما بیشتر و با دقت بیشتری عمل می کرد و خود را از مشاوره اساتید تحلیل محتوا محروم نمی کرد. حداقلای کاش این فیلم ها در شبکه چهار برای مخاطبان فرهیخته و با نقد وبررسی چند کارشناس اسلام شناسی و اسطوره شناسی و دین شناسی و رسانه ای، پخش می شد. اما متاسفانه برخی چشم خود را به واقعیت "قدرت رسانه" بسته اند و آن را دست کم گرفته اند! لذا، دوستان چندی، وظیفه خود دیدند که در این باره، قلم برگیرند و نقدهایی بنویسند. این نقدها حاصل کار برخی دوستان و اساتید محترم رسانه ای است که خدمت شما تقدیم می گردد: (نقد اسم من خان...) و (نقد اجمالی نبرد تایتان ها)

به ‏بهانه قرار پخش در نوروز90 از رسانه ملي؛ که امیدواریم ملغی شود...
«نبرد تايتان‌ها»؛ فيلمي آخرالزماني با رويكرد اسلام‌هراسي

خبرگزاري فارس: فيلم سينمايي «نبرد تايتان‌ها» نوروز امسال از رسانه‌ ملي پخش مي‌شود؛ در حالي که اين فيلم با هدف‌گذاري عليه باورهاي مسلمانان ساخته شده است و در لايه‌هاي زيرين خود چهره‌اي پليد از منجي آخرالزمان ارائه مي‌دهد.متن کامل این نقد را که فارس هم بخشی از ان را کار کرده بود در ادامه همین متن ببینید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 20:34  توسط گروه مطالعاتی  | 

 نقد داروینیسم و نظریات تابع در مستند آمریکایی "اخراج شدگان"

این مستند در راستای نشان دادن عدم آزادی بیان در ایالات متحده آمریکاست و در مجامع مهندسی علم و فرهنگ و در میان مدیران استراتژیک علمی انحصارطلب غرب صهیونی است. پروفسورهایی که به خاطر اعلام این که در پشت این دنیا یک تفکر هوشمند (یک خالق) قرار دارد؛ از دانشگاه اخراج شده اند و به آنان برچسب تروریست فکری زده شد. و این افراد تقریبا دیگر نمیتوانند در مراکز رسمی فعالیت کنند. داروینیسم، بنیانی است که دانشگاه های غربی و نظام آموزش مقدماتی آمریکا و به آن تکیه کرده و مبنای وجودی جهان میداند. بنابر این هر استادی که داروینیسم را رد کندو بیان کند که در پشت این جهان یک تفکر هوشمند قرار دارد از دانشگاه اخراج میشود . این هم از آزادی بیان غربی!!

   
 علت این گونه اعمال چیست؟ در مطلبی به زودی به بررسی همین رفتار اشاره خواهیم کرد. اما به طور کوتاه اینگونه میتوان گفت که اگر جهان به خدا ایمان بیاورد بنابر این تمام بنیان ها و تفکراتی که غرب برای ادامه حیاتش چیده است به یک باره نابود میشود . آنان حتی این گونه به مردمان خویش القا میکنند که موجودی به نام شیطان وجود ندارد . حتی در کلیسای شیطان پرستان هم گفته میشود که ما شیطان را به عنوان یک نیروی بد قبول داریم نه یک موجود. باز هم اگر آنان اعلام کنند که شیطان وجود دارد؛ مردم به نیروی خوب هم که همان خدای یکتاست ایمان میآورند. 

در نظرسنجی که چند ماه پیش یکی از رسانه های غربی گرفت -اگر اشتباه نشود- 80% مردم آمریکا به موجودی به عنوان شیطان اعتقاد ندارند. حتی حدود 2 چهارم آمریکایی ها به جنگ آرماگدون (جنگ رستاخیر /جنگ آخرالرزمان به بیان اوانجلیست ها) ایمان دارند. بنابر این آن ها مجبورند که از داروینیسم به شدت حمایت کنند و حتی دکتر ها و دکترین علمی را از میان بردارند که به اهداف آخرالزمانی خود که همان حکومت شیطان است برسند. اما تحولات اخیر در جهان خبر از اتفاقات بزرگی میدهد که انشاءالله به قیام جهانی امام مهدی (عج) منجر خواهد شد. 

     شماره قسمت ها

        لینک دانلود      

قســـــــــــمت  1   برای دانلود ایـــــنجا کلیک کنید 
قســـــــــــمت  2   برای دانلود ایـــــنجا کلیک کنید 
قســـــــــــمت  3   برای دانلود ایـــــنجا کلیک کنید 
قســـــــــــمت  4    برای دانلود ایـــــنجا کلیک کنید 
قســـــــــــمت  5     برای دانلود ایـــــنجا کلیک کنید 
قســـــــــــمت  6      برای دانلود ایـــــنجا کلیک کنید 
قســـــــــــمت  7       برای دانلود ایـــــنجا کلیک کنید 
قســـــــــــمت  8        برای دانلود ایـــــنجا کلیک کنید 
قســـــــــــمت  9         برای دانلود ایـــــنجا کلیک کنید 
قســـــــــــمت 10          برای دانلود ایـــــنجا کلیک کنید 

توضیح استاد حسن عباسی در مورد این فیلم و داروینسم: برای دانلود اینجا کلیک کنید

دریافت شده از http://morti18.parsiblog.com و وب نشانه، آخرین ثانیه ها تا ظهور

در همین زمینه این مطالب نیز بسیار خواندنی هستند: رسانه،داروینیسم و نقد آن [8مطلب در وب سینما ساحل نجات صهیون]  /  معرفی مستند اخراج شده در افشای سیطره ناجوانمردانه اومانیسم در رسانه های صهیون زده غربینقد وبررسی نظریه تکامل انواع داروین/بخش اول و دوم  /  دانلود دو فیلم مستند در نقد نظریه داروین از سایت یاسین مدیا  /  اخراج دانشمندان ضد داروین از دانشگاه های آمریکا  /  وبلاگ آنتی داروینیسم- تبئین تاثیرات داروینیسم در عرصه های علمی اجتماعی اقتصادی سیاسی در ایران و جهان  / نقد سید حسین نصر بر نظریه تکامل داروین / بررسی فیلمی دیگر درباره نظریه چارلز داروین- نقد فیلم خلقت /

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 0:13  توسط گروه مطالعاتی  | 

سريال لاست: ايلياد نو براي جهان نو

در صورتی که عکس ها به خوبی باز نشد، ر.ک: وب  نویسنده (شهبازی)

*در همین باره رک: نقدوبررسي استادحسن عباسي برسريال گمشدگان+فایل صوتی/ لاست؛ تلويزيون استراتژيکی که با آن به جان جهان افتاده‌اند  و همچنین: بخش مقالات سینمای استراتژیک وب سینما وصهیونیسم 

در ايام نوروز فراغتي يافتم تا سريال «لاست» [+، +] را، تا آخرين قسمت پخش شده آن (اپيزود دهم از فصل ششم)، با دقت و تأمّل تماشا کنم. حکايتي است پر رمز و راز، و سرشار از حادثه و کشش، که پرسش‌هاي بنيادين نظري برمي‌انگيزاند. به گمانم، مشابهي براي آن نمي‌توان يافت؛ چيزي است فراتر از يک سريال تلويزيوني جذاب که صدها ميليون بيننده را در سراسر جهان مسحور خود کرده. اغراق نيست اگر ادعا کنم اسطوره‌اي نو است همانند برخي اسطوره‌هاي کهن؛ اسطوره‌اي که نه با زبان شعر و حکايت که با جديدترين و بغرنج‌ترين و مؤثرترين زبان مولود فرهنگ بشري روايت مي‌شود: زبان چند رسانه‌اي. (Multimedia Language) از اينرو، تأثير آن بسيار فراگيرتر و ژرف‌تر از اسطوره‌هاي کهن است هر چند در مضمون آن تداوم برخي از اسطوره‌ها را مي‌توان ديد.

سال‌ها پيش درباره تأثير بزرگ آئين‌هاي کهن مصري بر بني‌اسرائيل، و از اين طريق بر يهوديت و مسيحيت، خواندم و نوشتم؛ تأثيري که از طريق «لاويان» تا امروز تداوم يافته است. لاويان کاهناني بودند که به دليل توليت «معبد» از ساير بني‌اسرائيل متمايز مي‌شدند.

در اساطير يهودي- مسيحي، هارون اوّلين کاهن بزرگ بني‌اسرائيل است و نياي لاويان. هارون در غياب برادرش، موسي، پيکره «گوساله طلايي» را به پا کرد و مردم را به پرستش آن برانگيخت. از آن پس، مقام کهانت و صيانت از «معبد» در خاندان هارون موروثي شد و آنان به «کاهنان هاروني» شهرت يافتند. در روايات اسلامي، باني بازگشت بني‌اسرائيل از يکتاپرستي موسوي به بت‌پرستي مصري- فنيقي (کنعاني)، و کسي که پرستش «گوساله طلايي» را رواج داد، فردي است به‌نام «سامري» که با موسي نسبت خويشي ندارد.

امروزه برخي محققين، «لاويان»، يا «کاهنان هاروني»، را در اصل مصري مي‌دانند که در ميان بني‌اسرائيل سکني گزيدند و به‌تدريج بر قبيله لوي (لاوي) و سرانجام بر تمامي بني‌اسرائيل مستولي شدند. علاوه بر تداوم اسطوره‌هاي مصري در بني‌اسرائيل، رواج نام‌هاي مصري در ميان کاهنان بني‌اسرائيل نيز مورد توجه اين پژوهشگران است؛ نام‌هايي چون حفني، فوتيئيل، فينحاس، فشحور، حنمئيل و غيره.

«آرون» (هارون) نوزادي است که در سريال «لاست» جايگاه پررنگ دارد ولي هنوز معلوم نيست در فرجام داستان چه نقشي خواهد يافت. نام «هارون» در ميان يهوديان و مسيحيان مهجور نيست ولي نامي چنان رايج نيست که تصادفاً بر اين کودک نهاده باشند. برخي از شخصيت‌هاي اصلي سريال نام چهره‌هاي نامدار را بر خود دارند: جان لاک، جرمي بنتام، ديويد هيوم، ريکاردو، روسو، ميخائيل باکونين، فارادي، هاوکينگ و غيره. اينان شخصيت‌هاي بزرگ سياسي و فرهنگي و علمي غرب‌ جديدند. تنها نام دو تن از شخصيت‌هاي بزرگ بني‌اسرائيل و اديان ابراهيمي در سريال ديده مي‌شود: جيکوب (يعقوب)، که نگهبان «جزيره» است و موجودي است با قدرتي فراتر از انسان ولي محدود، به سان خدايان اساطيري مصر و يونان و روم باستان که قدرتي محدود داشتند، و آرون (هارون)؛ تنها نوزادي که در «جزيره» به دنيا مي‌آيد ولي هنوز روشن نشده که در سرنوشت «جزيره» چه جايگاهي دارد. در اساطير بني‌اسرائيل، هارون از تبار يعقوب است.

در ميان شخصيت‌هاي اصلي سريال ريچارد آلپرت نيز ديده مي‌شود؛ مردي که در اصل ريکاردو نام دارد، در «جزيره» از جيکوب عمر جاودان مي‌گيرد و در ازاي آن به رابط جيکوب با انسان‌ها بدل مي‌شود. اين نام نه چندان مشهور نيز قطعاً تصادفي نيست. ريچارد آلپرت [+] نام يکي از مروجين فرقه‌هاي رازآميز در سده بيستم است. او يک يهودي اهل ايالت ماساچوست آمريکاست که پس از اتمام تحصيلات عالي در دانشگاه هاروارد به هند رفت و با نام «بابا رام داس» به آمريکا بازگشت و به تبليغ آئين‌هاي رازورانه شبه هندوئي و دوجنس گرايي Bisexuality پرداخت. «رام داس» به معني «خادم خداوند» است؛ همان نقشي که ريچارد آلپرت، به عنوان «مستخدم» جيکوب، در سريال به عهده دارد.

در سراسر اماکن «جزيره» نمادهاي مصري چشمگير است؛ از مجسمه تاورت، [+، +] الهه باروري مصر، تا «معبد» و ساير مکان‌هاي پوشيده از نمادها و نقوش مصر باستان. «تاورت» در لغت به معني «عظيم» است و اين مجسمه نيز عظيم‌ترين نماد موجود در «جزيره» است. تاورت در «غرب» جزيره جاي گرفته. مغرب پايان روشنايي و آغاز تاريکي است. باروري و زايش در آغاز ورود به تاريکي به چه معنا است؟ در رمان «نماد گمشده» دن براون نيز، که آن را مکمل سريال «لاست» مي‌دانم، داستان در غروب آغاز مي‌شود و تمامي حوادث در 12 ساعت شبانه رخ مي‌دهد. اين نظم بر بنيان «امدوات» [+] مصر باستان است که به عنوان کتاب راهنماي سفر به جهان پس از مرگ در مقبره فراعنه دفن مي‌شد. کتاب «امدوات» داستان سفر رع، خداي خورشيد، به دنياي تاريکي، به جهان زير زمين، است. آيا در «لاست» زايش از درون تاريکي پديد مي‌آيد همان‌گونه که در رمان «نماد گمشده» دن براون، از درون کشاکش بي‌وقفه در 12 ساعت شبانه، رازهاي آئين کهن اسکاتي ماسوني «شناخته» ‌شد؟

از ميان آن‌چه تا به امروز پخش شده، مهم‌ترين بخش، از منظر درک مضمون و پيام فلسفي آن، اپيزود نهم از فصل ششم است. در اينجا پيشينه ستيز دو نماد «خير» و «شر»، «جيکوب» و «مرد سياه‌پوش»، ترسيم مي‌شود. از آغاز سريال به‌طور مبهم از جدال «سفيد» و «سياه» سخن مي‌رفت مثلاً، در اپيزود دوّم فصل اوّل، آنجا که جان لاک در ساحل «جزيره» درباره مهره‌هاي سياه و سفيد براي والت، پسر سياهپوست مايکل، مي‌گفت؛ يا در اپيزود ششم فصل اوّل که جان لاک مهره‌هاي سياه و سفيد را کشف مي‌کند که گويي به آدم و حوا تعلق دارند، [+] و موارد ديگر. [+]

در اپيزود نهم فصل ششم با پيشينه ريچارد آلپرت، چهره مرموز سريال، آشنا مي‌شويم؛ همو که گفتيم جيکوب به او عمر جاودان داد، در ازاي آن وي را به خدمت گرفت و ارتباط خويش با آدميان را به او سپرد. انساني است روستايي که از اعتقاد ساده ولي عميق به مسيحيت آغاز مي‌کند، مانند دکتر فائوستوس (فائوست)، با جيکوب معامله مي‌کند و به بهاي عمر جاودان به استخدام او در مي‌آيد. جيکوب حتي بخشش گناهان و فرار از  دوزخ را به او نمي‌دهد. بعدها از «جيکوب» سرخورده مي‌شود و مي‌خواهد خدمت خويش را به «مرد سياه‌پوش»، دشمن جيکوب، عرضه کند.

ريچارد آلپرت در اصل ريکاردو نام دارد و يک روستايي اسپانيولي زبان است که در جزاير قناري زندگي مي‌کند. سال 1867 است. زنش به‌نام ايزابلا مي‌ميرد و او در تلاش براي کشانيدن پزشک به بالين همسرش خشمگين مي‌شود و پزشک را ناخواسته مي‌کشد. به مرگ محکوم مي‌شود. نجات مي‌يابد زيرا کشيش متولي اعدام او را به يک صاحب کشتي مي‌فروشد: کشتي «صخره سياه». کشتي در توفان گرفتار مي‌شود، به غرب «جزيره» مي‌رسد، مجسمه تاورت، الهه مصري، را خرد مي‌کند و در وسط «جزيره»، در ميانه جنگل، به گل مي‌نشيند. «مرد سياه‌پوش» و «سياه مو» ريکاردو را از کشتي نجات مي‌دهد و از او مي‌خواهد که «شيطان» را بکشد. منظور جيکوب است. ريکاردو به ساحل مي‌رود ولي جيکوب، که جواني است «سپيدپوش» و «موطلايي»، او را قانع مي‌کند که «مرد سياه‌پوش» به اين دليل در «جزيره» اسير است که مي‌خواهد سراسر جهان را به فساد کشاند.

در اين اپيزود براي نخستين بار مقوله «شيطان» به‌طور جدّي مطرح مي‌شود ولي باز حيران مي‌مانيم که سرانجام «شيطان» کيست. نمي‌دانيم «مرد سياه‌پوش» و «سياه مو»، که حتي نام ندارد و هوّيت واقعي او دودي سياه و مرگبار است و تنها مي‌تواند در قالب‌هاي جسماني ديگران تجلي يابد، و پس از مرگ جان لاک در کالبد او حضور خود را تداوم مي‌بخشد، «شرّ» است يا جيکوب، «مرد سپيدپوش» و «موطلايي»، که در بسياري از ديالوگ‌هاي سريال به «دروغ‌گويي» متهم مي‌شود؛ بنجامين لاينس از او نفرت دارد زيرا به او بها نداده و ريچارد آلپرت (ريکاردو) نيز، پس از قتل جيکوب به دست بنجامين، جيکوب را به دروغ‌گويي متهم مي‌کند. «مرد سياه‌پوش» و «سياه مو» جذاب و متين است، در چهره و گفتارش غمي ژرف ولي پنهان ديده مي‌شود، و رفتارش همانقدر اقناع‌کننده و تأثيرگذار است که رفتار جيکوب.

ميان «مرد سياه‌پوش» و جيکوب «اصل» Rule حکم مي‌راند و هيچ يک حق تخطي از «اصل» را ندارند. در ترجمه فارسي Rule را به «قانون» ترجمه کرده‌اند. Rule فراتر از «قانون» است؛ قاعده غيرقابل تخطي است. «قانون» را مي‌توان نقض کرد ولي «اصل» شکستني و نقض کردني نيست. «اصل» مي‌گويد که «مرد سياه‌پوش» و جيکوب نمي‌توانند يکديگر را بکشند. از اينرو، «مرد سياه‌پوش» مي‌خواهد ريکاردو را به خدمت گيرد براي کشتن جيکوب؛ همان‌گونه که پيش‌تر جيکوب کوشيد تا از طريق فرد ديگر «مرد سياه‌پوش» را بکشد. در اين اپيزود، «مرد سياه‌پوش» به ريکاردو مي‌گويد: «بايد شيطان را بکشي.» او مدعي است که «شيطان به من خيانت کرد. او جسم مرا گرفت، و انسانيتم را.» جيکوب، از منظر «مرد سياه‌پوش» شيطان است زيرا وي را در «جزيره» محبوس کرده و به او اجازه خروج نمي‌دهد. او به ريکاردو (ريچارد آلپرت) مي‌گويد: «من هم مي‌خواهم آزاد شوم» و «جزيره» را «جهنم» مي‌خواند.

جيکوب، برخلاف گفته «مرد سياه‌پوش»، خود را «شيطان» نمي‌داند. او در پرستشگاهي کوچک در زير مجسمه تاورت سکني دارد و کارش بافتن پرده‌اي است با نقوش و نمادهاي ديني مصر باستان. ريکاردو پس از شکست در مأموريت کشتن جيکوب، در کنار ساحل از او مي‌پرسد: «آيا تو شيطاني؟» و جيکوب پاسخ مي‌دهد: نه! او بطري شرابي را که از آن مي‌نوشند به «جهنم» تشبيه مي‌کند و مي‌گويد: بر آن‌چه در اين بطري است مي‌توان نام‌هاي فراوان نهاد: شرّ، بدي، تاريکي. اين محتوي در شيشه محصور است و تنها يک راه خروج دارد؛ چوب پنبه‌اي که در بطري را مسدود مي‌کند. چوب پنبه همين «جزيره» است. «تنها چيزي است که تاريکي را در همان جايي نگه مي‌دارد که بدان تعلق دارد.» اگر اين نيروي تاريکي از «جزيره» بيرون رود، پخش مي‌شود و سراسر جهان را به تاريکي مي‌کشد. آن نيروي تاريکي «مرد سياه‌پوش» است. در اين تمثيل، «مرد سياه‌پوش» موجودي است همچون ضحاک اساطير ايراني که در کوه دماوند به زنجير کشيده شده. [+]

از ديد جيکوب، مرد سياه‌پوش «شيطان» است زيرا معتقد است «همه انسان‌ها فسادپذيرند چون در ذات‌شان گناه است.» جيکوب انسان‌ها را به جزيره مي‌کشاند تا به «مرد سياه‌پوش» ثابت کند در اشتباه است. انسان‌ها، به‌رغم گذشته‌شان، به «جزيره» مي‌آيند و خوبي‌هاي خود را بروز مي‌دهند. به اين دليل انسان‌هايي چون جيمز فورد (ساوير) و کيت استن و سعيد جراح به «جزيره» آورده شدند؛ انسان‌هايي بدکار و قاتل که در «جزيره» فرصت براي نشان دادن خوبي‌هاي‌شان مي‌يابند. همه مي‌ميرند ولي اين مهم نيست زيرا «جزيره» آزمايشگاه «خير» و «شر» است. جيکوب به آن‌ها کمک نمي‌کند زيرا مي‌خواهد خود به خويشتن کمک کنند تا تفاوت ميان «درست» و «غلط» را بفهمند «بدون آن‌که به آنان گفته شود.» او مي‌افزايد: «اين آزمون بي‌معناست اگر من آنان را مجبور کنم کاري انجام دهند.» ولي «مرد سياه‌پوش» در زندگي انسان‌هايي که به «جزيره» وارد مي‌شوند دخالت مي‌کند و جيکوب مانع او نيست. ريکاردو (ريچارد آلپرت) در مکالمه با جيکوب اين را مي‌گويد ولي جيکوب پاسخ نمي‌دهد.

جيکوب توانايي محدود دارد. هيچ کس بدون خواست جيکوب به جزيره وارد يا از آن خارج نمي‌شود؛ ولي توانايي‌اش نامحدود نيست. ريکاردو مي‌پرسد: آيا مي‌تواني زن مرا زنده کني؟ جيکوب پاسخ منفي مي‌دهد. ريکاردو مي‌پرسد: آيا مي‌تواني براي گناهانم طلب آمرزش کني تا به جهنم نروم؟ جيکوب پاسخ منفي مي‌دهد. ولي جيکوب مي‌تواند به ريکاردو عمر جاودان دهد تا در کسوت «ريچارد آلپرت» رابط او با انسان‌ها باشد بي آن‌که پير شود.

سريال «لاست» اسطوره‌اي است جديد؛ چيزي است مانند «ايلياد» و «اديسه» هومر؛ و «جزيره» مکاني است همانند کوه المپ. ستيز اين دو نماد «خير» و «شر» سال‌هاست صد‌ها ميليون انسان را در سراسر جهان از ماجراهاي جذاب خود متأثر کرده. و اين به دليل کارايي رسانه‌هاي جديد، «زبان مولتي مديا»، است. جدال «مرد سپيدپوش» و «مرد سياه‌پوش» همانند ستيز خداياني است که «خوب» و «بد» دارند و قدرت‌هاي محدود نه نامحدود. مثلاً، آنجا که زئوس، «خداي خدايان»، جنگ ميان خدايان را، در حمايت از دو گروه متخاصم از انسان‌ها، برمي‌انگيزاند و در «انجمن خدايان» چنين فرمان مي‌دهد:

«همه شما به سوي دو سپاه فرو رويد و هر کس هر ياوري را که دلش بدان مي‌گرايد بکند... اين بگفت و دوگانگي را برانگيخت. خدايان که دو دسته شدند، به کارزار دويدند... خدايان که از جايگاه نيک‌بختي خود فرود آمده بودند، بدينگونه آتش دو سپاه را به جنگ برافروختند...» (ايلياد، سرود بيستم)

هشت هفته ديگر، با پخش اپيزود هيجدهم فصل ششم، سريالي که از 22 سپتامبر 2004 آغاز شده، به پايان مي‌رسد و آنگاه مي‌توان براي بسياري پرسش‌ها پاسخي يافت. هنوز پيام اصلي سريال مبهم است و پرسش‌ها فراوان؛ پرسش‌هايي که بنيادي‌ترين مفاهيم را در زمينه جبر و اختيار، تقدير و سرنوشت، خوبي و بدي به چالش مي‌کشد. به‌رغم گذشت سال‌ها از پخش سريال هنوز نمي‌دانيم «خوب» کيست و چيست و «بد» کيست و چيست. نمي‌دانيم پايان سريال چگونه رقم خواهد خورد و نبرد «خير» و «شر» چه فرجام و در نهايت چه پيامي خواهد داشت.

و در حاشيه بد نيست به يک نکته اشاره کنم:

در اپيزود اوّل فصل ششم، زماني که سعيد جراح، تنها مسلمان «جزيره»، در هواپيماي اوشيانيک به لس‌آنجلس مي‌رود، و اين بار سقوطي در کار نيست و روايتي جديد از زندگي معمولي قهرمانان سريال، بدون سقوط هواپيما، آغاز مي‌شود، او به عکس محبوبش، ناديا، مي‌نگرد که در لاي گذرنامه‌اش است. اين گذرنامه عراقي نيست؛ ايراني است. تصوير اين صحنه را درج مي‌کنم. قطعاً اين انتخاب تصادفي نيست. چرا بايد فردي با پيشينه و شخصيتي چون سعيد جراح، که بازجو و شکنجه‌گر بي‌رحم گارد صدام حسين بوده و قتل ده‌ها انسان را در کارنامه خود دارد و در يک کلام نمادي است از خشونت و قساوت حکومت‌هاي پليسي، با پاسپورت ايراني به ايالات متحده آمريکا سفر کند؟

در صورتی که عکس ها به خوبی باز نشد، ر.ک: منبع نوشته: وب عبدالله شهبازی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:14  توسط گروه مطالعاتی  | 

نگاهی به فیلم ضدمسیح (Antichrist)

ظهور و سقوط  فن تریر  

سرانجام همه آن ادعاها و بالانس زدن ها و حرکات آکروباتیک با مدیوم سینما (در فیلم هایی مانند "داگویل" و "ماندرلای") و به اصطلاح تئوری پردازی های هنری جناب لارس فن تریر ، فیلمساز پرمدعای دانمارکی که زمانی با "دگما 95" گفته بود که دوربین هیچکاک را گرفته و آن را به دست تارکوفسکی سپرده! و سینمای جدیدی از درون این دو سینماگر متضاد بیرون کشیده است، کف گیر کارگردان پرسر و صدای ما نیز به ته دیگ خورد و این بار با فیلمی تهوع آور و شنیع ، سعی در تقلید دست چندم از فیلمسازان امروز ژانر ترسناک مانند سام ریمی(در آثاری مانند "مرده شیطانی" و همین اخیرا "من را در جهنم بینداز!" )،باب زامبی(در فیلم "کلبه هزار جسد") و کریستوفر باوا(در سه گانه "شیطان") و کپی کردن از آثاری مثل سری فیلم های "اره" ، "کشتار اره برقی تگزاس"، "پیچ عوضی" و ...نموه است.

 اگرچه تقریبا به آثاری از این دست و صحنه هایی همچون تکه تکه کردن آدم ها  و دست و گردن بریدن و  آدم خواری و دل و روده بیرون آوردن در آنها ، عادت کرده ایم ولی باید اعتراف نمایم که برخی از صحنه های فیلم" ضد مسیح" را از شدت شناعت و اشمئزاز مفرط نتوانستم تحمل کنم ، رویم را از تلویزیون برگرداندم و به برخی به به و چه چه کردن ها لعنت فرستادم که چگونه بعضی فیلمسازان را به ورطه هلاکت می اندازد. اعتراف می کنم که وقتی فیلم "اروپا" را در یازدهمین جشنواره فیلم فجر در سینما آزادی به تماشا نشستم ، حیرت کرده بودم از ساختار عجیب و غریب فیلم با آن استفاده از عنصر رنگ در تصاویر سیاه و سفید و نگاه تازه اش به آلمان پس از جنگ که جنایات متفقین را در کنار بازماندگان هیتلری به رخ می کشید. هنوز آن نمای نفس گیر آخر فیلم که قهرمان داستان در حال غرق شدن است و این غرق شدن را لحظه به لحظه تا پس از مرگ روایت می کند ، در ذهنم باقی است.

فیلم " شکستن امواج" اگرچه به قوت و تاثیر گذاری "اروپا" نبود و کمی تا قسمتی دچار شبه روشنفکر زدگی شده بود( شاید براثر تحسین هایی که نثار "اروپا" شد) و بعضا برداشت های ناصواب و انحرافی از مسئله معجزه ارائه می کرد اما هنوز به نظر می رسید کارگردانش تا سقوط فاصله دارد ولو اینکه در سراشیبی افتاده باشد و فیلم " رقصنده در تاریکی" با بازی و آوازهای بیورک ( خواننده معروف) موضوعی انسانی و سانتیمانتال داشت ، با ساختاری تکان دهنده که تلاش یک مادر در حال کور شدن را برای نجات فرزندش از بیماری مشابه را تا اقدام به دزدی و قتل به تصویر می کشید. سکانس پایانی فیلم اگرچه از قصل آخر "فیلم کوتاهی درباره قتل"ساخته کریستف کیسلوفسکی کپی شده بود اما به هر حال تاثیر خود را بر احساسات مخاطب می گذارد.

"داگویل" آغاز روشنفکر زدگی فن تریر بود. ساختاری تئاتری و پر دیالوگ در زمانی حدود 3 ساعت ، فیلم را ( اگرچه با موضوعی قابل توجه) به یکی از کسالت بارترین و زجر کش ترین آثار سینمایی اوایل قرن بیست و یکم تبدیل کرد. نمی دانم چرا وقتی برخی فیلمسازان به درجه ای از اعتبار می رسند ، به خود این حق را می دهند تا هر اراجیف و تجربه غیر سینمایی را به نام سبکی نوین در سینما به خورد مخاطبانشان بدهند و سیه بخت مخاطبان و هوادارانی که همچنان چشم و گوش بسته ، در هر صورت برای فیلمساز مورد علاقه شان دست می زنند ولو اینکه هیچ از آنچه برپرده رفته درک نکنند ولی به هر حال حرف هایی    می بافندوخزعبلاتی سرهم می کنند تا برای اثر غیر قابل درک سینماگرشان، فلسفه و توجیه بتراشند. (نمونه اش در سینمای خودی ، همین جناب کیارستمی است که براثر تشویق های مفرط طرفدارانش ، اینک با امثال " راهها" و "5" ، همه را سرکار گذاشته و به ریش همه    می خندد،خصوصا آنهایی که برای هر پلان بی ربط و الابختکی ،توجیه و تفسیر می تراشند!)

گفته شد فیلم بعدی فن تریر یعنی "ماندرلای" ، قسمت دوم از یک تریلوژی عظیم است. "ماندرلای" نیز با همان ساختار تئاتری و پرگو جلوی دوربین و روی پرده سینماها رفت با این تفاوت که حجم دیالوگ هایش حتی از فیلم "داگویل" نیز بیشتر بود ! خیلی بیشتر!!

نمی دانم می توان ساخته فن تریر در سال 2006 به نام " رییس همه چیز" که یک کمدی مدرن و سبک بود را بخش سوم از تریلوژی ذکر شده دانست یا خیر؟!!!   چون آن فیلم نه به لحاظ محتوی و نه از جهت ساختار هیچگونه شباهتی به "داگویل" و "ماندرلای" نداشت. فیلم از یک ساختار آشفته و سردگم برخوردار بود که بازهم فن تریر نامش را "تجربه ای نو" در عالم سینما گذاشت! ( گویا فن تریر دیگر فکر اینجایش را نکرده بود که آن ماجراهای طولانی و خسته کننده "داگویل" را تا چه مقدار می تواند کش بدهد . انگار خودش نیز کلافه شده بود!!) در حالی که سالها بود آن تئوری هایی مثل " دگما 95" ریشش درآمده و بی خاصیت بودن خود را نشان داده بود. ( جالب ابنکه هنوز پس از گذشت نزدیک به یک قرن ، تجارب درخشان امثال دیوید وارک گریفیث و کارل تئودور درایر و گئورک ویلهلم پابست و اورسن ولز در خاطره سینما دوستان باقی مانده ولی "دگما 95" به همان بی پایگی که آمده بود حتی از خاطره ها هم رخت بربست!!)

به هر حال فیلم "ضد مسیح" دیگر هیچ شباهتی نه به آن تجارب اولیه همچون "اروپا" و "رقصنده در تاریکی" دارد و نه از نوع تریلوژی ناقص "داگویل" و "ماندرلای" است و نه ... نکته جالب اینکه ، در فیلم "ضد مسیح" نیز لارس فن تریر به سراغ یک موضوع آخرالزمانی رفته و به جریان روز سینمای جهان و هالیوود پیوسته است! یعنی پس از فیلمسازانی همچون کویینتین تارانتینو و کریستوفر نولان و ران هاوارد و الیور استون و ...بالاخره در سینمای ایدئولوژیک آخرالزمانی امروز غرب ، چشممان به جمال سینماگر به اصطلاح آوانگارد و روشنفکری همچون فن تریر هم روشن شد!!

فیلم "ضد مسیح" ظاهرا از 6بخش( 4 قسمت اصلی و یک مقدمه و یک موخره)  که هر کدام با عنوانی از دیگری جدا می شوند ، تشکیل شده که البته هیچگونه حالت اپیزودیک ندارند(انگار وقتی فیلمساز ، فیلمش را تمام کرده و نتیجه گرفته چقدر به صورت کلیشه ای شبیه به نمونه های متعددی درآمده که هر سال در هالیوود ، آن هم در سطحی ترین و سخیف ترین پروداکشن ها تولید می شوند ، ناگهان خواب نما شده و تصمیم گرفته که فیلمش را به 6 بخش ، تقسیم کرده و نامی برهر کدام نهد تا به نظر بیاید که ساختاری ایپیزودیک برای فیلمش برگزیده در حالی که به هیچ وجه نمی توان فیلم "ضد مسیح" را از یک ساختار اپیزودیک بهره مند دانست. فقط انگار برای هر 2-3 پرده از فیلم که تمام می شود ، یک اسم انتخاب شده که به ماجرای پرده های مربوطه ارتباط بیشتری دارد! اسامی مانند : "اندوه" ، "درد"(آشتفتگی حاکم می شود) ، "یاس"(زن کشی) و "سه دعا کننده" .

به هر حال داستان فیلم از این قرار است که یک زوج نه چندان جوان براثر غفلتی شیطانی ، کودک خردسالشان را در سقوط از پنجره آپارتمانشان از دست می دهند. اگرچه مرد ( با نام He  و با بازی ویلم دافو) تقریبا موضوع را می پذیرد ولی زن ( با نام She و بازی شارلوت گینزبورگ) دیپرس شده و کارش به بیمارستان می کشد. از آنجا که مرد خود یک پزشک روانکاو است ، درمان زن را راسا برعهده می گیرد و او را به کلبه ای در جنگل به نام "بهشت" می برد که گویا خاطرات آن از تابستان گذشته در ذهنش باقی مانده است. زن از چیزهایی وحشت دارد و مرد برآن است تا دریابد آنچه در خاطرات و ذهن زن موجبات وحشت او را فراهم آورده ، چیست؟ یکی از مواردی که زن آن را باعث وحشت خود می داند ، جنگل است و دیگری شیطانی که وجود زنان را در اختیار می گیرد(که این موضوع پایان نامه اش بوده است). مرد به تسخیر شیطانی اعتقادی نداشته و آن را نوعی هیپنوتیزم می داند. اما تصاویر و نقاشی ها و یادداشت های زن در کلبه مذکور که از سال گذشته بر جای مانده و یا از طریق دیگری به آنجا راه یافته ، حکایت از یک واقعه شیطانی جدی دارد. تصاویر و نقاشی هایی که عنوان "زن کشی" برروی آنها ثبت شده است.(این اسم به صورت زیرنویس یکی از عناوین 4 قسمت فیلم به نام "یاس" نیز دیده می شود).

رفتاری که زن با پسر خردسالش نیک داشته و کفش های وی را به طور برعکس به پایش  می کرده (که همین موضوع باعث رنج ودرد کودک شده به طوری که استخوان های پایش را دفرمه نموده و احتمالا همین دفرمگی باعث شده که بچه نتواند خود را روی لبه پنجره نگه داشته و از آنجا به پایین پرت شده است) از جمله همین تسخیر شیطانی به نظر می آید. چنانچه پس از اینکه مرد موضوع را از طریق گزارش کالبد شکافی پزشکی قانونی و عکس های یادگاری پسرش متوجه می شود ، ناگهان زن دچار تغییر شدید روحی شده و از یک زن بی آزار مظلوم به موجودی دیو سیرت بدل می گردد که وحشیانه به جان مرد افتاده و به   گونه ای غیرقابل باور به شکنجه او می پردازد. از رفتار سادیستی گرفته تا سوراخ کردن ساق پای مرد و فروبردن میله یک سنگ بزرگ سمباده به درون آن تا دفن مرد در زیر خاک و ...

از این پس فیلم کاملا به آثار دم دستی امروز سینمای وحشت هالیوود شباهت پیدا می کند ، تعقیب و گریز زن وحشی شده (یا به تسخیر شیطان درآمده) با مردی که پایش با میله و سنگ سمباده فلج گردیده و خون از همه جای بدنش بیرون می زند و تکرار جملاتی مانند "حرمزاده کجایی؟" و بالاخره عصیان مرد در آخرین لحظات و به قتل رساندن زن از جمله همین عناصر تکراری و کلیشه ای این نوع آثار به شمار می آید.

 یک سوم ابتدایی فیلم همچنان به سبک و سیاق فیلم های فن تریر ، بسیار پرگو است و بقیه فیلم در حال و هوای سینمای وحشت سیر می کند که شرح آن آمد.   کاراکترهای فیلم یعنی همان He و She نیز برای مخاطبی که تماشاگر پر و پاقرص فیلم های ترسناک امروزی هالیوود است ، کاملا آشنا و تیپیکال به نظر می آیند و هیچ تغییر و تحول شخصیتی اریژینال در آنها رویت نمی شود. تغییر شخصیت ها همان است که فرضا در فیلم هایی مانند : "666 ، جانور " ، "شب زامبی2" ، "شیطان ساکن: انقراض" ، "Cult" ، "غیر مقدس" ، "کیفرهای گناه" ، "برآمدن" ، "درو کردن" و ... دهها فیلم شبیه آنها اتفاق می افتد. یعنی کاراکتری که بی آزار و حتی مثبت به نظر می رسد در یک فعل وانفعال روحی و یا از طریق مسائلی که قبلا بروی گذشته است ، دچار دگرگونی روحی و روانی شده و به آدمی درنده خو بدل      می گردد. اگرچه می توان گفت اصلا این نوع شخصیت ها از همان "دکتر جکیل و مستر هاید" معروف می آیند. اما مثال های شبیه آن در سینمای امروز به وفور یافت می شوند. منبع: وب استاد سعیدمستغاثی

بدنام کردن آندری تارکوفسکی

 اما از طرف دیگر همچنانکه گفته شد، فن تریر تلاش داشته که تازه ترین فیلمش را به جریان روز سینمای غرب یعنی سینمای آخرالزمانی یا آپوکالیپتیک نزدیک سازد. از عنوان فیلم یعنی "ضد مسیح" به عنوان یکی از دیرپا ترین اعتقادات اوانجلیست ها(مسیحیان صهیونیست) درباره نیروی شری که در مقابل بازگشت حضرت مسیح (ع) در آخرالزمان خواهدایستاد و مقاومت خواهد کرد ، گرفته تا نشانه هایی مانند ستاره ها وصور فلکی که گویا به زمین  آمده (آهو و روباه و کلاغ)ودر زمین به حالت هشدار قرار گرفته اند.

در مکاشفات یوحنا باب یازدهم از عهد جدید کتاب مقدس، پس از رویای "هفت شیپور" در توضیح ضد مسیح این جملات آمده است: "...آن جانور عجیب که از چاه بی انتها بیرون می آید ، به ایشان اعلان جنگ خواهد داد و ایشان را شکست داده ، خواهد کشت. اجساد آنان نیز سه روز و نیم در خیابان های شهر بزرگ به نمایش گذاشته خواهد شد..."  

همچنین باب سیزدهم از همان مکاشفات یوحنا چنین می گوید: "...در این هنگام جانور عجیبی را در رویا دیدم که هفت سر داشت و ده شاخ...سپس جانور عجیب دیگری دیدم که از داخل زمین بیرون آمد..."

و بالاخره در باب بیستم آمده است: "...پس از پایان آن هزار سال ، شیطان از زندان آزاد خواهد شد. او بیرون خواهد رفت تا قوم های گوناگون یعنی یاجوج و ماجوج را فریب داده ، برای جنگ متحد سازد. آنان سپاه عظیمی را تشکیل خواهند داد که تعدادشان همچون ماسه های ساحل دریا بی شمار خواهد بود. اینان در دشت وسیعی ، خلق خدا و شهر محبوب اورشلیم را از هر سو محاصره خواهند کرد ، اما آتش از آسمان ، از سوی خدا خواهد بارید و همه را خواهد سوزاند..."

این نوع تفکر آخرالزمانی که باور "آرماگدونی" نیز نامیده می شود، در بسیاری از آثار به اصطلاح ترسناک امروز هالیوود به انحاء گوناگون تبلیغ شده است. مثلا در ابتدای فیلم "طالع نحس:666"(2006)  از قول کشیشی که برروی نشانه های آخرالزمان تحقیق کرده ، همه آن نشانه ها به نقل از بخش "مکاشفه های یوحنا " عهد جدید با ذکر مصادیق روشن از وقایع روز ، نشان داده  می شود . فی المثل در بخش بیان رویای هفت شیپور ، وقتی می گوید: "...فرشته دوم شیپور را نواخت ، ناگاه چیزی مثل کوهی بزرگ و آتشین به دریا افتاد ..." ، تصاویر انهدام برج های تجارت جهانی نیویورک در 11 سپتامبر 2001 را می بینیم . یا هنگامی که از شیپور سوم صحبت می کند که :"...وقتی فرشته سوم شیپور را به صدا درآورد ، ستاره ای شعله ور از آسمان برروی یک سوم رودخانه ها و چشمه ها افتاد ...و هنگامی که وارد یک سوم آبهای زمین شد ، آنها تلخ گردیدند و بسیاری به علت تلخی آن جان سپردند..." صحنه هایی از فاجعه سونامی  آسیای جنوب شرقی یا توفان کاترینا در سواحل لوییزیانا را شاهد هستیم .

به نظر می آید در فیلم "ضد مسیح" لارس فن تریر نیز 3 حیوان آهو و روباه و کلاغ ،     مجموعه ای از ستاره های صورفلکی به همین نام بوده اند( در صحنه ای از فیلم که مرد به ستارگان آسمان چشم می دوزد ، آنها را به همان شکل و شمایل حیوانات یاد شده مشاهده می نماییم)  که به زمین سقوط کرده و هر یک نشانه ای از مصایب آخرالزمان به نظر می آیند که زندگی را به کام ساکنان زمین ( و در این فیلم دو کاراکتر آن) تلخ کرده اند. آهویی که بچه خود را مرده به دنیا آورده ، روباهی که تکه های  بدن خود می خورد و بعد ناگهان در نمایی سورئالیستی زبان باز می کند و به بیان انسانها هشدار می دهد :" آشفتگی و هرج و مرج حاکم خواهد شد" و بالاخره کلاغی که از زیر خاک زنده بیرون می آید و ضربات سنگین مرد به او اثری نمی کند و هربار پس از جان دادن دوباره برمی خیزد و سر و صدا می کند و با همین سر و صداست که زن را به مکان اختفای مرد در سوراخی زیر درختی کهن ، راهنمایی      می کند تا عمل نیمه کاره خود در کشتن و سپس دفن مرد را به اتمام برساند.کنایه ای از روایت کتب مقدس که وقتی قابیل ، هابیل را کشت و نمی دانست با جسد او چه کند ، کلاغی راه دفن کردن جسد را به وی آموخت و همین مسئله باعث شد تا قابیل به شناعت کار خود پی برده و طلب مغفرت نماید. همین ماجرا درمورد زن فیلم "ضد مسیح" اتفاق      می افتد که با صدای کلاغ به محل پنهان شدن مرد پی برده و پس از دفن او ، پشیمان شده ، مرد را از زیر خاک بیرون آورده و به خانه بازمی گرداند.

در کتاب مقدس درمورد سرنوشت جانور عجیبی که با شیپور ششم آزاد می شود ، اول در باب  شانزدهم مکاشفه آخرزمان آمده است :" ...پس فرشته اول بیرون رفت و وقتی جام خود را برزمین خالی کرد ، در بدن کسانی که نشان آن جانور خبیث را داشتند ...زخم هایی دردناک و وحشتناک بوجود آمد...فرشته پنجم جامش را بر تخت آن جانور خبیث ریخت به طوری که تاج و تخت او در تاریکی فرو رفت..."

آیا اعمال مازوخیستی زن، می تواند تعبیر این جملات باشد؟!

و سپس در باب  بیستم همان مکاشفه کتاب مقدس نوشته شده :"...شیطان که ایشان را فریب داده بود ، به دریاچه آتش افکنده خواهد شد. دریاچه آتش همان جایی است که با گوگرد می سوزد و آن جانور خبیث و پیامبر دروغین او شبانه روز تا به ابد درآنجا عذاب می کشند..."

در فیلم "ضد مسیح" هم مرد ( مسیح وار ؟!) بالاخره گلوی زن را فشار داده و وی را خفه   می کند و جسدش را در میان جنگل به آتش می کشد. پس از این است که جمعیت زیادی از زنان ( با صورت های بی هویت) از اطراف و اکناف جنگل سرازیر می شوند گویی رستاخیزی اتفاق افتاده و پس از پیروزی مسیح بر شیطان و ضد مسیح ، پیروانش از اسارت آزاد شده و به سوی زندگی سعادتمند بازمی گردند.

در اینجا سرنوشت زن فیلم "ضد مسیح" که انگار در باب 17 از مکاشفات آخرالزمان یوحنا در عهد جدید کتاب مقدس معرفی گردیده و خصوصیاتش باعنوان "فاحشه بزرگ" بیان شده ، با آنچه در باب 19 از همین مکاشفات آمده است ، خوانایی بیشتری پیدا می کند ، آنجا که   می گوید:

"...پس از آن ، صدای گروه بیشماری را شنیدم که در آسمان سرود شکرگزاری خوانده ،    می گفتند : هاله لویا ، خدار را شکر ! نجات از سوی خدای ما می آید. عزت و اکرام و قدرت فقط برازنده اوست ، زیرا داوری او حق و عدل است. او فاحشه بزرگ که زمین را با فساد خود آلوده می ساخت ، مجازات نمود و انتقام خون خدمتگزاران خود ر از او گرفت. ایشان بارها و  بارها سراییده ، می گفتند :"هاله لویا ، خدا را شکر! دود از خاکستر این شهر تا ابد بالا خواهد رفت!"...

به این ترتیب لارس فن تریر ، روایتی دیگر از آخرالزمان را ارائه می دهد که در آن ضمن پرداختن به بخش "فاحشه بزرگ" از مکاشفات یوحنا در کتب عهد جدید، به نوعی ضد مسیح را در وجود خود انسان ها جستجو کرده و آن را بعد شیطانی این وجود به حساب می آورد. (برخلاف برخی فیلم های آخرالزمانی که بنا به تفسیر اوانجلیست ها از ضد مسیح ، آن را در میان ملل شرق و مسلمانان و باورها و اعتقادات آنها جستجو می کنند.) در بخشی از فیلم "ضد مسیح" زن ، ترس خود را از طبیعت معرفی کرده  و آن را همان طبیعت شیطانی آدم ها می داند که زمانی تز تحصیلی خود را درباره اش ارائه نموده بود و در صحبتی دیگر با مرد ، صحبت از "کلیسای شیطان" به میان می آورد.

در واقع لارس فن تریر ، مسیح و ضد مسیح را در یک قاب قرار می دهد (یادمان هست که ویلم دافو در فیلم "آخرین وسوسه مسیح" نقش حضرت مسیح (ع) را بازی کرده بود) ، در دنیایی که گویی به جز آن دو نفر همچون آدم و حوا ، کسی دیگر حضور ندارد. این نوع تفکر و برداشت از مسیح با آنچه امروزه در بخشی از سینمای آخرالزمانی هالیوود ، وجود دارد ، هماهنگ است که در آن مسیح موعود ، لزوما حضرت مسیح (ع) نیست . در برخی حکایات اوانجلیستی این مسیح موعود ، نه عیسی بن مریم بلکه مسیح بن داوود است و در برخی دیگر ( مانند "رمز داوینچی") فردی از نسل عیسی مسیح و مریم مجدلیه به شمار آمده که در آن فیلم یک زن بود. این زن بودن مسیح موعود در داستان ها و فیلم های دیگری مثل "نیروی اهریمنی اش"و"قطب نمای طلایی" نیز به چشم می خورد و در برخی آثار دیگر ، شخصیت ها و کاراکترهای مختلف با خاستگاه فلسفی متفاوت ، در جایگاه مسیح یا منجی موعود قرار گرفته اند ؛ از نیو در "ماتریکس" گرفته تا لوک اسکای واکر " جنگ های ستاره ای" تا هری پاتر در مجموعه خودش و آراگورن در "ارباب حلقه ها" و حتی تا رییس جمهوری آمریکا در فیلم هایی مانند "مگی دو" .

اما لارس فن تریر مدعی شده در فیلم "ضد مسیح" بسیار وامدار آندری تارکوفسکی (فیلمساز فقید روس) بوده و از همین رو در پایان فیلم نیز شاهدیم که آن را به تارکوفسکی تقدیم کرده است. اما اینکه واقعا تا چه حد در فیلمی همچون "ضد مسیح" ، نسبت به تارکوفسکی ادای دین شده است ، جای سوال بزرگی دارد. چرا که از یک سو آندری تارکوفسکی یکی از اخلاقی ترین سینماگران تاریخ هنر هفتم به شمار آمده و می آید که به ندرت نمایی غیر قابل نمایش در آثارش حتی برای اکران سینماهای ایران ، وجود داشت. سینمای تارکوفسکی نه یک سینمای ادعایی بلکه به واقع سینمایی دینی بود که به قول یک مستند ساز قدیمی به واقع مخاطبینش را به خدا نزدیکتر می ساخت. توجه او به اخلاق و ایمان و هویت و ریشه ها و بی زاری اش از بی اخلاقی و بی ایمانی در تک تک نماهای آثارش هویداست. اینکه با چند نمای اسلوموشن تک رنگ یا سیاه و سفید و با یک موسیقی شبه کلاسیک بخواهیم نسبت به نماهای درخشان آغازین و پایانی فیلم "سولاریس" ادای دین کرده باشیم و یا فکر کنیم مرد فیلم "ضد مسیح" نیز مانند الکساندر فیلم "ایثار" همه دلبستگی هایش را قربانی کرد تا دنیا را نجات دهد ، یا بخواهیم بین کلبه بی در و پیکر "بهشت" با "داچا" در فیلم هایی مانند "آینه" و "نوستالژیا" قرابتی بیابیم ، تنها به یک بازی کودکانه می ماند. وگرنه آن پلان –سکانس عجیب و غریب پایانی فیلم "ایثار" که خانه در آتش می سوزد و الکساندر از اینکه دنیا را از خطر انهدام حتمی نجات بخشیده ، بدون برزبان آوردن کلمه ای به این سو و آن سو می دود و بعد ماریا با دوچرخه اتوی نامه رسان در جاده ای بی انتها می رود ، (در حالی که قطعه ای از "انجیل به روایت متی" سباستین باخ را می شنویم که زبان حال پطرس از استغاثه به درگاه خداوند است) ، کجا و فیلم "ضد مسیح" با موضوع و ساختار تقریبا مالیخولیایی و آن نماهای نفرت انگیز و چندش آور  کجا؟!

آن بازی حیرت آور و آیینی 3 انسان گریزان از تمدن قالبی امروز به منطقه ممنوعه در فیلم "استالکر" و سرگردانی در آن جنگل غریب تا اتاق آرزو کجا و اعمال سبکسرانه ، حیوانی و وحشیانه زن و مرد فیلم "ضد مسیح" برای شکار شیطان درون! کجا؟!!

آن فرسک های پرمعنا و عرفانی کشیش تنها و معترض در "آندری روبلف" کجا و نقاشی ها و تصاویر روانپریشانه و آشفته "زن کشی" در آن اتاق زیر شیروانی "ضد مسیح" کجا؟!!!  واقعا این توسل به تارکوفسکی فقید، آن هم از سوی کارگردانی که از دریای سینمای او تنها کف های ساحلی اش را دیده و لاغیر ، جز بدنام کردن نام و آوازه آن فیلمساز روس چه معنای دیگری می تواند داشته باشد؟

اما همه آنچه گفته شد، شاید این سوال را برای خوانندگان گرامی پیش بیاورد که چرا این همه وقت و صفحه سیاه کردن و پرگفتن برای فیلمی تا این حد نازل و سخیف و سطحی است ؟ پاسخ روشن است ؛ به نظرم تحلیل و بررسی این گونه آثار انحرافی و مبتذل از فیلمسازانی که زمانی برای خود اعتباری در سینما کسب کرده بودند (اما قدر آن را ندانسته و به کمک برخی طرفداران چشم و گوش بسته ، سیاه مشق های خود را به عنوان اثر هنری به دنیای سینمای قالب کردند) ، جهت تنویر اذهان نسل امروز سینمارو هم که شده از اوجب واجبات برای اهل نقد و نظر است. منبع: وب استاد سعید مستغاثی، رئیس انجمن منتقدان ایران

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 14:59  توسط گروه مطالعاتی  | 

مجموعه جزوات گروه شهید سید مرتضی آوینی

مجموعه جزوات نقد وتحلیل سینمایی  

تبیین سینمای استراتژیک غرب،برای حرکت به سمت برنامه ریزی استراتژیک سینمای اسلامی-ایرانی.

سینمای استراتژیک

خلاصه گفتگوبا استاد حسن عباسی درنشریه داخلی هیات اسلامی هنرمندان،آیینه هنر

حدود 60 سال پیش به دانش نظامی می گفتند فن ژنرالی. واژه استراتژی اصولا به مسائل نظامی گفته می شود ولی اخیرا در هنر و فرهنگ هم از این واژه استفاده می شود. استراتژی یک واژه یونانی است و امروزه به علم بقا تعبیر می شود. هر کشوری آن را تبیین کند در راه بقای کشورش قدم برداشته است. وقتی دو نفر با هم دشمنی می کنند. نفر اول لیستی از ضعف های نفر دوم تهیه می کند  و بعد تهدیدات را بر مبنای نقاط ضعف اعمال می کند.

در داستانهای اساطیری یونان فردی به نام آشیل وجود دارد که نقطه ضعفش زرد پی بالای پاشنه اش بود که این زرد پی را هم اکنون آشیل می خوانند. جز این نقطه از هیچ نقطه از بدنش آسیب نبود و دشمنش پاریس از همین نقطه به او آسیب رساند. در شاهنامه ما هم آدمی هست به نام اسفندیار که در حین رویین تن شدن تمام بدنش را داخل آب رویین تنی کرد و برای نسوختن چشمش پلکش را بست و در نتیجه چشمش رویین تن نشد و از همین نقطه آسیب دید. رستم در مواجهه با اسفندیار تیر دو زبانه به چشم او پرتاب می کند چون نقطه ضعف دشمن را می دانست. یهودیان هم در اسطوره های خود فردی دارند به نام سامسون که قدرت مافوق اش در موهایش بود. وقتی با دلیله روبرو می شود و عاشق او می شود مشخص می شود که در صورت نداشتن مو سامسون هیچ قدرتی نخواهد داشت و پس بنا به درخواست عشقش که واقف به این قضیه بود موهایش را می تراشد  و از همین زاویه نیز آسیب می بیند.

در فرهنگ وایکینگ ها و اسکاندیناوی فردی هست به نام زیگفرید که با برگی چسبیده به کمرش معروف است. وی در حین رویین تن شدن روی زمین مایع رویین تنی غلت خورد و در نقطه ای برگی به کمرش چسبیده و در نتیجه مایع به آن قسمت نمی رسد و همین نقطه می شود نقطه ضعفش و از همین ناحیه خنجر می خورد  . اینها همه داستانهایی اند که به صورت نمادین به ما نشان می دهد که هر فردی نقطه ضعفی دارد و در مقیاس بزرگتر کشورها هم دارای نقایصی هستند که رقبا و دشمنان از آنها استفاده بهینه می کنند.

نقطه مشترکی که در همه قهرمانان اسطوره ای بالا دیده می شود این است که حرص و طمع دارند. ضعف اساسی بشر از ابتدا طمع و حسد و کبر بوده است . هر کشوری که به این ضعف ها رسید و طغیان کرد شکست سهمگینی خواهد خورد . آمریکا نیز به استکبار رسیده و از همین نقطه ضعف شکست خواهد خورد. ما سه نوع تهدید داریم که دشمنان مستکبر بر سر ما و امثال ما پیاده می کنند.

1 – تهدید سخت: جنگ و تهدیدات نظامی را می گویند.

2 – تهدید نیمه سخت: سیاسی اقتصادی است و گماشتن حکومت دست نشانده و وارد کردن مواد مخدر و ... و ضعیف کردن کشور ها از داخل

3-تهدید نرم:تصرف مغزهاوقلبهاست که به تسخیرمغزها خلاصه شده است:HEART’S & MIND’S BATTLE FIELD

راه تصرف قلب ایجاد عشق و نفرت است و راه تصرف مغز ایجاد شبهه و شک و یقین است که از دومی بیشتر استفاده می کنند. در سینمای استراتژیک تهدید نرم و راه تصرف مغز پیگیری می شود. قبل از سینما، ادبیات استراتژیک انگلستان این مقوله را دنبال می کرد.

داستان رابینسون کوروزوئه را تقریبا همه شنیده اید که از روی آن چندین فیلم هم ساخته شده است . داستان مردی است که در جزیره ای گیر می افتد و با آدم خواران آنجا رابطه برقرار می کند و بعد از آن از جزیره فرار می کند. ابتدا رابینسون را کافر می پندارند ولی به مرور این رابینسون است که آنها را تربیت می کند. این داستان زمانی نوشته شد که آفریقا و استرالیا و هندوستان و آمریکا دست انگلیس بود. محاسبه کنید این داستان چقدر در توجیه صاحبان اصلی سرزمین های اشغال شده مورد نیاز و مفید بوده است. معروفترین داستان استراتژیک سفرهای گالیور است. در این داستان هم دنیای اطراف یک سفید پوست لی لی پوتی و کوچک و کف دستی دیده می شود که نجات می یابند. در داستان اصلی صحنه ای هست که شاه لی لی پوت در حال سوختن است . گالیور وسیله ای برای خاموش کردن او نمی یابد پس بر روی شاه ادرار می کند. همسر شاه خطاب به گالیور می گوید که چرا این جسارت را کردی ؟ گالیور در جواب می گوید اگه این کار رو نمی کردم شاه می سوخت. پدر معنوی نئو کانسرواتیست ها یا نئو محافظه کاران لوی اشتراوس بود که ریشه این قشر را تربیت کرد. وی علاقه خاصی به داستان گالیور داشت. سال 1382 مادلین آلبرایت وزیر امور خارجه زمان کلینتون در خطابی به جمهوری خواهان گفت:"چرا شما به دنیا نگاه لی لی پوتی و گالیوری دارید؟"

(قلعه حیوانات جرج اوروول هم جزو این نوع ادبیات است.)

تارزان قصه ادگار باروز است در 1912 خلق شد . 22 مجموعه کتاب به 56 زبان در 15 میلیون کپی انتشار یافت. نگاه نژاد پرستانه و توجیه برتری سفید پوستان در یان داستان دیده می شود.

فیلم پوکوهانتس انیمیشنی است که دختر و پسر سرخپوستی را در شمال آمریکا نشان می دهد  که قرار است با هم ازدواج کنند . ولی وقتی انگلیسی ها به این سرزمین می آیند پسر موبلوند چشم آبی دل دختر را می برد. زن اصولا نماد سرزمین است (مام میهن و نماد عقیده. عقیده نیز مونث است )

در اکثر فیلمهای استراتژیک در کنار یک مرد آمریکایی دختری غیر آمریکایی تسخیر می شود و با این کار گویی تسخیر سرزمین دختر را القا می کنند. سری فیلمهای جنگ عراق و ویتنام و ... همه نشان دهنده این مقوله هستند. رمبو یک دزد است. از جنگ ویتنام برگشته. او یک افسر نیروهای ویژه هوابرد است. انسانی ناراحت و ناراضی که جامعه آمریکا را به هم می زند. می خواهند آن سرکوب و ذلالت و تحقیر به وجود آمده را با دادن این قدرت و ابهت به سربازان جبران کنند که یک تنه ارتشی را حریف اند. در سری فیلمهای رمبو وی به ماموریت های مختلف فرستاده می شود تا غرور از دست رفته را بازگرداند.

در سری فیلمهای راکی هم رینگ بوکس محل رقابت های بین المللی بود که راکی از آمریکا همه را شکست می دهد و در راکی 3 هم که دولف لانگرن از روسیه رقیبش بود . راکی تمرین کرده در طبیعت با دولف لانگرن دوپینگ کرده و تمرین کرده با تکنولوژی در گیر می شود و راکی پیروز می شود.

مجموعه های دیگر سری فیلمهای دلتا فورس با بازی چاک نوریس بودند. نیروی دلتا فورس همان نیرویی است که در طبس زمین گیر شدند. چارلی بکویت فرمانده این عملیات بود. تا زمان مرگش غم شکست عجیب  این ماموریت رهایش نمی کرد. این فیلمها برای برقراری اعتبار دلتا فورس ساخته می شدند. چاک نوریس هم خودش افسر سابق نیروی هوایی امریکا بود. در جنگ با کره 1953 شرکت داشت. در این سرزمین ورزش تانگ سودو را از پیرمردی کره ای یاد گرفت و در آمریکا آن را بسط داد. وی زمان جمهوری خواهان و رونالد ریگان هنرپیشه بود. در این فیلمها نیز آمریکا هر وقت با کشوری مشکل داشت به آن می پرداخت و نیروهای شر فیلمش را تامین می کرد. در شماره 2 این سری فیلمها با باند موادمخدر پانامایی روبرو می شوند . آن سالها با پاناما مشکل داشتند و با این فیلم چهرهای کریه از پاناما نشان دادند تا گیر دادن به این کشور را توجیه کنند . چند ماه بعد پاناما واقعا اشغال شد.

کارتون هایی مثل خانواده دکتر ارنست و مهاجران و .. که در راستای مهاجرت انگلیسی ها به استرالیا ساخته شد در جهت نشان دادن چهره مهربانی از مهاجرین متمدن بودند . اینکه ساکنان اولیه استرالیا رئوف بودند و با صلح و آرامش در آنجا سکونت کرده اند. در حالی که در تاریخ ثبت است که پوست قوم تاسمانی را کندند و بعد استرالیا اشغال شد. ( از قدیم گفته اند تاریخ را قوم غالب می نویسند.)

البته سینمای استراتژیک تا حدودی می تواند پیشتاز باشد. بعدها به علت وجود نقطه ضعف های فراوان در پشتوانه ایدئولوژی اش به ضد خود تبدیل می شود. مثلا همین رمبوها زمانی دنیا را تسخیر کرد و ارتش و سرباز آمریکایی را به عرش برد ولی وقتی دنیا می بیند که همین ارتش پیشرفته تر از پس یک شیره ای لاغر مردنی به نام بن لادن بر نمی آید تمام دودمان آنها به باد می رود. در نتیجه موج نفرت روز به روز نسبت به سیاست های خصمانه آمریکا را فرا می گیرد.

آمریکا از سیستم گوبلز استفاده می کند. ژنرال گوبلز وزیر تبلیغات هیتلر بود. یک استراتژی داشت. او می گفت:"دروغ بزرگ بگویید. دروغ هرچه بزرگتر باشد باور پذیر تر است." البته این محل تامل است. 

آمریکا، چهار چیز را دنبال می کند: ۱-دموکراسی۲- تحقق لیبرالیزم (که در ایران اشتباها آزادی تلفظ می شود) ۳-هیومن رایتز(که در ایران به غلط حقوق بشر ترجمه می شود) ۴-جامعه مدنی. سینمای استراتژیک تحقق این چهارعنصر را دنبال می کندو کار دیگر و مهمتر ترویج سبک زندگی آمریکایی است. AMERICAN LIFE STYLE   آمریکا این چند راه را دنبال می کند ولی می بینید که با قطر و عربستان و بحرین و کویت و امارات و اردن و مصر  و مغرب و مراکش و تونس که همگی دیکتاتورند دوست تر است. پس آمریکا دروغ می گوید. اگر آمریکا خواهان استقلال و آزادی کشور هاست باید سریع با اینان قطع رابطه کند . چرا نمی کند و دخالت می کند  ؟ آمریکا کاری ندارد که در این کشورها زن حق رای دارد یا نه. حقوق بشر رعایت می شود یا نه . ولی در ایران همکلام دختری است که خواهان رفتن به استادیوم است و از موضع فلان دانشجو که حرفی زده و خود نیز نمی داند چه گفته حمایت می کند  . اگر آمریکا به مردم عراق می گفت قصد داریم به کشورتان حمله کنیم و صدام را برداریم ولی از هر 27 نفرتان 1 نفر را خواهیم کشت آیا مردم عراق قبول می کردند؟

در زمینه مواد مخدر منابع را به سه دسته تقسیم کرده اند: تامین مواد مخدر برای دو میلیارد نفر از کلمبیا. دو میلیارد نفر از افغانستان و دو میلیارد نفر از لائوس و کامبوج. این سه منبع را برای سست کردن اراده جوانان نباید از دست دهند پس زیر زمینی با آنها هماهنگ هستند. این برنامه در پی منازعات کم شدت تعریف می شود که برایش برنامه ریزی های کلان کرده اند. هدف مدیریت بر مردمان جاهل و ضعیف است و بس. در حوزه سبک زندگی آمریکایی 22برابر تولیدات سالیانه هالیوود فیلم پورنو (سکسی شدید)  است. اف بی ای حامی این آثار است و معاونت اجتماعی این نهاد همه این آثار را می بیند و تایید می کند. آرم رعایت کپی رایت را می زنند و با رقبای غیر خود هم می جنگند. با این وجود خود را نجات دهنده بشر معرفی می کنند و از اخلاق گرایی دم می زنند. تبلیغ می کنند که آمریکا کشور فرصت هاست و بی قید و آزاد است و نوع زندگی متعالی در آن جریان دارد.

از این سو مردم دنیا را از اسلام رهایی بخش انسانها می ترسانند و واژه ISLAM FOBIA (اسلام هراسی) را تولید می کنند ولی وقتی به یهود می رسند از واژه ANTI SEMITISM ضد یهود گرایی صحبت می کنند. اسلام می شود ظالم و یهود می شود مظلوم. فیلم های مروج هولوکاست و مظلومیت نمایی یهودیان وصهیونیست ها در همین راستا ساخته می شود.

آمریکا را با همه ندانم کاری هایش مدینه فاضله معرفی کردند و لیبرالیزم را آخر دنیا و معنویت و همه چی جار زدند. می گویند همه به سوی لیبرالیزم باز می گردند و هرجاباشید به آن خواهید رسید. طبق نظریه مارکس که می گفت دین افیون توده هاست اعتقاد دارند که دین اراده را از جامعه می گیرد. اتوپیا را منتفی کرده اند و همه را به لیبرالیزم محدود کرده اند. می گویند حقیقتی وجود ندارد. تلاش نکنید که به آن برسید. اگر هم برسید مطلق گرا و انحصار گرا خواهید شد. پس می شوید فاشیست.

در فریاد مورچگان مخملباف چنین دیالوگی آمده است که می گوید: من با هرکس که به حقیقت رسیده مشکل دارم. چون کسی که به حقیقت می رسد فاشیست می شود.

جامعه آرمانی را به راحتی با جامعه هیتلری که برگرفته از افکار هگل و نیچه بود مقایسه می کنند. در حالی که نمی بینند این آمریکاست که خودش انحصار گر و فاشیست و متوهم شده است. به این دلیل آمریکا پیشروی ندارد و درجا می زند و به پوچی رسیده است. دائما هم اسلام و ایران را مزاحم معرفی می کنند و به بن بست رسدن خود را این چنین توجیه می کنند.

انسان ابتدا خدا گرا بود (تئوئیسم) و بعد انسان گرا شد (اومانیسم) ولی چون مصداق انسان گرایی 6 میلیارد انسان بود و باید به این 6 میلیارد انسان احترام گذاشته می شد این مرحله را نیز گذر کردند و به خود گرایی ( اگوییسم ) رسیدند و حالا از این مرحله نیز گذر کرده و به شیطان گرایی (سیطانیسم) و استکبار رسیده اند. همین شیطان گرایی را لعاب دینی می دهند و می شود کابالیسم یا عرفان یهودی

تمام موعود گرایی شان این است که بگویند دنبال هیچ منجی نباشید. نابودی و پوچی که در فیلمها از ان دم می زنند  نتیجه احساس نابودی و پوچی خودشان است که به آخرالزمان نسبت می دهند. خودشان به آخر الزمان حکمرانی خود رسیده اند و در حال گرفتن ختم آن هستند.

***تلخیص از دوست بزرگوارم حمید در وبلاگ سینمای ایران و جهان با حمید خان با عنوان: مقدمه ای بر سینمای استراتژیک(منجی سلطه گر 1+12) 

***پیشنهادمی کنم متن کامل رادر ۲۷صفحه بخوانید: فایل پی.دی.اف را از این آدرس میتوان ذخیره کرد: http://andishkadeh.ir/documents/download.aspx?id=2083&fn=sc.pdf و  http://www.andishkadeh.ir/news/content/?n=17 

***درباره سینمای استراتژیک، سایت راسخون نیز مقالات متعددی را گردآوری کرده است که در این آدرس ها ببینید: http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-1.aspx و http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-2.aspx  و http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-3.aspx  و http://www.rasekhoon.net/Article/Category-21791-4.aspx 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 17:57  توسط گروه مطالعاتی  | 

 

قربانیان صهیون

از سایت ارنست زوندل :
 THE ZUNDELSITE 

This page is dedicated to the hundreds of people who have put their lives, reputation and freedom on the line to bring truth to the world.


Dr. Fredrick Toben - latest victim!

Though German in origin, Dr. Fredrick Toben was raised in Australia as an Australian citizen, and speaks both English and German. Becoming interested in exonerating the German people from the anti-German racism of the Holocaust legend, he at first edited a revisionist journal called Truth Missions, which was later renamed Adelaide Institute Newsletter. He then broadened out to establish Australia's revisionist website, Adelaide Institute. He has personally visited the site of Auschwitz and burrowed under the ruins of the alleged gas chamber, being unable to find the four holes in the roof which were supposedly used to throw in gas pellets. He conducted regular dialogue with Exterminationists, and did not expect to be arrested when he visited Prosecutor Klein in Mannheim, Germany, for a private discussion on the Holocaust laws in Germany, which make it mandatory to accept the entire Holocaust story.

Nevertheless, he was arrested by Klein and police chief Mohr in Mannheim, Germany, in April, 1999, and was awaiting trial for being a "holocaust denier" for seven months. He then was tried and sentenced to ten months imprisonment, but released from prison while awaiting his appeal. He left Germany and did not return for his appeal trial.


Paul Rassinier

Barred from entering Germany for trying to give testimony for the defense in political trials.

Background and contribution:

Born in 1906, Rassinier, a school teacher, is seen as the Father of modern European Revisionism. A French resistance fighter and friend of the Jews, he was imprisoned by the Germans for his illegal activities in Buchenwald and Camp Dora where he worked in the underground rocket factories. He was elected after the war as a member of the French National Assembly for the Socialist Party. Rassinier nonetheless wrote groundbreaking Revisionist books.


Dr. Robert Faurisson

At least 10 times physically assaulted by Holocaust Enforcers; on several occasions nearly killed. Jaws broken. Teeth knocked out. Hospitalized for weeks. Persecuted mercilessly in endless legal battles.

Background and contribution:

Known as the "Dean of the world-wide Revisionist movement" and principal teacher of Ernst Zündel, Dr. Faurisson first discovered the technical and architectural drawings of the Auschwitz morgues, the crematories and other installations. He was also the first to insist that only a U.S. gas chamber expert could unravel the technical impossibility of the Auschwitz homicidal gassing story - as falsely told to the public for over half a century. Zündel mentor, advisor and trial witness in the 1984 preliminary hearings and in the 1985 and 1988 Great Holocaust Trials. Slated as expert witness for the 1991 Munich trial of Ernst Zündel. (The prosecution dropped the Anne Frank Diary part of the charge in mid-trial after they learned that Dr. Faurisson was going to testify to that point.)


Thies Christophersen

Forced to flee from country to country. Hounded to death after numerous acid attacks, arson, and attempts on his life and property.

Background and contribution:

As a German agrarian expert, Christophersen was stationed at Auschwitz in the critical period 1943-44. As a German expert, he had access to the entire camp. He took valuable photographs at the time. He was the first Revisionist eyewitness to come forward stating categorically that there were no gas chambers for killing humans in Auschwitz. He wrote the famous booklet, "Die Auschwitz-Lüge", (The Auschwitz Lie) translated into many languages. Zündel witness in the 1985 and 1988 Great Holocaust Trials.


Judge Wilhelm Stäglich

Was tried and convicted in post-war German courts. Had his doctorate stripped from him and his pension cut for speaking out.

Background and contribution:

Judge Stäglich, stationed during WWII in the Auschwitz area with an anti-aircraft unit, published a groundbreaking book "Der Auschwitz Mythos" (The Auschwitz Myth) - seized, forbidden and destroyed by West German court order.


Joseph Burg (Ginzburg)

Persecuted and beaten by Holocaust Enforcers of Jewish Defense League type thugs. Denied burial in the Munich Jewish cemetery. (Ernst Zündel and Otto Ernst Remer gave the eulogies.)

Background and contribution:

Author of many books ("Schuld und Schicksal", "Zionazi", "Das Tagebuch der Anne Frank", "Auschwitz in alle Ewigkeit" etc.) as well as many pamphlets and two documentary interviews with Ernst Zündel. Chief Jewish advisor, mentor and Zündel witness in the 1988 Great Holocaust Trial.


Professor Arthur Butz

Vilified and persecuted for almost three decades.

Background and contribution:

An American electrical engineer and university professor, Butz wrote the "Bible" of modern Revisionism titled "The Hoax of the 20th Century". This book, which deals with most details of Holocaust lore from "shrunken heads" to "Jewish soap" and "gassing" claims, more than any other influenced Ernst Zundel in his Revisionist research.


Haviv Schieber

Driven to attempted suicide

Background and contribution:

A Polish Jew and former mayor of Ber Sheeba in Israel, Schieber taught Ernst Zündel much about Israeli reality. He was an Israeli Revisionist, wanting to revise Israel's attitudes, institutions and borders. He fled Israel to find safety in the USA, was denied political asylum at first, and tried to take his life by slashing his wrists at Washington, D.C. airport on the day of his deportation. He was finally allowed refuge from Israeli persecution in the US in the early 1970s.


Francois Duprat

Killed for distributing the French language version of "Did Six Million Really Die?"

Background and contribution:

A French writer, historian and educator, Duprat had introduced the booklet "Did Six Million Really Die?" in France by publishing the first French translation. He also published "The Mystery of the Gas Chamber." He was only 38 years old when his car was blown up by a bomb and he was assassinated on March 18, 1978. His wife, who was with him in the car, lost the use of her legs in this terrorist act. Two Jewish groups took credit for the assassination - the "Jewish Remembrance Commando" and another group who identified itself as ". . . Jewish Revolutionary Group." The assassins were never found.


Ditlieb Felderer

Charged, tried, convicted and jailed in Sweden. Vilified in the press. Forced to live in exile.

Background and contribution:

Felderer, at one time a prominent Jehovah's Witness, is known as an early researcher into the physical evidence in every major concentration camp in then Communist Eastern Europe. Felderer took over 30,000 photographs of every conceivable detail in the camps. He discovered that there was a swimming pool for the inmates in Auschwitz, modern hospital facilities, including a gynecological section, as well as an orchestra, live theatre, well-stocked library, and sculpting classes. He discovered the musical score of the "Auschwitz Waltz" in the secret archives accessible only with special permission. He found that an intimate role was played by Jehovah Witnesses in the camps, who cooperated with the SS-Administration, and he exposed the lie of the 60,000 Jehovah's Witnesses killed. (On his initiative and insistence, the inflated number was reduced to 203) [Trial Transcript Vol. 18, 4226 to 4229; 4645]. For his Revisionist work, Felderer was excommunicated - that is, drummed out of the Jehovah Witnesses' sect. He has been persecuted by the Holocaust Enforcers ever since. Felderer is known for his weird sense of humor and outlandish, offensive cartoons. He believes that deliberate Holocaust liars and history falsifiers should not have their sensibilities spared. This idiosyncrasy of Felderers is being exploited by Holocaust propagandists in counter-attacks against him. Zündel advisor and witness in the 1985 and 1988 Great Holocaust Trials.


Professor Austin App

Persecuted for his courageous and tireless truth campaign for two generations on behalf of German-Americans.

Background and contribution:

A German-American community leader and author of many booklets and tracts - among them "The Six Million Swindle," "Action on a War Crime," "The Bombing Atrocity of Dresden," "Ravaging the women of Conquered Europe," and many others - Professor App was an early guide of Ernst Zündel.


Ernst Zündel

Three documented assassination attempts by fire and pipe bombs. Endless legal harassment leading to repeated jailings and bankrupting of his graphic arts business.

Background and contribution:

Nicknamed the "Revisionist Dynamo" or the "Revisionist Renaissance Man" for his untiring Revisionist Truth Campaign and his comprehensive grasp of complex political issues, Zündel - more than any other Revisionist on earth - caused the Holocaust Hoax to become a mainstream topic of discussion. Extensive chronological biography on the Zundelsite.


Jim Keegstra

Lost his job and his reputation was destroyed. Prevented an arson attempt against him. Was convicted to a $3,000 fine after 10 years of costly litigation. Was financially ruined by his ordeal.

Background and contribution:

A Canadian school teacher of Dutch background, Keegstra taught both sides of the Holocaust and other questions of history. He was charged under Canada's infamous "Hate Laws", and was tried and convicted. He appealed - and was re-tried and re-convicted. Three times, his case went to the Supreme Court. He ultimately lost. Zündel witness in the 1985 Great Holocaust Trial.


Frank Walus

Attacked seven times by Jewish assailants; nearly killed in an acid attack. Lost his US citizenship and his home to pay for his defense.

Background and contribution:

A Polish German-American auto worker, Walus was targeted and accused falsely by Simon Wiesenthal to be a "Nazi War Criminal." Vilified by the US media in a vicious campaign as the "Butcher of Kielce", Walus fought bravely against his tormentors of the Office of Special Investigations, also known as the US "Nazi Hunters". He ultimately won his case against them in a costly appeals process but died after several massive heart attacks - a bitter, financially ruined man. He refused to be buried on US soil because he felt the country had betrayed and failed him. Zündel witness in the 1985 Great Holocaust Trial.


Emil Lachout

Mercilessly hounded by Austrian authorities and the Austrian lapdog media for over a decade. Forced to undergo a humiliating psychiatric assessment.

Background and contribution:

An Austrian school teacher, former military police man and Boy Scout leader, Lachout's name is associated with the famous Müller-Lachout document. He ultimately won his case in the European Court of Human Rights. Austria must pay him compensation but hasn't done yet - so far. Never a man to do things by halves, Lachout is demanding an apology from the Austrian State. Zündel witness in the 1988 Great Holocaust Trial.


Henri Roques

Had his doctorate revoked.

Background and contribution:

Henri Rocques is a French author and researcher who exposed the Myth of Pope Pius XII's complicity in the Holocaust. His doctoral thesis made world-wide headlines in 1986 when, for the first time in the nearly eight-century history of French universities, a duly awarded doctorate was quickly revoked on French government's orders, after an outry by the Leftist-Jewish media in France. In a tightly argued dissertation, Rocques came to the stunning conclusion that the allegations of mass gassings of Jews made by SS officer Kurt Gerstein were groundless, and that the supposed Roman-Catholic coverup of this "slaughter" are false. He further concluded that postwar academics deliberately falsified key parts of the already tortured Gerstein testimony. His dissertation was eventually published by the Institute for Historical Review in book form under the title "The Confessions of Kurt Gerstein."


Tjiudar Rudolph

Imprisoned in Germany for lengthy stints for "doubting the Holocaust", even though he was in his mid-eighties at the time.

Background and contribution:

A former German Security Service member, fluent in five languages including Yiddish and Polish, Rudolph was involved with organizing Red Cross inspection tours of Auschwitz and other camps during the war. He wrote numerous Revisionist articles. He accompanied Fred Leuchter as translator to Auschwitz and Maidanek in 1988. He was charged and convicted for publishing a newsletter disputing the "Six Million" story. Zündel witness in the 1985 and 1988 Great Holocaust Trials.


Udo Walendy

Convicted and imprisoned in Germany for 15 months, even though already in his seventies and in poor health with a serious heart condition.

Background and contribution:

A prolific German researcher, writer and publisher of numerous books and a series of popular booklets called "Historische Tatsachen"- ("Historical Truths") including the German version of "Did Six Million Really Die?" and the German language version of the Leuchter Report #1 - Walendy was dragged before the courts numerous times. His home and offices were frequently raided by the police. Business files, books, printing plates and computers were confiscated. Zündel advisor and witness in the 1985 and 1988 Great Holocaust Trials.


Fred Leuchter

Arrested and jailed in Germany. Financially ruined.

Background and contribution:

An American execution expert, Leuchter designed and maintained gas chambers for several US penal institutions. He was sent by Ernst Zündel to investigate Auschwitz, Majdanek, Dachau, Hartheim and other alleged "Nazi Death Camps" and "gassing facilities." Author of the devastating series of Leuchter Reports. (I, II, III, IV) and many articles and videotaped presentations that resulted from these investigations, Leuchter was blacklisted in the US and hounded by the Holocaust Promotion Lobby and the world's lapdog media. He was arrested and jailed in Germany for giving an anti-Holocaust lecture for Günther Deckert, a well-known political party leader. Allowed out on bail, Leuchter returned to the US. and chose not to go back to Germany to stand trial. Nonetheless, he lost his livelihood as a result. Sensational Zündel witness in the Great Holocaust Trial in 1988. Leuchter, although present in the courtroom in Munich, was not allowed to testify about his research findings in Auschwitz for Ernst Zündel in the German (Munich) Trial in 1991.


David Irving

Convicted, jailed, fined, deported and barred from numerous countries - and hounded world-wide by Holocaust Enforcers.

Background and contribution:

A prolific British author of approximately 36 books and recognized authority on Hitler and World War II, Irving pretty much believed and accepted the standard Holocaust version - until he read the Leuchter Report. He agreed to testify as the last witness for the defense in the 1988 Zündel Trial. His appearance was a sensation! In the following years, he went on widely publicized and acclaimed Canada- and America-wide lecture tours. He traveled as a speaker through several European countries, with headlines and controversy dogging his every step. He drew packed houses and infuriated the Holocaust Lobby, which reacted with vicious smear campaigns and managed to have Irving arrested and convicted in Munich, Germany, for "defaming the dead." This conviction caused Irving to be ultimately banned from Canada, Australia, Italy, New Zealand and South Africa. He was deported in handcuffs from Niagara Falls, Ontario, after a farcical Immigration hearing, during which he was held and treated in jail like some common criminal - for weeks! He has been hounded by the Holocaust Enforcers ever since. A combative man, Irving has lately gone on counter-attacks and is suing the British Board of Jewish Deputies and American Jewish Holocaust Promoter, Deborah Lipstadt and her publishers. Zündel witness in the 1988 Great Holocaust Trial.


Ivan Lagace

Became the target of several Royal Canadian Mounted Police raids. Resigned from his job as crematory director after receiving endless threats by anonymous callers and from thugs claiming to be the Jewish Defense League.

Background and contribution:

A crematory expert from Calgary, Alberta, who had been responsible for the disposing of 10,000 bodies in his career, Lagace finally sorted out - publicly and in open court - all the fanciful lies about the Germans supposedly "cremating multiple corpses in single corpse retorts" in Auschwitz, Birkenau and elsewhere. Lagace's testimony put an end to the wild claims by so-called "death camp survivors" about ". . . cremating bodies in five minutes" etc. His testimony - together with Fred Leuchter's findings as well as the lab results presented by Dr. James Roth of Alpha Laboratories from the soil and rock samples Leuchter had brought from Auschwitz to the USA - spelled the death knell of fanciful "survivor" claims. Lagace was raided by the Royal Canadian Mounted Police in his crematory office where he was making notes and keeping photographs taken for future court cases hidden in a container for human ashes. Zündel witness in the Great Holocaust Trial of 1988.


Gerd Honsik

Convicted, fined and driven into exile.

Background and contribution:

Honsik, an Austrian writer and poet, wrote several devastating books - one exposing Simon Wiesenthal, one titled "Freispruch für Hitler" and a third "33 Witnesses against the Gas Chamber Lie." He was convicted in Austria and Germany to fines in excess of DM 50,000 and forced to go into exile in Spain where he now lives, Gerd Honsik writes a monthly Revisionist newsletter in tabloid format titled "Halt!" ("Stop!") - meaning "Stop the hatred and lies!"


Walter Lüftl

President of Austrian Chamber of Engineers relieved from his elected post after questioning Gas Chambers story on enginering grounds

Background and contribution:

Lüftl was elected to represent 4000 austrian Architects and Construction engineers and was for years a court approved expert witness in cases involving engineering matters.  Simon Wiesenthal and his friends in the media agitated, till the highly respected head of his own engineering firm was dismissed from his post. He had circulated privately what has since been published as the Lüftl Report in which he questions the Gassing story on technical grounds.


Imre Finta

Victimized by the media and financially totally ruined by civil law suits mismanaged by his first lawyers. Criminally charged and prosecuted as a "war criminal" in Canada.

Background and contribution:

A retired Hungarian police captain, Finta was accused by Sabina Citron and others for allegedly persecuting Jews in Hungary during the war. After lengthy legal battles, he was ultimately acquitted by unanimous jury verdict when Ernst Zündel's attorneys, Doug Christie and Barbara Kulaszka, took over his defense and won his victory in court. The jurors obviously did not believe the many Israeli and Jewish eye-witnesses!


Otto Ernst Remer

Tried and convicted to more than one year imprisonment, even though he was over 80 years old and in ill health.

Background and contribution:

A German war hero who successfully thwarted the military putsch by German traitors against Hitler in Berlin on 20 July 1944, Remer seized the political opportunity brought about by the revelations of the Leuchter Report. He made the findings known to millions of people by privately publishing "Die Remer Depesche", a mass circulation tabloid style newspaper. The German vassal regime came down hard on the old soldier. He was tried and convicted to prison. He went into exile in Spain, wheelchair-bound, where he died. His widow now has to fight for her pension. She refuses to return his ashes to Germany until such time when her husband's remains can be returned under honorable circumstances.


Jerome Brentar

His reputation tarnished and his company boycotted, Brentar lost his livelihood for saving a man from the noose.

Background and contribution:

This Croation-American trained social worker and Christian activist has helped every falsely accused "war criminal" - from Frank Walus to Dr. Arthur Rudolf to Mr. Bartesch. He was of immense help to John Demjanjuk. Due to the tireless work of this saintly man, Walus and Demjanjuk won their cases in the end. Brentar spent almost $500,000 of his own funds to help pay for the lawyers' fees, translators, flights, hotel accommodations, meals, and witness fees. He lost his once thriving Travel Agency because of the vicious publicity engendered, and now lives at the edge of poverty in forced retirement on his social security pension. Zündel researcher, advisor and witness in the 1985 Great Holocaust Trial.


John Demjanjuk

Extradited, charged, tried, convicted and sentenced to death by hanging. Spent many years in prison.

Background and contribution:

Demjanjuk was a Ukrainian autoworker and former camp guard whose grotesque case saw him extradited to Israel from the USA for trial. Convicted to death by hanging, but ultimately released by the Israeli Supreme Court, who obviously did not believe what must have been the perjured or false testimony of Israeli eye-witnesses, Demjanjuk was saved from the noose because Jerry Brentar worked day and night to search and find exonerating documents, eye witnesses and handwriting experts to save Demjanjuk's life. America has returned his passport and must pay him his pension for all the years of his imprisonment. Hopefully, part of that money will go Jerry Brentar to recover his outlays.


Germar Rudolf

Accused, tried and convicted in Germany. Career and doctorate dissertation ruined. Driven into exile.

Background and contribution:

This brilliant, German-trained chemist re-examined Auschwitz, Birkenau and other installations and buildings, testing rocks, soil and other physical samples for traces of Zyklon B. Following the pioneering work of Fred Leuchter, he put the final nail into the coffin of the Auschwitz story. Even though he did scientific work and was utterly apolitical, Rudolf's home and office were raided, computers seized etc. He was charged and tried in Germany for not believing in the standard Auschwitz story. As a scientist, he found the "gassing" claims to be scientifically untenable and, therefore, absurd. A modern day Galileo, Rudolf was found guilty and convicted because he refused to renounce scientific facts and his own scientific tests and findings. He was facing jail when he went into exile with his young wife and two babies. He now edits and publishes devastating refutations of the Allied Propaganda claims in a German-language journal. The Holocaust Enforcers are dogging his steps, and he faces endless hassles and trials, should the "German" vassal authorities ever get a hold of him. Zündel expert witness in chemistry in the Munich trial in 1991 - disallowed by the judge at the request of the prosecution.


Attorney Jürgen Rieger

Attacked and beaten. Car blown up. Professional reputation and career ruined.

Background and contribution:

Long-time Zündel attorney in Germany, Rieger has been a defender of German patriots since his law school days. He has drawn the ire of the Holocaust Enforcers by winning the 1981 Zündel case in Stuttgart against the false claim that Zündel had published "hate literature", and winning several cases against the German vassal regime who had confiscated Zündel's postal bank account, unfreezing DM 30,000 in the process. He also managed to regain for Zündel his confiscated German passport - after a six-year legal battle. Rieger was attacked and beaten unconscious in broad daylight after leaving a Hamburg courthouse and had to be airlifted, near death, by helicopter to the trauma unit of the hospital of Hamburg University, where he lay unconscious for days. The assailants escaped after their assassination attempt. German police later caught one Turkish "guest worker" who was tried - and let go! The other culprits were never found.


Attorney Doug Christie

Targeted professionally on numerous occasions with spurious charges of "unprofessional conduct" lodged with law societies in Canada.

Background and contribution:

Undoubtedly the finest constitutional and civil rights lawyer of his generation in Canada, Christie is known for his exceptional defenses of Ernst Zündel, Jim Keegstra, Malcolm Ross, Imre Finta and many other persecuted dissidents in Canada - and even the octogenarian, aristocratic Lady Birdwood in England. Under constant threat by busybodies in various law societies, usually the target of Jewish Holocaust Lobbyist complaints, Christie has frequently been intimidated during the Zündel trials by judges who threatened him with contempt of court when he called their arbitrary decisions into question. He is hated by all enemies of freedom, by many groveling politicians and the intellectual prostitutes in the Canadian media establishment. Christie has headed the Zündel legal defense team for over 15 years.


Attorney Kirk Lyons

Viciously character-assassinated by the media and "Jewish defense" organizations after defending the rights of US patriots.

Background and contribution:

An American civil rights lawyer of note, skill and courage and defender of many patriots, especially the "Dead of Waco," Lyons has represented people like Fred Leuchter in controversial cases, and has lately been targeted by the conservative "Spotlight" for "special media treatment" because he won a large suit against a law firm which had mismanaged a case involving one of his clients, the former Populist Party of the USA and Don Wassal. Character assassins are still trying to falsely link Lyons to the Oklahoma City bombing via a client of his, Andy Strasmeir, son of a famous German political operative and advisor to Helmut Kohl. Lyons has also defended patriots in the famous "Fort Smith Sedition Trial" and has since been vilified by the ADL.


Bradley Smith

Viciously character-assassinated and kicked off his web server.

Background and contribution:

A Libertarian, former bookstore owner, bullfighter, writer and broadcaster, Smith runs the wildly successful "Campus Project", placing ads in college and university student papers and asking for an open debate on the Holocaust. He is the owner of the popular CODOH website, known to be one of the top mainstream Revisionist websites on the Net, running head-to-head with Greg Raven's new Institute for Historical Review website now under construction. The Holocaust Lobby is relentless in its attacks against Bradley Smith, who speaks fluent Spanish and has moved to Mexico to cut costs. Zündel defense witness in the 1985 Great Holocaust Trial.


Michael Hoffman II

Viciously character-assassinated.

Background and contribution:

Hoffman is a former Associated Press reporter and author of the first book on Ernst Zündel's 1985 Trial, a biography that has undergone many printings. He is an indefatigable Revisionist researcher. He publishes a monthly newsletter titled Revisionist History, and is the author and publisher of numerous books and booklets. A noted, talented speaker and producer of Revisionist videos, Hoffman is also one of Revisionists' most skilled and passionate writers. He has drawn the Holocaust Lobby's ire for his grass roots street level activism and manly courage.


Ingrid Weckert

Tried, convicted and fined.

Background and contribution:

One of the best-known German historical researchers and writers, Weckert is best known for her book on the events leading up to Kristallnacht - a book called "Feuerzeichen" (Flashpoint). She has been subjected to police raids, during one of which Ernst Zündel was arrested in her apartment in Munich. A former tourist guide for travel agencies, she reads and speaks Hebrew. She knew Menachim Begin and other Jewish leaders personally and frequently visited Israel. In 1998, she was tried, convicted and fined DM 3,500 for writing a Revisionist article. She now lives at the edge of poverty from a small pension.


Erhard Kemper

Legally harassed. Endlessly hounded.

Background and contribution:

Kemper is a German agrarian engineer and gifted, politically astute freelance writer who has been arrested, tried and convicted for his revisionist writings in Germany dozens of times. He is unbroken in spirit, in spite of the constant legal harassment and failing health as a result of his persecution. He has been completely impoverished and his health has been ruined, but he bravely soldiers on.


Günther Deckert

Currently imprisoned in Bruchsal, Germany. Faces up to eight years incarceration.

Background and contribution:

A German educator, party leader, writer, public speaker and publicist, Deckert won fame for being tried and convicted after he simultaneously translated an English-language lecture by Fred Leuchter in Germany into German. He was at first acquitted by a German judge who found him to be an upright and decent patriot, then recharged and convicted by a different judge after an artificially created international media uproar. Now German prosecutors keep piling court case after court case on Deckert while he is in jail. He bravely keeps fighting on.


Hans Schmidt

Arrested, tried and jailed in Germany, even though he was a US citizen.

Background and contribution:

German-American author and publisher of a German- as well as an English-language newsletter (GANPAC Brief and USA-Berichte), Schmidt was arrested in 1995 for having written about a "Jew- and Freemason infested" oligarchy and media ruling today's Germany. He spent 5 months in prison for four words. Released on bail and in ill health, Schmidt returned to the USA where he wrote a book about his experience in Germany, titled "Jailed in Democratic Germany." He has been a thorn in the side of the German vassal authorities for many years.


David Cole

Became a victim of the JDL. Was physically beaten. Had his life threatened on the Internet by the Jewish Defense League.

Background and contribution:

This young Jewish Revisionist filmmaker came to the defense of Ernst Zündel when Zündel needed defending. Subsequently, Zündel and Cole made a film in Auschwitz, with David Cole pointing out all the things wrong with that theme park of hate against Germans. Later yet, Cole came to Canada to lecture to large audiences on his Revisionist findings in Auschwitz, together with David Irving. He also appeared with Zündel in Munich, Germany, spreading Revisionism right under the watchful eyes of the German political police. In a vicious letter posted on the Internet, the Jewish Defense League threatened Cole's life. Emotionally fragile and torn between his conscience and family loyalties as well as filial devotion, he could not withstand the pressure and recanted with an abject apology to his tribesmen and tormentors. Every serious Revisionist understands that this act of recantation was coerced and may have bought David his very survival.


Jürgen Graf

Charged, tried and convicted in Switzerland. Fired for the second time from his teaching post.

Background and contribution:

A Swiss school teacher and language genius, Graf speaks almost one dozen languages fluently and understands many more, some of them the most exotic ones such as Russian, Japanese, Thai as well as Malay and Filipino dialects. Author of several books, among them "Der Holocaust auf dem Prüfstand" (The Holocaust on Trial), he went recently to Russia where he researched Russian archives for months. The Swiss government charged, tried and convicted Graf in 1998 to 15 months in jail under the new anti-Revisionist law adopted by the Swiss in 1994. His German-born, 80-year-old publisher was likewise convicted to 1 year in prison.


Siegfried Verbeke

Currently on trial in Holland under immense police pressure in Belgium. Endured numerous police raids and business boycotts.

Background and contribution:

The most dynamic Revisionist in Belgium and maybe all of Europe, Verbeke published numerous books, booklets, magazines and tracts for European Revisionists. Verbeke is now himself on trial, together with Dr. Faurisson - accused of cutting into the financial profits of the Anne Frank Foundation because of their books and texts critical of the Anne Frank Diary. Both are currently appealing a Dutch verdict. Verbeke seems undeterred by numerous police raids. Europe-wide, he carries on with a vigorous mass circulation, grassroots-based Revisionist Truth-in-History campaign in several European languages.


Carlos Porter

Charged, tried in absentia, and convicted in Germany.

Background and contribution:

An American ex-patriate, skilled linguist and translator living in Belgium and author of numerous books - "Not Guilty at Nuremberg", "Made in Russia: The Holocaust" subtitled "The German Defenses Case" - Porter was charged by the Germans in 1997. He refused to attend the trial, was tried in absentia and convicted. He responded with a defiant, blistering Emile Zola-like excoriating written counterattack to the judge in his case, and presently is waiting to be arrested and taken to Germany to serve his sentence there.


Malcolm Ross

Fired from his teaching post for politically incorrect writings.

Background and contribution:

A Canadian school teacher and author, Ross was for years a thorn in the eyes of the Holocaust Lobby because of his writings. It took years to fire him under some flimsy excuse because he never taught his version of history in class. Charged and re-charged, he repeatedly won in appeal courts. After years of litigation, the Supreme Court in a unanimous ruling found Malcolm Ross guilty in the end, and he was sentenced to a fine. Today, he is the unemployed father of two children.


Ingrid Rimland

Vilified by the ADL as an "Extremist." Had her new trilogy "Lebensraum!" seized by the hundreds and banned in Canada as "hate material."

Background and contribution:

A relative newcomer to Revisionism, Ingrid Rimland is best known for her novels dealing with World War II that bring to life and explain the underlying reasons of the Third Reich's struggle against Communism. Canada Customs confiscated and banned the titles, even though there was not enough time to have these massive, well-researched books read, much less professionally content-evaluated. Rimland has had global mainstream media coverage as the defender of the controversy-dogged Zundelsite - which seems to be the reason her name as been smeared as an "Extremist" in a 1997 ADL smear publication.


Pedro Varela

Grotesquely charged with "genocide" - for selling books.

Background and contribution:

Spanish bookseller and well-known, long-time leader of the Spanish youth group "Cedade", Varela is currently before the Spanish courts for "genocide" for selling historical, Revisionist and National Socialist books. Jewish Lobbyists have asked for a 24 year prison term for Varela.


Ahmed Rami

Tried, convicted and imprisoned in Sweden.

Background and contribution:

Rami is a former Moroccan military officer living in exile in Sweden, where he used to run "Radio Islam", a radio program that was closed down due to Holocaust Lobby pressure. He was tried and convicted in Sweden for his Revisionist views and served a nine month prison term. Now he runs a much-visited, multilingual website famous the world over, which has come under repeated attack by French and Swedish Jewish sources. He won several court skirmishes, and for the moment seems to hold his own.


Nick Griffin

Charged, tried, convicted and fined in England.

Background and contribution:

Famous for his recent court case over pictures and words published in the magazine "The Rune", Griffin, a well-known British political activist, was charged, tried and convicted as a sacrificial lamb on the altar of Tony Blair's election promises - to be "tougher on Revisionists and racists." Two US black separatist leaders spoke out as witnesses for Griffin, but he was convicted nonetheless to a steep fine of L3,000. (The expert witness for the defense was none other than Dr. Robert Faurisson who helped out once again when help was needed.) Griffin is reported to be unbowed.


Jean Marie Le Pen

Charged, convicted and under political sanctions in France.

Background and contribution:

The flamboyant French leader of the "Front National", the largest and most promising nationalist political party in Europe, "belittled" the Holocaust and called it "a mere detail, a footnote in the history of WWII" - apparently using the phrase on three different occasions! He was recently convicted in a French court under the Communist-inspired Gayssot Law. He was given a steep fine and forbidden to run in elections for the next two years. Le Pen is undeterred, even though politically victimized for years by the French political establishment and a disgustingly hypocritical, largely Jewish-dominated French media.


Roger Garaudy

Charged, tried and convicted in France.

Background and contribution:

A former French Communist leader, philosopher and recent convert to Revisionism and Islam, Garaudy was charged, tried and convicted for writing a semi-Revisionist book titled "The Founding Myths of Israeli Politics," in which he had quoted extensively from material by Dr. Faurisson (without attribution) and by Barbara Kulaszka's book "Did Six Million Really Die?" (with attribution). He was condemned to a $50,000 fine. His trial was a farce and his performance in court disappointing. However, as a result, he seems to have kicked loose an avalanche of Revisionist thought and activities in the Moslem world, much to the chagrin of Israel - a country that more and more considers Revisionism its Number One problem.


Abbe Pierre

Victim of fierce world-wide media vilification.

Background and contribution:

Considered a male "Mother Theresa" for his altruistic dedication to the poor of France, this famous pro-Marxist French cleric endorsed Roger Garaudy's Revisionist book - and was almost crucified by a vitriolic media reaction. The Holocaust Enforcers made a huge mistake picking on this man. He fired back salvo after salvo - much to everyone's surprise. He fought bravely for a man well into his eighties, but in the end fled into a monastery in Italy - from where he apologized under pressure from his church.


Doug Collins

Harassed and vilified by the BC Human Rights Commisson. Financially penalized.

Background and contribution:

Doug Collins was a British soldier in World War II. He was captured and escaped several times. He worked in an intelligence capacity with the British Control Commission in occupied Germany after the war. He emigrated to Canada in the 1950s and worked for several Canadian newspapers. He drew the ire of the Holocaust Enforcers after he testified for Ernst Zündel in the 1985 Great Holocaust Trial. He declared that as a journalist, he saw nothing wrong with the booklet "Did Six Million Really Die?" and that he found no "hate" in that 30,000 word essay. An award-winning journalist and TV commentator and the author of several books, Collins was hauled before a quasi-court by Holocaust Enforcers when he wrote a column about "Swindler's List" and commented on the preponderance of Jews in Hollywood. He and his paper had to defend themselves before the British Columbia Human Rights Commission, which, in the end, ruled in his favor, after his paper spent more than $200,000 and Collins spent $50,000 of his own money. Barely had he won the case when he was re-charged - for the same column, along with three others!


Dr. Robert Countess

Vilified by the Canadian Human Rights Tribunal and the intervenor lawyers in the most recent Political Show Trial case of Ernst Zündel.

Background and contribution:

The American Revisionist, former army chaplain, lecturer, writer and globe-trotting good-will ambassador, Dr. Robert Countess, was targeted for a special smear- and vilification campaign by Jewish intervenors at the Zündel CHRT Inquisition in Toronto in June 1998. He was sneeringly denied expert witness status, even though he was completely familiar with all the major works discussed and had been in touch with most authors, even in person, dealing with the Holocaust topic - pro and con. Dr. Countess left the "People's Republic of Canada", as he called it, for the safety and constitutionally governed and protected USA, from where he vowed to carry on the struggle for freedom of speech with still greater vigor.



And many, many more...!

و... این لیست همچنان بیشتر و بیشتر ادامه دارد!؟



Ernst Zundel needs your support - Visit our Donation Page

E-Mail us! Ingrid Rimland: irimland@zundelsite.org .

Subscribe to our world famous
ZGrams

Contact the Zundelsite
3152 Parkway #13, PMB109,
Pigeon Forge, TN,
37863, USA.

Back to Top of Window

The concepts expressed in this document are protected by the basic human right to freedom of speech, as guaranteed by the First Amendment of the Constitution of the United States, reaffirmed by the U.S. Supreme Court as applying to the Internet content on June 26, 1997.


imland@zundelsite.org
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 5:21  توسط گروه مطالعاتی  | 

آخرالزمان بر پرده نقره‌اي

در جهان ارتباطات مطمئناً بسياري از وسايل ارتباطي ما دچار تغييرات ساختاري و غيرساختاري مي‌شود. حوزه‌هاي ارتباطي انسان‌ها ساحت هنر است كه ساحتي آسماني ـ زميني دارد. در تغييراتي كه در اين ساحت پديد آمد، هنر «سينما» تولد يافت. سينما به عنوان «هنر هفتم» و به صورت يك هنر صنعت توانست با سيطره و به كارگيري هنرهاي ديگر جايگاه وسيعي را در دنيا كسب كند. طبق بررسي‌هايي كه صورت گرفته، كنش انساني، اغلب محصول دريافت‌هاي شهودي است تا دريافت‌هاي عقلاني. عنصر سينما «تصوير» است. تصوير جايگاه ويژه‌اي در دستگاه فكري و رواني انسان دارد و از اين رو اگر ما پنج حس خود را پنج دروازة روحمان بدانيم براي ارتباط با پديده‌هاي پيراموني در هر شبانه‌روز 79 درصد اطلاعاتمان را از چشممان يعني از طريق تصوير به دست مي‌آوريم و اين همان نقطه اثر سينما است؛ و بهترين حربه براي تأثير مستقيم آن هم بر روي موضوعي چون «آخرالزمان» كه حجم عظيمي از ناخودآگاه هر انسان را به صورت خود اختصاص داده است.


درگيري «خير» و «شر» و خوبي و بدي، هستة اصلي و جانماية هر قصه و ابزار اصلي داستان‌پردازي و به تبع آن سينما است. «قهرمان» و «ضدقهرمان» كه در سينما «هرو» (Hero) و «ولاين» (Vellain) شناخته مي‌شوند، عناصري غيرقابل اجتناب، نه تنها در سينما كه در تمام داستان‌هاي اساطيري به شمار مي‌روند. يكي از مفاهيمي كه ناخودآگاه و خودآگاه انسان امروز را فارغ از دغدغه‌هاي روزمره به خود مشغول كرده، پايان زمان و نبرد نهايي خير و شري است كه بشر از سال‌هاي كهن به آن اهتمام داشته و آن قهرمان و ضدقهرمان نهايي است. سينما به عنوان مدرن‌ترين كارخانه رؤياپردازي، خيلي زود به اين اصل اوليه قصه‌گويي متوسل شد و تولد نوعي خاص از سينما و گسترش و توسعه آن به عنوان يك صنعت و تجارت، مرهون اين اصل است. واقعيت اين است كه سينما امروزه به عنوان يكي از ابزارهاي چشمگير در توسعه تمدن مادي درآمده است. سينما به دليل جذابيت‌هاي ظاهري و فريبنده فراوان و كاركردهاي عيني و مؤثر آن، مورد توجه عوام و خواص قرار گرفته است. برخي غرق شكوه مادي آن شده‌اند كه بيشتر مردم جهان راتشكيل مي‌دهند و عدة اندكي متأملانه با آن برخورد مي‌كنند. قطعاً توجه به اين نكته در خصوص مطالعة علمي و تمركز بر مسئله آخرالزمان تأثير مهمي در اين روند دارد. مسئله ديگر زمينه‌هاي فلسفي و فكري و مبادي مادي يا ماوراءالطبيعي رسانه‌ها، به خصوص سينما، و فنون «نبرد سايبرنتيك» و «عمليات رواني» آن است كه سهم بسزايي در تصميم‌گيري‌هاي خرد و كلان رسانه‌اي دارد. از آنجايي كه براي ساخت اين گونه فيلم‌ها هزينه‌هاي نجومي و تلاش‌ها و تخصص‌هاي گوناگون به كار گرفته مي‌شود. سينماي هاليوود همواره غرب و نشانه‌ها و نمادهاي جامعه غربي و شخصيت‌هاي متأثر از فرهنگ غربي و همه مظاهري كه به نوعي متأثر از جامعة سفيدپوستان اروپايي و امريكايي و به خصوص «انگلوساكسون»هاست را مظاهري از بخش سفيد و نيروهاي خير داستان‌پردازي خود قلمداد مي‌كند و هرآنچه در مقابل آن قرار مي‌گيرد جزو عناصر سياه و شر به حساب مي‌آورد. در يك نگاه كلي از منظر آنها هرآنچه در فرودست آنها قرار نگيرد، در مقابل آها تعبير خواهد شد. اين همان ديدگاهي است كه امروز در گفت‌وگوهاي سياسي دولتمردان آمريكايي ديده مي‌شود.

در دوران جنگ سرد بعد از جنگ جهاني دوم، سينماي نوظهور به قضية آخرالزمان رويكردي مبسوط نشان داد و با تلاش متمركز بر دو هويت دولت نازيسم و پس از آن اردوگاه شرق سياسي با محوريت دولت شروري، بخش عمده‌اي از آثار هاليوود و اروپاي غربي ناظر به اين قضيه شد. با فروپاشي اردوگاه شرق و ابرقدرت شوروي عمليات راهبردي تقابل با تمدن و تفكر اسلام انقلابي مورد توجه قرار گرفت و نوعي خاص از رويكرد به مسئله آخرالزمان مورد توجه قرار گرفت؛ در حالي كه در خلال اين رويكرد، اصولي خاص نيز به صورت پيدا و پنهان مورد توجه قرار گرفتند. در اين خصوص سينماي هاليوود در دنياي رسانه‌اي غرب در ترسيم جايگاه خود در تضاد خير و شر دچار ترديد و شك، پنهان‌كاري انحراف نشده و هميشه خود را مظهر خير و سفيدي و ديگران را مظهر شر و سياهي قلمداد كرده و مي‌كند.

موضوعي ديگر كه جا دارد به آن اشاره شود، پرداخت جدي و هميشگي نسبي نسبت به اخلاق و دين، امور انساني و اجتماعي مي‌آيد؛ يعني نسبت خير و شر در مراتب مختلف معنا مي‌يابد. موضوع مهمي كه همواره دستمايه آغاز داستان است، ايجاد جو ناامني و اضطراب و وحشت (ترور) كه مقدمه‌اي براي پذيرش قدرت برتر و حاكميت خشن و بي‌رحمانه است. اين اتفاق يكي از سرفصل‌هاي راهبرد فرهنگي است كه در بعضي از اين فيلم‌ها دنيا به پايان خود مي‌رسد و چيزي جز انهدام گسترده و نابودي نسل بشر باقي نمي‌ماند. فيلم «نوستر آداموس» «فردا چگونه به بشر نگاه خواهد شد» (The man how saw tomarrow) و «روز بعد» (the dey after) نمونه‌اي از اين فيلم‌ها هستند؛ در حالي كه در بعضي ديگر افرادي باقي مي‌مانند كه در تلاش زندگي دوباره به تجديد تلاش و ايجاد حكومت صهيونيستي مي‌پردازند؛ مانند فيلم «حكومت آتش»، «نبرد آخر»، «روز استقلال» و «آرماگدون».

هاليوود با ساخت اين فيلم‌ها قصد دارد ترس و وحشت ناشناخته و هولناك و عظيمي را در ديدگان مخاطب ساده و بي‌دفاع خود ماندگار سازد تا تعابير اصلي آخرالزماني ناشي از كتب غيرآسماني مانند تلمود را به خورد مخاطب دهد.

نكته ديگر كه در اين خصوص مطرح است،‌ استمرار فيلمسازي در ژانرها و گونه‌هاي مختلف سينمايي اعم از عاطفي، رمانتيك، كمدي، حماسي، حادثه‌اي، سياسي، جنگي، تخيلي، كودك و نيز در قالب‌هاي انيميشن، بازي رايانه‌اي و غيره سود مي‌جويد و از همه ظرفيت‌هاي انساني هم استفاده مي‌كند. اين شگرد انبوه‌سازي در برخي اوقات بسيار كارساز است و در يك دوره زماني كاملاً عملياتي مي‌نمايد. در فيلم «هفت ديويد» «فينچر» كه فيلمي صددرصد آخرالزماني است، كارگردان با مطرح كردن هفت گناه مشهور مسيحيت و يهوديت فرجامي تلخ را مطرح مي‌كند كه به عزا نشستن انسان و مصيبت‌وارگي زندگي انسان معاصر را ترسيم مي‌كند، مضاف بر اينكه عنصر روايت باعث تمركز در موضوع نيز مي‌شود.

حقيقت اين است كه مسئلة حضور منجي، نحوه پرداخت آن و مسئله آخرالزمان، بلايا و مصيبت‌هاي قبل از ظهور ... جنگ در لابه‌لاي آن متجلي است؛ به گونه‌اي كه حتي دين «هندو» كالكي را به عنوان دهمين تجلي «ويشنو» كه منجي خويش مي‌داند، سوار بر اسب سپيد و با شمشيري آخته تصور مي‌كند كه جهان را دچار محنت شده است، نجات مي‌دهد.

اين همان نقطه كشش است كه تمام مخاطبان را جذب مي‌كند و وقتي سينما با ارائه تصوير با تأكيد بر نقاط روشن ذهني مخاطبان، ساير نقاط مبهم را نيز روشن و تصوير مورد نظر را حقنه مي‌كند و آن اسطوره منجي غربي يا انتظار در تفكر غربي در صهيونيزم مسيحي را به تماشاچي‌هاي ميليوني تزريق مي‌كند.

مثلاً در فيلم«ماتريكس» منجي، هويت صهيونيزم مسيحي را دارد؛ يعني تلفيق صهيونيزم را با مسيحيت داريد. چون «نئو» باز توليد مسيحيت و «زايان» همان صهيون است و در فيلم‌هايي مثل «آرماگدون» مخاطب به آرمان‌هاي يهودي نزديك مي‌شود و فيلم «روز استقلال» در حقيقت با يك نوع آخرالزمان كاملاً آمريكايي روبه‌روست.

واقعيت اين است كه سينماي امروز بسيار ملهم از انديشه‌هاي فلسفي است كه نظريه‌هاي مطرح شده در جهان معاصر مثل «پايان تاريخ» و «برخورد تمدن‌ها» الهام گرفته است و از اين رو مسئله منجي بسيار كم‌رنگ و بحث فرجام تاريخ پررنگ‌تر شده است؛ در حالي كه گرايش به اين فيلم‌ها نيز افزايش يافته است و عجيب اين كه از 22 فيلم برتري كه از سال 1995 تا 2004 انتخاب شده‌اند، 19 فيلم به نحوي به آخرالزمان ربط دارد. از جمله اين فيلم‌ها فيلم «ارباب حلقه‌ها» است. در اين فيلم جنگ خير و شر مطرح است. اين فيلم قوي از يك كارگردان ونزوئلايي است و عجيب اينكه نحوه پرداخت جنگ خير و شر در اين فيلم همان رويكردي است كه كارگردان «ترميناتور 2» يعني «جيمز كامرون» دارد. نحوه جنگ خير و شر، سلاح‌ها و انسان‌ها در اين فيلم متعارف نيستند. تصاوير اين فيلم شبيه همان مفهوم‌هاي انتظاري است كه متون اسطوره‌اي و يا در متون مذهبي در جنگ آخرالزمان بيان شده است. در «ارباب حلقه‌ها» هم مسئله فرجام و هم نحوه پرداخت به آن فرجام به نحوي بيان جنگ آخرالزمان است؛ يعني به شدت با آن جريان‌هاي اسطوره‌اي كه پيرامون نبردهاي خير و شر داريم، مشابه است، اين در حالي است كه مفاهيم چندي در قالب واقعيت به خورد مخاطبان داده مي‌شود كه از جمله آنها مفاهيم پيچيده ماترياليسم ديني است كه در زير به برخي از گرايش‌هاي ارائه شده اشاره مي‌كنيم.

دئيسم (طبيعت خودكار)

در اين تئوري، انسان هوشمند دستگاهي را خلق كرده كه با درايت و انتظام قدرت‌هاي دروني خويش، خالق خود را به كناري نهاده و حتي او را بردة خود كرده است و با عقل «لوگوسي» و دروني، خود را حفظ و حراست مي‌كند.
توضيح اين كه در بين فلاسفه باستان، دو نوع عقل مطرح بود؛ «نوس» و «لوگوس»؛ اولي بيرون از نظام معادل «عقل مستقل» است و دومي را بيشتر معادل عقل «درون سيستمي» و «قانون دروني» ترجمه مي‌كنند. البته در تفكرات تورات منحرف هم شاهديم كه خداي اين تفكر ضعف‌هاي زيادي دارد و از آفريده‌هاي خود هم مي‌ترسد. آگوست كنت مي‌گويد:
در مكتب دئيسم، خدا خالق بوده، ولي به دليل كوتاهي دست او از هرگونه تصرف و اعمال نظر، بايسته سمت پروردگار نيست.
و اين دقيقاً به همان انديشه انحرافي ياد شده اشاره دارد.
در واقع اين انديشه خدا را فقط ناظم مي‌داند، نه خالق در حالي‌كه اگر او را فقط ناظم هم بدانيم، در نظام عظيم خلقت، ناظم هم نمي‌تواند ساعت را كوك كند و دنبال كار خود برود؛ كوك ساعت پس از مدتي تمام مي‌شود.

اومانيسم (انسان محوري)

در عمده اين فيلم‌ها، انسان خالق و سازنده است و تقريباً هيچ صحبتي از خدا نمي‌شود، تمام گفت‌وگوهاي شخصيت‌ها هم بر اساس «باور به خود» و «ايمان به قابليت‌هاي خود» است و حتي منجي را هم خود انسان‌ها برمي‌گزينند. اين نوع پيشبرد داستان برگرفته از جسم‌انگاري خدا و تشابه خدا بر انسان در تورات است كه در فرهنگ غرب، تأثير فراواني داشته است. قبول اين خدا در واقع ماترياليسم و بي‌خدايي است. در بسياري از فيلم‌ها، بشر با تكيه بر عقل معيشت‌انديش و ابزاري خويش و زور بازو و اسلحه، كه علوم سيانتيستي و تجربي هستند، به مقابله با شرّ بر مي‌خيزد و پيروز ميدان است و هيچ خبري از خدا نيست.

سكولاريسم (عرفان‌هاي اومانيستي)

به تصريح بسياري از منتقدان، فيلم‌هاي امروز به نوعي متأثر از نوعي عرفان بودايي هندويي ممزوج با مباني «اومانيستي» است. در فيلم‌هاي آخرالزماني امروز، فضاي عرفاني الهي، حماسي و ديني، بسيار دور است و در سطح بسيار نازلي و در جهت رسيدن به اهداف عملي و پراگماتيستي به كار رفته است. اين عرفان سكولار هيچ‌گاه رنگ «معنويت خدا محور» و ظلم ستيز را ندارد.

جبرگرايي و تقديرگرايي

جبرگرايي يكي از مهم‌ترين محورهاي فيلم‌هاي آخرالزماني است؛ به نوعي كه انسان‌ها و «كاراكترها» مجبورند همان‌گونه كه به ذهنشان القا مي‌كنند، بينديشند و راه بروند و تعامل كنند و هيچ اراده‌اي ندارند كه برخلاف آن عمل كنند؛ در حالي كه در اديان الهي اين موضوع مورد ردّ و اعتراض است. يهوديان صهيونيست در توجيه جنايات خود در فلطين مي‌گويند:
چون تقدير است ما به سرزمين مادري موعود خويش بازگرديم و خداي قومي ما (يهود) چنين خواسته است، فلسطيني‌ها را مي‌كشيم و آواره مي‌كنيم تا به تقدير خود برسيم.
متأسفانه اين باور در بسياري از آثار هاليوود خودنمايي مي‌كند.

وابستگي به فناوري امروز

بر خلاف آنچه در باب آخرالزمان مبني بر تغيير اصول و قواعد حاكم بر دنيا بيان مي‌شود، بسياري از فيلم‌هاي آخرالزماني هاليوود سرشار از وابستگي انسان معاصر به فناوري موجود است. در اين فيلم‌ها بدون تلفن و رايانه نمي‌توان با يكديگر ارتباط برقرار كرد؛ مثلاً در فيلم «ماتريكس» خط تلفن،‌ دالاني براي عبور از زمان به فضاي خارج از آن تصوير مي‌شود. اين فيلم برخي انسان‌ها را اسير و در بند فناوري ماتريكس نمايش مي‌دهد، ولي متأسفانه راهكار برون رفت از اين معضل را هم به صورت اشتباه و مادي تعريف مي‌كند و زندگي بدون ماشين را محال مي‌داند.
مهدي جدي‌نيا  پي‌نوشت:  ٭ برگرفته از: روزنامة جام جم، ويژه‌نامة نيمة شعبان 1384.  منبع: سایت موعود

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 22:16  توسط گروه مطالعاتی  | 

تسلط فرهنگي صهيونيسم بر سینمای جهان

امپریالیسم رسانه ای بعنوان مدلی نوین از امپریالیسم و کلونی سازی در راستای استعمار و استثمار اذهان جهانی ، مشخصاً به عنوان ابزاری کارآمد توسط صهیونیسم جهانی مدیریت و بکارگیری می شود .
از آنجایی که این نوع از امپریالیسم مرز و محدوده مشخصی ندارد و بنوعی جهان شمول است نمی توان محدوده مشخصی را برای آن در نظر گرفت و به لحاظ ابزار تسلط آن که ( تکنولوژی رسانه ها ) است ، هر نقطه ای از جهان کلونی آن محسوب می گردد.از طرفی با گسترش تکنولوژیهای ارتباط جمعی و ماهواره ها، هر لحظه محدوده نفوذ و گستره مخاطبین این موج نوین امپریالیستی در حال افزایش است.
لذا صهیونیستها با بهره گیری از: سینما، تلویزیون، رادیو، ماهواره ها، اینترنت، خبرگزاریهاو ...، بطورکلی در تلاش برای برقراری نوعی فرهنگ صهیونیستی در سراسر جهان و در واقع دهکده ای جهانی با تسلط فرهنگی صهیونیستی هستند.در این راستا، نگارنده سعی دارد در تحلیل چترهای شیشه ای بطور کلی به بررسی ابزارها و چگونگی گسترش این فرهنگ و در این قسمت مشخصاً به تولیدات سینمایی صهیونیسم جهانی بپردازد .
سینما:
جنبش صهيونيسم بر اساس برنامه‌هاي از پيش طراحي شده خود كه مورد حمايت بي‌شائبه صهيونيست‌هاي سرمايه‌دار و با نفوذ قرار دارد ، تبليغات گسترده‌اي را در جهان به نفع خود به راه انداخته است در حالي كه رسانه‌هاي گروهي عرب و مسلمان اقدام عملي مؤثری براي مقابله با تبليغات صهيونيستي يا افشاي ماهيت آن در برابر افكار عمومي جهانيان انجام نداده است.
دعوت به سوء استفاده از هنرهاي جديد به نفع صهيونيسم بين‌الملل به وضوع در پروتكل‌هاي دانشوران صهيون مشاهده مي‌شود كه در اين ميان هنر هفتم از جايگاه و اولويت خاصي نزد رهبران صهونيسم برخوردار است. لذا عجيب نيست كه صهيونيست‌ها مالك بزرگترين شركت‌هاي سينمايي در دنيا باشند و سينماي صهيونيستي نقش بسزايي در انحراف افكار عمومي جهان ايفا ‌كند.
طراحان سياستهاي تبليغاتي صهيونيسم، خيلي زود به اين واقعيت پي بردند كه سينما يا هنر هفتم، يگانه ابزار تبليغاتي قرن حاضر است و از اين ابزار براي رسيدن به اهداف خود بهره‌هاي فراواني بردند.
نخستين شركت توليد فيلم در آمريكا كه بازوان اختاپوسي صهيونيسم پيش از همه آن را در بر گرفته است شركت «فيناگراف» بود . اين شركت از سال 1909 به توليد فيلم‌هاي صهيونيستي پرداخت . پس از آنبود که صهيونيستهاي ديگري مالكيت شركتهاي توليد فيلم در هاليوود را در اختيار گرفتند.
اين شركتها از همان ابتداي احياي صهيونيسم با تهيه فيلمهاي سينمايي مختلف تلاش كرده‌اند تا ايده‌هاي صهيونيستی را به تماشاگران القاء كنند و با به كارگيري مضاميني درباره قوم يهود و سرگرداني آنها از زمان موسي (ع) تا دوره معاصر و وقایع موهنی چون هلوکاست ، با مظلوم نمايی به برانگيختن احساسات مردم به نفع صهيونيستها پرداخته‌اند.
با آغاز فعاليتهاي سينمايي صهيونيسم در سال 1917 ميلادي كه همزمان با صدور اعلاميه بالفور است، حملات تبليغاتي گسترده عليه اسلام و فلسطينيان آغاز شد. در اين دوره صهيونيستها براي اينكه دولتي در سرزمين فلسطين تشكيل دهند و فلسطينيان را از سرزمين اجدادي‌شان اخراج كنند، فيلمهايي ساختند كه در آن قهرمانان به ظاهر يهودي كه مورد آزار مسلمانان فلسطيني بودند، مثلاً برای پس گرفتن حق خود تلاش مي‌كنند!
فيلم‌هاي «فرزند سرزمين»، «گروه يهودي» و «خانه پدرم» نیز داراي چنين مضاميني هستند.
صهيونيستها با چنين زمينه‌سازيهايي به آماده كردن افكار عمومي جهان جهت ايجاد رژيم صهيونيستي پرداختند و سرانجام با مساعدت قردتهاي استكباري به ويژه انگليس و آمريكا توانستند بشكل ظالمانه‌اي سرزمين فلسطين را اشغال كنند.
با اشغال فلسطين و ايجاد رژيم غاصب صهيونيستي توجه صهيونيستها به صنعت سينما افزايش يافت و با برنامه‌ريزي همه جانبه، روند تأثيرگذاري خود بر سينماي جهان را نيز شدت بخشيدند.فيلم‌هاي «سرزمين فراعنه»، «ایسته و پادشاه» و «سليمان و ملكه صبا» محصول نفوذ صهيونيستها بر سينماي غرب بود.
صهيونيستها همچنين فعاليت گسترده‌اي براي جلب همكاري شركتهاي فيلمسازي جهان را آغاز كردند و از اين مقطع به بعد افكار عمومي غرب به طور ناخودآگاه سينماي صهيونيستي را در انعكاس صحيح تاريخ و حوادث جهان بي‌طرف و صادق دانستند و به سوي آن جذب شدند. در حاي كه فيلمهاي ساخته شده در اين دوره دو هدف اصلي را دنبال مي‌كرد:
الف) مخدوش ساختن چهره اسلام
ب) موجه جلوه دادن عملكردهاي رژيم صهيونيستي
اما از سال 1948 ميلادي كه صهيونيست‌هاي متجاوز گام در خاك فلسطين نهادند سينماي صهيونيستي نيز متشکل شد و سازمان‌ها و سرمايه‌داران صهيونيست و يهودي حمايت گسترده خود را از اين صنعت آغاز كردند.
رويكرد سينماي صهيونيستي در آن زمان اينگونه بود:
1- تشويق يهوديان خارج از فلسطين اشغالي به مهاجرت به اين سرزمين.
2- سوء استفاده از سينما براي جمع‌آوري حمايت‌هاي مالي از حكومت نظامي صهيونيستي.
3- توليد فيلم با سرمايه صهيونيست‌ها و حمايت آمريكا براي توجيه جنايات‌ هاگانا عليه روستائيان و شهروندان عرب.
بعد از جنگ جهانی دوم، موسسه (تاریخ رایش سوم) با سرپرستی صهیونیسم و مدیریت (ویلیام شادیرر) که ( مدعی کشف چندین تن از اسناد آلمانیها ، بعد از جنگ جهانی دوم در زمان معدوم کردن آنهاست )،با استناد بر اسنادی که هیچگاه مورد تأیید واقع نشدند، تاکنون این اسناد را مبنای دهها فیلم سینمایی ، رمان ، مجموعه داستان ، تئاتر ، تحلیل تاریخی و ... قرار داده و در همه آنها مرثیه برای آوارگان یهودی و نابود شدگان در بازداشت گاههای دخائو، آشویتس، کراکو و ... سرداده شده است.این در حالیست که گزارشهای سازمان صلیب سرخ جهانی، نیروهای ملل متحد و بسیاری از تاریخ نویسان بی طرف بر آن تاکید کرده اند که آمریکا مرزهای خود را بر روی یهودیان اروپای شرقی و مرکزی می بندد و تنها راه خروج از اروپا به فلسطین ختم می شود !
ديري نپاييد كه صهيونيستها با خريد مشهورترين شركتهاي توليد فيلم در جهان به خصوص در آمريكا توانستند در اين رسانه گروهي نفوذ پيدا كنند.
آمارها حكايت از آن دارد كه تعداد زيادي از دست‌اندركاران سينماي آمريكا از تهيه‌كننده و كارگردان گرفته تا بازيگر و فيلمبردار از صهيونيستها و يا تحت نفوذ آنها بوده و هستند.
رمان نویسان، نمایشنامه نویسان و فیلمنامه نویسانی مانند: ژان پل سارتر، مارگریت دوراس، کنستانتین ویرژیل گئورگیو، روبرمرل، باشیتوس سینکلر، آرتور کیسلر و ...، با حمایت صهیونیستها، در تیراژهای چند صدهزار تایی و چند میلیونی به اشاعه مظلومیت دروغین قوم یهود پرداختند و این آثار سناریوی بسیاری از فیلمها شدند. در این راستا، در مورد جنگ جهانی دوم فیلم فرانسوی (بازگشت به زندگی) در سال 1949 ساخته (آندره کایات) که به وضعیت اردوگاههای یهودی می پرداخت ، ساخته شد. فیلم مستند (آلن رنه) با نام (شب و مه)درسال 1959، (کاپو) در سال 1959 اثر (جیل پونته کروو)، فیلم پرهزینه (اردوگاه شماره 17)محصول سال 1960 ساخته (بیلی وایلدر)، (فرار بزرگ درسال 1960 و ...، نیز با کارکردهای استراتژیک برای صهیونیست ساخته شدند.
اما جهش واقعي سينماي صهيونيستي به دوران پس از جنگ پنجم ژوئن سال 1967 ميلادي باز مي‌گردد كه طي آن رژيم صهيونيستي مقدار بيشتري از اراضي اعراب را اشغال كرد ، از اين رو مأموريت توجيه اين اشغال در برابر افكار عمومي جهان و به تصوير كشيدن اسراييل به عنوان سرزميني افسانه‌اي و بسيار زيبا براي جذب تعداد بيشتري از صهيونيست‌ها به صنعت سینما سپرده شد.
مهمترين فيلم‌هاي صهيونيستي توليد شده در اين زمان عبارتند از:
1.فيلم (تپه 42): از(نورولد ويكنسون) كه به تمجيد از دلاوري‌ها و انسان‌دوستي سربازان صهيونيست مي‌پردازد!
2.فيلم (شتر): به كارگرداني (اوسامرنا كاهاس) ، فيلمبرداری (يوشيومانيا) و تهيه كنندگی (بابالي). هدف از ساخت اين فيلم نمايش عقب‌ماندگي اعراب و مدنيت و تمدن بالاي يهوديان بود.
3.فيلم (كن لايمل در تل آويو): که درباره يك يهودي 80 ساله به همين نام است كه يكي از پيشكسوتان فولكلور مردمي يهود به شمار مي‌رود.
اين فرد كه ميليون‌ها دلار ثروت دارد به پسرانش وصيت مي‌كند كه با دختران يهودي ازدواج كرده و در فلسطين اشغالي ساكن شوند. اين فيلم در واقع دعوت صریح و آشكار از يهوديان براي مهاجرت به فلسطين است.
4.فيلم (ديويد): داستان يك خانواده يهودي است كه مورد ظلم و ستم نازي‌ها قرار مي‌گيرند. در اين فيلم به طور مستقيم از افكار عمومي جهان خواسته شده ظلم و ستم نازي‌ها عليه صهيونيست‌هاي بي‌گناه را محكوم كنند و عملاً مظلوم نمایی هلوکاست پایه گذاری می شود.
صهيونيست‌ها با اين فيلم كه توليد مشترك اسراييل و آلمان است توانستند جايزه اول جشنواره سينمايي كن فرانسه را به دست آورند !
اگرچه اولين جهش و به عبارت بهتر نهضت سينماي رژيم صهيونيستي در سال 1967 ميلادي صورت گرفت، اما دوره طلايي آن از دهه 70 ميلادي آغاز شد كه مي‌توان دلایل زیر را براي آن ذكر كرد:
1.ثبات نظامي منطقه و ادامه اشغال مناطق عربي توسط صهيونيست‌ها.
2.بهبود اوضاع سينما در اسراييل و ايجاد دو كارگاه ساخت فيلم‌هاي سينمايي رنگي.
3.ساخت شهركهای سينمايي.
4.افزايش تعداد شركت‌هاي توليد فيلم‌هاي سينمايي. در اين مدت به طوري كه شمار شركت‌هاي توليد فيلم به 15 و شركت‌هاي خدمات توليد فيلم به 35 شركت رسيد.
همچنين در اين دوره تأسيسات زير نيز ايجاد شد:
1- دو كارخانه فيلم‌سازي كه يكي از آنها تحت مالكيت شركت (كابينال فيلم) مي‌باشد كه دفتر آن در قدس واقع است.
2- شركت (بيركي باتيه همريز).
3- شركت‌هاي توليد فيلم از جمله (اسرافيلم)، كه دفتر آن با نام (ساويلسون فيلم) در لندن واقع است.
سينماي صهيونيستي در دهه 80 ميلادي قله‌هاي هاليوود را فتح كرد و توانست بسسياري از سينماگران صاحبنام جهان را جذب و اكثر كشورهاي غربي قراردادهاي سينمايي منعقد كند و جوايز زيادي را به سبب فيلم‌هاي نژادپرستانه‌اش به دست آورد.
به عنوان نمونه «ويليام فاكس» از صهيونيستهای افراطی، مالكيت شركت «فوكس قرن بيستم» را برعهده داشت. شركت برادران «وارنر» در تملك «هارني وارنر» و برادران او، شركت «پارامونت» متعلق به «هودكنسون» و مالكان شركت «متروگلدوين ماير» نيز همگي صهيونيست بودند.
در فيلم‌هاي توليد شده توسط اين سينما، بر مهاجرت به فلسطين اشغالي و حمايت از اسراييل در برابر ددمنشي عرب‌ها تأكيد فراوانی شده است.
در سال 1980 ميلادي 12 فيلم توسط سينماهاي صهيونيستي بر پرده سينماها آمد كه مهمترين آن عبارتند از:
- آخرين دریا : اثر(حييم نحوري)
- ستاره صبح : اثر (الكفاربركن)
- برونه ديف : اثر (اموسي موگاردي)،
- خانواده شناسنامه‌اي من : اثر (ايتان كرين).
يكي ديگر از مهمترين اين فيلم‌ها (ازدواج درراه تل آويو) است كه سناريوي آن به طرز زيركانه‌اي از نمايشنامه ( خسيس) اقتباس شده است. در اين فيلم از يهوديان خواسته شده با انباشت ثروت،توانايي مالي خود را در كشورهايي كه در آن سكونت دارند، بالا ببرند.
در طول سالهاي 1981 و 1982 ميلادي نيز فيلم‌هاي زيادي ساخته شد كه از جمله مهمرتين آن مي‌توان به اين مورد اشاره كرد:
- فیلم زنان ... زنان: اثر (آلفرد مستينهارد).
- فيلم لينا : درباره زني كه براي آزادي همسرش از زندان‌هاي روسيه تلاش مي‌كند اما ديري نمي‌پايد كه به اسراييل باز مي‌گردد و با يك يهودي ازدواج كرده و افراد زنداني در روسيه را به فراموشي مي‌سپارد. اين فيلم در واقع به شكلي خزنده به ارتباط ميان صهيونيست‌ها و فلسطين اشغالي به عنوان سرزمين موعود مي‌پردازد.
فيلم «حمله به عنتبه» نیز نمونه بارزی از اين دست است . در اين فيلم كه با بازيگري «كرك داگلاس» هنرپيشه مورد حمايت صهيونيستها ساخته شده، تلاش گرديد كه از مردم مبارز فلسطين، چهره‌هاي حامي تروريسم نشان داده شود و در پایان فیلم ارتش اسرائیل به عنوان حامی و ناجی یهودیان معرفی می شود.
امروزه هم شاهد هستيم كه صهيونيستها درقالب فيلمهاي سينمايي مختلف و با حمايت بي‌دريغ از امپرياليسم آمريكا چتري از تبليغات را بر سر مردم جهان كشيده‌اند تا واقعيت‌ها و تجاوزات خود عليه فلسطيني‌ها و مردم خاورميانه را از ديد آنها پنهان دارند. در این راستا برخی از شرکتهای صهیونیستی فیلمسازی تمام تلاش خود را بکار گرفته اند که از مهمترین آنها به مؤسسات زیر اشاره کرد:
1- آكادمي فيلم اسراييل : كه در اواخر دهه 70 ميلادي تأسيس شد و سهم زيادي در اعطاي كمك‌هاي مالي به توليد فيلم‌هاي نژادپرستانه دارد. اين مركز سالانه براي ساخت 5 تا 7 فيلم صهيونيستي برنامه‌ريزي مي‌كند و اخيراً نيز دانش‌آموزان مدارس ابتدايي و راهمايي را وارد جرگه سينما كرده است !
2- آرشيو فيلم اسراييل: مسؤوليت آرشيو و قرار دادن فيلم در اختيار دست‌ اندركاران امور سينما از وظايف اين شركت است .
3- مركز فيلم اسرائيل: اين مركز كه زير نظر وزارتخانه‌هاي بازرگاني و صنعت فعاليت مي‌كند به طور مستقيم عهده‌دار مسؤوليت صنعت سينما در رژيم صهيونيستي است.
همچنين يك شركت سينمايي در تل‌ آويو نيز مسؤول جست و جو براي يافتن كادرهاي مختلف سينمايي و ارائه كمك‌هاي مادي و معنوي است.
از افرادي كه توسط اين شركت كشف و بعدها به بزرگترين ستاره های سينما تبدیل شدند می توان (آلي ينشبر) كارگردان فيلم 94 دقيقه‌اي ترسوها و از جمله هنرپيشگان مي‌توان از «راجر مور» قهرمان مشهور فيلمهاي جيمز باند نام برد. (اين هنرپيشه پس از سفر به فلسطين اشغالي به خاطر ستايشي كه از صهيونيست‌ها به عمل آورد به دريافت پاداش و جايزه ويژه‌اي نايل شد. رژيم صهيونيستي به شركتهاي توليد فيلم سينمايي كه تحت سيطره‌اش بودند، دستور داد تا وي را در پناه حمايت خويش قرار دهند، بدين ترتيب بود كه ناگهان «راجر مور» در عالم سينما و تلويزيون سير صعودي طي كرد و توانست به عنوان هنرپيشه فيلم‌هاي مشهور جيمزباند به شهرت برسد).
همچنین از هنرپیشه گام زن مطرح تحت نفوذ و حمایت صهیونیسم می توان ( کمرون دیاز ) که پولسازترین هنرپیشه زن هالیوود در سالهای گذشته نیز بوده است را نام برد .
یکی از مشهورترین کارگردانان صهیونیسم، ( استیون اسپیلبرگ ) است . در کارنامه سینمایی استیون اسپیلبرگ دو فیلم (فهرست شیندلر) محصول 1993 و (نجات سرباز وظیفه رایان) محصول 1998 ، نسبت به دیگر آثار او برجستگی قابل توجهی دارد .
تاریخ سازی برای حقانیت صهیونیست ها و شجره سازی صهیون در این دو فیلم بیش از بقیه آثار این فیلمساز به چشم می آید . زیرا در این دوفیلم موضوع جنگ جهانی دوم ، نازی ها و یهو دیان و هلوکاست است . این کارگردان صهیونیست آمریکایی تبار که از سال 1971 با فیلم (دوئل) کار در سینما را شروع کرده است حتی در آخرین اثر خود ( ترمینال) در سال 2004 ، مسیر دائمی تبلیغ صهیون را نادیده نگرفته است .
همچنین در سال 2004، (رومان پولانسکی) در فیلم ( پیانیست ) خوش خدمتی به صهیونیستها را به اوج رساند.تولیدات سینمایی صهیونسم جهانی، بغیر از مظلوم نمایی و هویت سازی ، ژانرهای متنوع دیگری را نیز شامل می شودكه انشا الله در مباحث آينده خواهد آمد. منبع: http://www.downyahood.blogfa.com/
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 11:2  توسط گروه مطالعاتی  | 

خيلي ها هستند كه شعار هنر براي هنر را پذيرفته اند، غافل از اينكه هاليوودي ها نه تنها اين شعار را زير پا گذاشته اند؛ بلكه سال هاست كه بارها آن را نقض كرده اند. بسياري از فيلم هاي  هاليوود از ابتدا تا اكنون در خدمت جنگ رواني و تبليغات سياست مداران و نظاميان دغل حاكم بر آمريكا بوده است. (اصطلاحا اين قبيل فيلم ها را پروپاگاند گويند.) مقاله زير در تلاش است اين مطلب را با دادن شواهد عيني ثابت كند؛ گر چه نگاهي نه چندان عميق به فيلم هاي غربي هر بيننده اي را به اين مطلب رهنمون مي كند. فكر مي كنم ديگر زمان اين نيست كه به فيلم ها صرفا به ديده سرگرمي (پاپ كورني) بنگريم كه در آن صورت فقط خود را فريب داده ايم.  

 

پروپاگاند يا پاپ كورن !

 

     11 نوامبر سال 2001 ، بورلي هيلز، دو ماه از حادثة يازده سپتامبر گذشته و قرار است جلسة مخفيانه اي در«هتل پننسولا» با آن معماري باشكوه « نو استعماري اش» صورت بگيرد. يك طرف ميز، كارل گرو، مشاور و در واقع متخصص ماست مالي هاي جرج بوش نشسته (متخصص ماست مالي، كسي است كه رويدادهاي سياسي را به نفع ارباب يا حزب خود تعبير و تفسير مي كند) و طرف ديگر، چهل نفر از قدرتمند ترين دست اندركاران هاليوودي نشسته اند؛ بهانة ملاقات آنها اين است كه ببينند صنعت سينماي آمريكا چه كار مي تواند بكند تا به پيروزي در «جنگ با تروريسم»‌كمك كند. ميزان قدرت و نفوذ اين « نقشه چينان»‌خودش حكايتي جداگانه دارد. كارل گرو- كه به «مغز بوش»‌نيز شهرت دارد- نه يك ماهي كوچك، بلكه از آن كوسه هاي بزرگ حوضچة‌ كاخ سفيد است. و از طرف هاليوود نيز تقريبا همه سران استوديوها و دفاتر توليد فيلم حاضرند؛ از مدير « وياكام» گرفته تا جفري كتزنبرگ يكي از بنيانگذاران « دريم وركز». دود سيگاري كه فضاي تالار را پر كرده، حتما خفه كننده بوده است. پس از پايان جلسه، شري لنزينگ، مدير كمپاني «پارامونت» گفت:‌« اين نشست دربارة جنگ و سياستي كه بايد در پيش گرفت، نبود؛ صرفا گردهمايي عده اي آدم بود كه عليه دشمني مشترك، متحد شده اند.» ولي ديگران با اين گفتة لنزينگ موافق نبودند و « پيچك» هاي بلند قدرت را مي ديدند كه از واشنگتن كشيده شده و دنبال داربست و تكيه گاهي در هاليوود مي گردد. آنها ادعا مي كردند كه سر و كلة «پروپاگاند»‌ دوباره پيدا شده است. اشتباه مي كردند: واقعيت اين است كه « پروپاگاند» جايي نرفته بوده كه حالا برگردد!

 

ارتباط سینمای هالیوود و سیاست مداران

هاليوود و واشنگتن، با وجود يك قاره فاصله، هميشه با هم ارتباط داشته اند. در نخستين سال هاي قرن بيستم، وقتي صحبت از مسائل آدم بزرگ ها- مثل سياست- به ميان مي آمد، مقامات حكومتي هميشه از صنعت سينماي نوپا انتظار داشتند كه فقط « ديده » شود و«‌صدايش » در نيايد. در سال1915 ، حكمي كه از سوي دادستاني كل ايالات متحده صادر شد، حق آزادي بيان را در مورد فيلم ها،‌منكر شد. اين ممنوعيت كه تا سال1948 ادامه داشت توسط روساي غالبا يهودي استوديوها نيز كه نمي خواستند سر و صدايي در يك جامعة اساسا ضد يهود ايجاد كنند، مورد اعتراض قرار نگرفت. در تمامي سال هاي دهة 1920 و1930 و در پي انقلابي كمونيستي در خارج از كشور و بحران اقتصادي در داخل، هاليوود سرش را پائين انداخته بود و مسوولانه، خدمت اش را انجام مي داد. در سال1921 صاحبان كمپاني هاي سينمايي بيانيه اي به تصويب رساندند كه بر اساس آن از پخش صفحه يا داستان هايي كه طي آن مقامات دولتي، قانون گذاران، ارتش آمريكا، نيروي دريايي يا ساير مقامات دولتي، مسخره يا تحقير مي شوند، جلوگيري مي شد. مثلا صحنة جمعيتي كه در فيلم چرخ و فلك واشنگتن (جيمز كروز،1932) جلوي كنگره جمع شده اند و سياستمداري را اذيت مي كنند، خطرناك تشخيص داده شد و بنابراين حذف گرديد. از طرف ديگر، در همان سال ها، استوديوها جلوي پخش فيلم هايي را كه امكان داشت بر نتيجة انتخابات تاثير بگذارند، مي گرفتند و پذيرفتند از ترس «پائين آوردن شان و اعتبار» مقام رياست جمهوري از بازيگران شبيه اش استفاده نكنند.

وقتي در اواخر دهة 1930 فرانكين.د.روزولت (يا در واقع كاخ سفيد) به اين نتيجه رسيد كه جنگ با ژاپن و آلمان، غير قابل اجتناب است، به كمك هاليوود نياز داشت تا مردم «انزوا طلب» آمريكا را مجاب كند كه مجبورند وارد جنگ شوند؛ به همين منظور و براي به دست آوردن دل استوديوها، در سال 1940 ديوان عالي كشور، قانون ضد « تراست» اش را كه استوديوها را از داشتن سينماهاي زنجيره اي شان محروم مي كرد، پس گرفت. همكاري هاليوود كه جلب شد، در همان سال قبل از حملة ژاپني ها به پرل هاربر، چهل فيلم سينمايي ساخته شد كه آمادگي نظامي را تبليغ مي كرد، حال آن كه يك سال قبل ترش هيچ خبري از اين گونه فيلم ها نبود. در واقع، توليدات هاليوودي آن قد جنگ طلبانه شدند كه مجلس سنا- كه حكم ترمزي براي تندروي هاي كاخ سفيد را دارد- تحقيقاتي را آغاز كرد تا معلوم شود آيا استوديوها عامدانه خيال دارند ملت را به سوي جنگ سوق دهند يا خير. جنگ با «متحدين»، ناگزير تاثير شگرفي بر صنعت سينماي آمريكا گذاشت. البته با اين تفاوت كه بر خلاف اتحاد آلمان/ايتاليا/ ژاپن، پيوند بين هاليوود و واشنگتن در نهايت، به واسطة وقوع بعضي اتفاقات محكم شد. هاليوود- همان طور كه در دوران جنگ جهاني اول چنين كرده بود- عملا خود را در خدمت برطرف كردن نيازهاي دولت گذاشت. ستاره هاي سينما به فروش « اوراق قرضه» جنگ كمك مي كردند و فيلم هاي بلند، كوتاه، آگهي، فيلم هاي آموزشي و خبري بي شماري ساخته شدند كه همگي مردم را فرا مي خواندند كه خود را براي جنگي طولاني آماده سازند. روزولت علنا اعلام مي كرد كه نمي خواهد هيچ سانسوري بر هاليوود تحميل شود ولي به طور محرمانه بر « اداره فيلم هاي سينمايي» نظارت داشت كه كارش بررسي فيلمنامه ها و ارائه « توصيه » هايي به كمپاني هاي سينمايي بود. در سال1943 اين اداره تعطيل شد ولي جاي خود را به « ادارة مميزي» داد كه «‌توصيه» هاي آن يكي را به«دستور» تبديل كرد. فيلم هاي جنگي مثل جزيره بيداري(1942) و مقصد توكيو(1943) بر تنوع فرهنگي دموكراسي آمريكايي و كارآيي « كارهاي گروهي » تاكيد داشت و فيلم هاي ديگر مثل كازابلانكا(1942) و باتان(1943) به نياز بر ايثار و از خود گذشتگي تاكيد مي كردند. با اين حال فيلم هايي نيز بودند كه تصويري اهريمني از دشمن ارائه مي دادند: مثل سري فيلم هاي مستند فرانك كاپرا تحت عنوان چرا مي جنگيم؟ يا فيلم هاي ديگري كه كمپاني «وارنر» ساخت و در آنها تصوير زشتي از ژاپني ها به بيننده منتقل مي شد؛ البته هاليوود هم مسئله اي برايش نبود كه فرمانبردار واشنگتن شده است. هاليوود هم به همان اندازه واشنگتن مي خواست كه فاشيسم مقهور شود و سينماي آمريكاي زمان جنگ هم با آن توليدات ملي- ميهني اش، نود ميليون مشتري هفتگي داشت كه محصولات اش را هورت مي كشيدند. كسب و كار حسابي بر وفق مراد بود.

به محض اتمام جنگ جهاني دوم، « جنگ سرد» شروع شد و دوباره از هاليوود خواسته شد كه ميهن پرستي خود را اثبات كند؛ ولي اين بار زوركي. در آغاز دهة 1950 ديوان عالي كشور سرانجام، كمپاني هاي سينمايي را مجبور كرد از خير سينماهاي زنجيره اي شان بگذرند و تنور « كمسيون فعاليت هاي ضد آمريكايي» سناتور مك كارتي- كه پستوها را به دنبال كمونيست ها مي گشت و به پاي ميز محاكمه مي كشاند- به شدت داغ بود. روي هم رفته، نام 500 نويسنده، بازيگر، كارگردان و تهيه كننده در « فهرست سياه» قرار گرفت و تازه در همين حال و فضاي پارانويايي و در بحبوحة بحران اقتصادي صنعت سينما بود كه دست اندركاران هاليوودي دريافتند كه يك ارباب ديگر هم دارند كه بايد به او پاسخگو باشند: «ارتش».

پنتاگون و سینمای هالیوود

اين كه فيلمسازها از وسايل و ابزار نظامي استفاده كنند، تازگي نداشت: نخستين فيلمي كه اسكار بهترين فيلم سال را برد، بال ها(1927)- ملودرامي جنگي در مورد جنگ جهاني اول- بود كه به خاطر نبردهاي هوايي واقع گرايانه اش مورد توجه قرار گرفته و فيلمبرداري اش با استفاده از هواپيما هاي جنگي نيروي هوايي امكان پذير شده بود. ولي در سال هاي پس از پايان جنگ جهاني دوم و با تعطيل دفتر مميزي، نظامي ها نه تنها وسايل خود را در اختيار فيلمسازها مي گذاشتند بلكه« اصلاحيه» هايي نيز به فيلمنامه هايشان سنجاق مي كردند.

در دهه 1950 در مقابل استفادة مجاني از آلات و ادوات جنگي پنتاگون و بنابراين، توليداتي ارزان تر و واقع گراتر، تهيه كننده ها بايد طوري  فيلمنامه هاي خود را « تنظيم» كنند كه فيلم هايشان نتواند توسط پروپاگاند كمونيست ها مورد سوء استفاده قرار گيرد. يعني به عبارت ديگر، هاليوود يك بار ديگر بخشي از ماشين پروپاگاند حكومت شد. حكايت هاي قهرمانانه از دوران جنگ جهاني دوم از ترس و بزدلي، نژاد پرستي يا خشونت آمريكايي خالي شد. فيلم هاي دوران جنگ سرد مانند فرماندهي استراتژيك نيروي هوايي (1955) و گردهمايي عقاب ها(1963) از نيروهاي نظامي آمريكا تجليل مي كردند و بر تهديد كمونيسم تاكيد داشتند. براي ارتش، اين نه تنها به معناي تاكيد بر بالا نگاه داشتن بودجه دفاعي و گوشزد اين موضوع به سياست گذاران و مردم بود بلكه باعث مي شد داوطلبان ورود به ارتش نيز كماكان پشت درها صف ببندند.

اما فروپاشي نظام استوديويي و ظهور فيلمسازان «‌ضد فرهنگ» در اوايل دهه 1970، باعث توليد فيلم هاي ضد جنگي شد كه همگي بدون كمك ارتش ساخته شدند؛ البته اين مساله و بعد، تشكيل دو كميسيون تحقيق درباره دخالت نظامي ها در توليد فيلم ها، باعث قطع شدن رابطه پنتاگون با هاليوود نگرديد. به گفته ديويد راب كه كتابي در مورد ارتباط پنتاگون با هاليوود نوشته: «امروزه، جنگ سرد تمام شده و اتحاد شوروي نيز از هم فرو پاشيده است ولي نوعي سانسور، كمافي السابق، ادامه دارد. تاپ گان، پرل هاربر يا حتي پارك ژوراسيك3 جزو فيلم هاي پرفروشي هستند كه همگي با همكاري پنتاگون ساخته شده اند.»

به گفته اوليور استون كه هرگز نتوانسته از كمك هاي نظامي بهره بگيرد: « مي خواهند از ما موجودات هرجايي بسازند، نمي خواهند به جنبه هاي منفي جنگ پرداخته شود. آنها به فيلم هايي كه در تلاش اند تا حقيقت را بگويند، كمك نمي كنند؛ بنا براين اكثر فيلم هاي جنگي در واقع،‌پوستر هاي تبليغاتي براي جلب داوطلباني جديد براي ارتش هستند.» به قول راب: « چيزي كه هاليوود بيشتر از يك فيلم خوب دوست دارد، يك معامله خوب است؛ بنابر اين از آنجا كه مي توانند با استفاده  از آلات جنگي پنتاگون، ميليون ها دلار صرفه جويي كنند، برايشان معامله خوبي است.»

فيليپ استراب، مدير روابط سينمايي پنتاگون، اين معامله ها را به عنوان كمكي براي « جذب افراد جديد و حفظ شان» تلقي مي كند. ساير يادداشت هاي رسمي پنتاگون فيلم هايي چون پرل هاربر را به عنوان« فيلم هاي تبليغاتي» براي ارتش مي بينند. فيلمسازها و نيروهاي ارتش ضمنا صحبت از واقع گرايي اي به ميان مي آورند كه اتحاد مصلحتي شان براي فيلم ها به ارمغان مي آورد. مثلا ريدلي اسكات در مورد سقوط شاهين سياه گفته است: «مي توانستيم فيلم را بدون كمك ارتش بسازيم، ولي در آن صورت اسم اش مي شد سقوط گنجشك سياه.» (شاهين سياهHAWK BLACK نام يكي از معروف ترين هلي كوپترهاي جنگي آمريكايي است.) طرفه آن كه تغييراتي كه ارتش خواست در فيلم اسكات صورت بگيرد، باعث گرديد چند مورد حياتي در زمينه غافلگير شدن نيروهاي آمريكايي در سومالي حذف يا تغيير و بخشي از بلاهاي وحشتناكي كه به سر نيروهايشان آمده، ناديده گرفته شد. همان طور كه استراب مي گويد: «هر فيلمي كه از ارتش تصويري منفي ارائه دهد، به نظر ما واقع گرايانه نيست.»

سازمان سيا و سينماي هاليوود

ولي رابطه « سيا» با دست اندركاران سينما، همه چيز بوده مگر صميمانه! علت اش هم اين است كه سيا تانك و ناو هواپيمابر ندارد كه در برابر تصوير خوبي كه از آن سازمان ارائه مي دهند، در اختيار استوديوها بگذارد. ولي خب اوضاع، هميشه بر اين منوال نبوده. در دهه1950 و فضاي پر التهاب ضد كممونيستي آن زمان، در حالي كه هاليوود سرش به كار ساختن فيلم هاي ضد كمونيستي اش گرم بود، سيا مي توانست كوشش هاي خود را روي تلاش هاي تبليغاتي اش در كشورهاي خارجي متمركز كند. و بدين ترتيب ميليون ها دلار براي توليد چنين فيلم هايي در ايتاليا خرج شد و حتي در بريتانيا، فيلم هايي چون مزرعه حيوانات(1954) با پول سيا ساخته شد. در خود آمريكا، قتل جان. اف. كندي، جنگ ويتنام و رسوايي واترگيت، تصوير عمومي سيا را به شدت ضايع كرد؛ و در سال1994 وجهه اين سازمان آن قدر بد شد كه بالاخره مجبور شدند فردي به نام چيس براندون  را به عنوان رابط خود با هاليوود، منصوب كنند.

ديري نگذشته بود كه براندون متوجه تفاوت اهرم هاي فشاري شد كه در اختيار سازمان اش و ارتش قرار دارد: در حالي كه او فقط مي توانست مشاور، سياهي لشكر و احيانا چندتايي دكور در اختيار فيلمسازها قرار دهد، فيليپ استراب مي توانست به آنها بگويد: « ما مي خواهيم شش- هفت صفحه فيلمنامه كاملا حذف شود اگر نه از ناو هواپيمابرها نمي توانيد استفاده كنيد!» اين ها به كنار، براندون به هر حال سرش خيلي شلوغ بود. فيلم هايي چون مادر همه ترس ها (2002) و عضو جديد (2003) كه با كمك سيا ساخته شده اند، پيامي را كه او انتظار داشت، منتقل كرده بودند. فيلم اخير-كه براندون شخصا روي فيلمنامه اش كار كرده- در بيننده شكي باقي نمي گذارد كه سيا دارد جنگ درستي را پيش مي برد و اين كه آمريكا، « در همه جا»‌ دشمن دارد. براندون، حتي با ظاهر شدن در بخش ضميمه هاي دي وي دي اين فيلم، به پيام اش اعتبار مي بخشد. به جز مواردي چون جاسوس بازي (2001)- كه حرف فيلم با آنچه آنها مي خواهند  جور در نمي آيد- فيلمسازها كافي است سوت بزنند و « سازمان» به كمك شان بيايد؛ ولي به گفته براندون: «‌ اگر كسي بخواهد به ما افترا بزند، به نفع ما نيست كه همكاري كنيم.»

رئيس جمهورهاي آمريكا نيز مثل مردم عادي، عاشق فيلم ديدن اند. كلينتون از زيبايي آمريكايي خوش اش آمده بود؛ بوش، آستين پاورز را ترجيح مي دهد. آنها ستاره هاي سينما را براي صرف شام به كاخ سفيد دعوت مي كنند و در گردهماي هاي انتخاباتي كنارشان روي صحنه مي ايستند و در محبوبيت آنها شريك مي شوند و اميدوارند كمي از آنها هم به خودشان برسد. ولي كاري كه يك رئيس جمهور دوران معاصر انجام نمي دهد دخالت در « بازي هاي قدرت» در هاليوود است. البته يكي دو استثنا هست كه حتي در دوران معاصر، قدرتي اجرايي در مسائل هاليوودي دخالت كرده [كلينتون در سال1997 درخواست كرد كه نمايش تنگناي سرخ عقب انداخته شود تا رئيس جمهور چين را موقع ديدارش از آمريكا ناراحت نكند] و اين روال به هر حال ادامه داشت تا اين كه جرج بوش، « كارل گرو» را به كاليفرنيا فرستاد تا سران استوديوها را براي شوراي جنگ اش بسيج كند.

دقيقا چه حرف هايي در آن روز نوامبر سال2001 رد و بدل شده، هنوز مشخص نيست. ولي بعضي مسائل شناخته شده اند: كميته اي توسط جك والنتي- رابط كهنه كار هاليوود/ واشنگتن و در واقع رئيس دست اندركاران صنعت سينماي آمريكا- بر پا شد تا تلاش هاي سينماگران را در اين زمينه هماهنگ نمايد. (در سال2000، جايزه نقدي تحت عنوان« شهروند ميهن پرست» از سوي وزارت دفاع به جك والنتي تقديم شد) و فهرستي از هفت « ايده آل» تصويب شد كه فرستادن فيلم هاي جديد براي نيروهاي نظامي در كشورهاي خارجي، تهيه آگهي و تبليغ براي جلب داوطلب و حمايت از نيروهاي ارتش، از آن جمله بودند.

اما قضاياي « پروپاگاند» چه؟ رابرت ايگور، از گردانندگان كمپاني والت ديزني، منكر مي شود كه چيزي به نام« پروپاگاند كه مورد حمايت كاخ سفيد هم هست»، مطرح شده باشد. ولي ناظران اين ادعا را باور ندارند. به قول لري گيلبرت، خالق سريال تلويزيوني مش: « اگر سفر او درباره محتواي فيلم ها نبوده پس براي چه اين زحمت را به خود داده؟ براي اين كه بيايد و درباره شركت هيولا ها حرف بزند!»

به هر تقدير، هر بار آمريكايي ها احساس خطر كرده اند، هاليوود توي سنگر پريده و پرچم اش  را بالا برده است. البته شكي نيست كه تروريسم بن لادن و نطق هاي ملي- ميهني جرج بوش، احساس آسيب پذيري را به آن ملت انتقال داده است؛ ولي از آنجا كه ساخته شدن و به نمايش درآمدن يك فيلم-از فكر اوليه تا آماده شدن اش- معمولا چند سالي به طول مي انجامد، هنوز خيلي زود است گفته شود آيا هاليوود واقعا از ته دل به صداي شيپور « جنگ عليه تروريسم» واشنگتن جواب داده يا خير. برخي به فيلم هايي چون  اشك هاي آفتاب (فيلم ناموفق بروس ويليس كه از آمريكا تصوير يك پليس بين المللي را ارائه داده) و يا نردبان49 و مضمون « قهرمان ها، بين خود ما هستند»، اشاره مي كنند. ولي اسكات لوكاس، نويسنده و متخصص رسانه اي آمريكايي بعيد مي داند كه مثل دوران جنگ جهاني دوم، سيل اين گونه فيلم ها به راه بيفتد. به گفته او، سبك و كار سينما فرق كرده و ربطي به دوران غول هاي نظام استوديويي ندارد. امروزه، هاليوود بسيار متنوع تر و رقابتي تر شده است. اين كه بخواهي روي فضا و حس و حالي سرمايه گذاري كني كه همين فردا امكان دارد خبري از آن نباشد، ريسك بزرگي است.

سقوط شاهين سياه همراه با حمله آمريكا به افغانستان به نمايش درآمد ولي از آن استقبال نشد. به قول لوكاس:‌« فكر نمي كنم كسي در هاليوود پيدا شود كه بخواهد فيلمي درباره آزادسازي عراق بسازد، چون مردم به هر حال به ديدن اش نخواهند رفت.»

منظور از همه اين حرف ها اين است كه مرز بين يك فيلم « تبليغاتي» و يك فيلم سرگرم كننده («پاپ كورن» اي به اصطلاح) آن قدر محو و نامشخص شده كه وقتي دفعه ديگر به سينما مي رويد، حيران مي مانيد كه اين فيلم، « پروپاگاند» است يا صرفا «پاپ كورن». فقط مواظب باشيد حين اين تاملات پاپ كورن توي گلوي تان گير نكند! منبع: دنياي تصوير، شماره139،‌دي 1383،ص64  

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 15:52  توسط گروه مطالعاتی  | 

گفت‏وگو با دكتر مجيد شاه‏حسينى
اشاره :
مجيد شاه حسينى، 36 سال سن دارد و رشته تحصيلى‏اش پزشكى است. تقريباً بيست سال است كه او به حوزه هنر و سينما رو آورده و در همين زمينه در دانشكده‏هاى مختلف به تدريس پرداخته است. وى در حال حاضر مدير گروه معارف اسلامى شبكه اول سيماى جمهورى اسلامى است.
در اين سالها او در زمينه فيلمنامه‏نويسى، تحليل محتواى فيلم، تاريخ سينما و نگاه معنايى به حوزه فيلم و سينما تلاشهاى ارزشمندى انجام داده است. از او مقالات مختلفى در نشريه‏هاى سوره، نيستان، نگارستان و ... به چاپ رسيده و كتابهايى نيز در زمينه‏هاى ياد شده از او منتشر شده است.
آنچه در پى خواهد آمد حاصل گفت‏وگوى مفصل ما با مجيد شاه حسينى در زمينه سينما و آخرالزمان است كه اميد است مورد توجه شما خوانندگان عزيز واقع شود.

لطفاً قبل از هر چيز تصويرى از سينماى غرب (بويژه هاليوود) و جهت‏گيرى عمده آن بفرماييد.

هاليوود1 در واقع يك نام استعارى و نمادين است كه براى مديريت امپراتورى تصويرى غرب انتخاب شده، والاّ در زمانى كه من و شما هستيم بيشتر يك شهرك توريستى است در حومه شهر لوس‏آنجلس آمريكا و طبيعتاً نمى‏خواهيم در مورد هاليوود فيزيكى صحبت كنيم؛ چون الآن يكى دو دهه‏اى است كه اصلاً عمر كمپانيهاى عظيم به يك معنا به سر آمده است؛ اگر چه كمپانيها وجود دارند، ولى در واقع نظام تصويرى آمريكا ديگر كمپانى محور نيست و كمپانيهاى كوچك‏تر و فرعى‏ترى سر برداشته‏اند كه به مراتب مؤثرتر و موذيانه‏تر از كمپانيهاى بزرگ عمل مى‏كنند و كمپانيهاى اقمارى، خرده تراستها، و شركتهاى كوچكى در گوشه و كنار كار خودشان را پيش مى‏برند و اتفاقاً در حوزه بحث ما - يعنى آخرالزمان و آنچه كه با بضاعت من تقديمتان مى‏شود - خيلى‏هايش به حوزه كار همين خرده تراستها و كمپانيهاى كوچك برمى‏گردد و فقط يك دفتر جمع و جور فنى، تكنولوژى، تصويرى، با امكانات البته فوق‏العاده بالا كه الان دارند در سطح جهانى موج‏سازى مى‏كنند. مثلاً امروز نقش دريم وركس2 و كارهايى كه آقاى اسپيلبرگ3 در آن انجام مى‏دهد يا شركت معروف جرج لوكاس4 و كارى كه او دارد انجام مى‏دهد شايد به مراتب تأثير گذارتر از كارهايى است كه پارامونت5 يا متروگولدن ماير6 و ديگران توليد مى‏كنند. البته سخنان من به اين معنى نيست كه كمپانيهاى بزرگ امروز نابود شده‏اند يا نيستند يا مثلاً از قبل بهتر شده‏اند يا از خباثت آنها كاسته شده؛ بلكه به اين معناست كه سيستم تصويرى آمريكا ديگر به آن صورت كمپانى محور نيست كه همه چيز زير سقف چند كمپانى اتفاق بيفتد و اين پديده، تحليل ما را آسان كند. يعنى اگر ما اين كمپانيها و محصولاتشان را بشناسيم و در واقع به ماهيت هاليوود پى برده باشيم؛ آن نگاه كلاسيك را به هاليوود فيزيكى نخواهيم داشت. منظور ما از هاليوود نظام مديريتى حاكم بر پروژه‏هاى تصويرى آمريكا به نحو اخص و مغرب زمين به نحو اعمّ و آن اتاق فكرى است كه تعيين مى‏كند كدام سوژه‏ها و كدام مفاهيم دستمايه كار تصويرى قرار بگيرد. هاليوود فيزيكى تاريخچه خودش را دارد كه خيلى به بحث ما مربوط نمى‏شود؛ چه شد كه ايجاد شد؟ رقيبان اروپايى‏اش، چه كمپانيهايى و چه مراكز و شهرك‏هاى سينمايى بودند؟ چه شد كه هاليوود آنها را تقريباً از دور رقابت خارج كرد و تمام نيروهاى كيفى و فنى و هنرى ساير شهرك‏هاى سينمايى كشورهاى اروپايى را جذب خود نموده و چگونه هاليوود از آغاز در ترويج سياستهاى دولت ظاهرى آمريكا و همچنين دولت پنهان آمريكا (سياستمداران صهيونيست) اين همه سال عمل كرده است؟ اينها قابل بحث است ولى مشخصاً به موضوع بحث ما مربوط نمى‏شود. در همين حد مى‏خواهيم هاليوود مورد بحث خودمان را تعريف كنيم.

رويكرد سينماى غرب به مضامينى چون »آخرالزمان، دجال، ظهور مسيح، جنگ نهايى و امثالهم« را چگونه ارزيابى مى‏كنيد؟

رويكرد هاليوود به بحث آخرالزمان7 مثل ديگر رويكردهايش ناظر به فكر، برنامه‏ريزى و انديشه قبلى است. هاليوود صرفاً از اين جهت كه آخرالزمان سوژه ناب، بديع، جذاب و تماشاگرپسندى است سراغ آخرالزمان نرفته است گيريم كه جذابيت در همه مؤلفه‏هاى تصويرى هاليوود به عنوان يك اصل رعايت مى‏شود ولى اقبال هاليوود به آخرالزمان صرف جذاب بودن اين سوژه نبوده و مقاصد كاملاً جدى و نهفته‏اى در اين رويكرد وجود داشته است. اصولاً آخرالزمان و پايان دنيا و باور اين پديده، مبنى بر يك كهن‏الگوى8 مشترك بشرى است كه در ضمير ناخودآگاه ابناى بشر نهادينه شده است. چگونه مى‏توانيم بپذيريم كه اين دنيا همينطور پيش برود و به پايان نرسد و اصولاً ضمير ناخودگاه ما و منطق ميتولوژيك9 ما اين را نمى‏پذيرد كه دنيا بدون پايان باشد. به همين دليل براى اين پايان دوست داريم كه تصوير ارائه كنيم. قرائتهاى مختلفى را در حوزه هنر، ادبيات و كتب دينى نسبت به آخرالزمان براى ما ترسيم كرده‏اند و در اساطير ملل متعدد هم نقاط مشتركى كه مى‏توانيم بيابيم چند تا بيشتر نيست. يكى از آن چند تا، آغاز آفرينش و پايان عمر دنياست. قصه‏اى كه تقريباً در اكثر قريب به اتفاق اساطير ملل يافت مى‏شود و همين نشان مى‏دهد كه ما ناگزيريم به آخرالزمان به عنوان يك سوژه مستتر در ضمير ناخودآگاه، جمعى بشر بپردازيم. خصوصاً كه اگر براى مخاطب بار محتوايى و معنايى و سياسى هم داشته باشد و هاليوود در واقع با اين رويكرد به سراغ آخرالزمان رفته است. چون اولاً پديده‏اى جذاب است. آنچه كه نيامده و پيشگويى مى‏شود هميشه براى انسان جذاب است. ديگر اينكه روايتهاى متعدد و متفاوتى نسبت به اين پديده مى‏توانست اتخاذ كند و اين تعدد روايتها باعث مى‏شد آن افكارى كه اتاق فكر هاليوود توليد كرده بود خيلى راحت و از طرق متفاوت به مخاطب منتقل شود. به نوعى موضوع آخرالزمان اين پتانسيل را داشت كه دستمايه اتاق فكر هاليوود قرار بگيرد و در جهت ترويج غير مستقيم مفاهيمى كه به گونه‏اى صهيونيزم بين‏الملل پى‏جوى آن بود به كار رود. از همان آغاز، يهوديان به دليل نفوذى كه در هاليوود داشتند توانستند بسيارى از آموزه‏هاى توراتى را به فيلمهاى هاليوودى تسرّى دهند. اصولاً نگاه آخرالزمانى در هاليوود انواعى دارد كه در نگره دينى عمدتاً توراتى است؛ بنابراين ما انواع آخرالزمان را در محصولات تصويرى هاليوود داريم. در »آخرالزمان دينى«10 ما در واقع نگره توراتى را مى‏بينيم و كاملاً نشان مى‏دهد كه لااقل در آنجايى كه شيوه روايت نگاه مستقيم به گونه دينى باشد ما آخرالزمان را با قرائت تورات خواهيم داشت.

اين رويكرد متأثر از چه آموزه‏هايى است، يهودى، مسيحى، صهيونيستى الحادى و يا...؟

در كتاب مقدس مسيحيان هم پيشگوييهاى آخرالزمانى ديده مى‏شوند. آنها هم پيشگوييهاى مفصلى دارند؛ مثلاً در فراز آخر كتاب مقدس انجيل، (فصل مكاشفات يوحنّا) پيشگوييهاى آخرالزّمانى را مى‏بينيم كه به زبان نماد و استعاره بيان شده‏اند ولى در آثار هاليوود عامدانه رويكرد توراتى‏نسبت به آخرالزمان به‏كار مى‏رود. اگر چه شباهتهايى هم بين آخرالزمان تورات و انجيل هست ولى به هر حال انگار قرار بوده است قرائت يهودى در نگره دينى هاليوود رعايت شود. همچنين نگاه به شيطان، نگاه به فرشته‏ها، نگاه به بهشت و دوزخ در سينماى هاليوود باز به گونه‏اى توراتى است. حاصل آن كه اصولاً وقتى هاليوود به سمت قرائت و روايت دينى مى‏رود عمدتاً از تورات تأثير مى‏پذيرد...ادامه در سایت موعود

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 16:57  توسط گروه مطالعاتی  |